تبليغاتX
فضیلت تلاوت سوره های قرآن کریم
سالروز شهادت بنيان گزار مذهب تشيع حضرت امام جعفر صادق (ع) به حضرت مهدي (عج) و تمام شيعيان و دوستداران آن حضرت تسليت ميگوييم .
نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 5:36 AM | لینک ثابت |

قرآن و قيام مهدى (عج ):.

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ

قرآن و قيام مهدى (عليه السلام )
آيه فوق كه عينا و با همين الفاظ در سوره ((صف )) نيز آمده است و با تفاوت مختصرى در سوره ((فتح )) تكرار شده ، خبر از واقعه مهمى مى دهد كه اهميتش موجب اين تكرار شده است ، خبر از جهانى شدن اسلام و عالمگير گشتن اين آئين مى دهد.
گرچه بعضى از مفسران پيروزى مورد بحث اين آيه را به معنى پيروزى منطقهاى و محدود گرفتهاند كه در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و يا زمانهاى بعد از آن براى اسلام و مسلمين صورت پذيرفت ولى با توجه به اينكه در آيه هيچگونه قيد و شرطى نيست و از هر نظر مطلق است ، دليلى ندارد كه معنى آن را محدود كنيم مفهوم آيه پيروزى همه جانبه اسلام بر همه اديان جهان است ، و معنى اين سخن آن است كه سرانجام اسلام همه كره زمين را فرا خواهد گرفت و بر همه جهان پيروز خواهد گشت .
شك نيست كه در حال حاضر اين موضوع تحقق نيافته ولى مى دانيم كه اين وعده حتمى خدا تدريجا در حال تحقق است . سرعت پيشرفت اسلام در جهان ، و به رسميت شناخته شدن اين آئين در كشورهاى مختلف اروپائى ، و نفوذ سريع آن در آمريكا و آفريقا، اسلام آوردن بسيارى از دانشمندان و مانند اينها همگى نشان مى دهد كه اسلام رو به سوى عالمگير شدن پيش مى رود.
ولى طبق روايات مختلفى كه در منابع اسلامى وارد شده تكامل اين برنامه هنگامى خواهد بود كه ((مهدى (ع ))) ظهور كند و به برنامه جهانى شدن اسلام تحقق بخشد.
((مرحوم طبرسى )) در ((مجمع البيان )) از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل مى كند: ((ان ذلك يكون عند خروج المهدى فلا يبقى احدا الا اقر بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) )) وعده اى كه در اين آيه است به هنگام ظهور مهدى از آل محمد صورت مى پذيرد، در آن روز هيچكس در روى زمين نخواهد بود مگر اينكه اقرار به حقانيت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى كند.
و نيز در همان تفسير از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده كه فرمود: ((لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله الله كلمة الاسلام )) ((بر صفحه روى زمين هيچ خانه اى باقى نمى ماند نه خانه هائى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خيمه هائى كه از كرك و مو بافته اند مگر اينكه خداوند نام اسلام را در آن وارد مى كند))!
و نيز در كتاب ((اكمال الدين )) ((صدوق )) از امام صادق (عليه السلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل شده : ((و الله ما نزل تاويلها بعد و لا ينزل تاويلها حتى يخرج القائم فاذا خرج القائم لم يبق كافر بالله العظيم )) ((به خدا سوگند هنوز محتواى اين آيه تحقق نيافته است و تنها زمانى تحقق مى پذيرد كه ((قائم )) خروج كند و به هنگامى كه او قيام كند كسى كه خدا را انكار نمايد در تمام جهان باقى نخواهد ماند)).
احاديث ديگرى نيز به همين مضمون از پيشوايان اسلام نقل شده است .
گروهى از مفسران نيز اين تفسير را ذيل آيه ذكر كرده اند.
ولى تعجب آور اين است كه نويسنده ((المنار)) نه تنها در اينجا تفسير فوق را نپذيرفته بلكه به تناسب وارد بحث پيرامون احاديث مهدى (عليه السلام ) شده ، و با تعصب خاصى كه در برابر شيعه دارد و به هر بهانه اى از حملات ناجوانمردانه فروگذار نمى كند به كلى احاديث مربوط به ((مهدى )) را انكار كرده و آنها را متضاد! و غير قابل قبول شمرده است ! به گمان اين كه عقيده به وجود مهدى تنها مربوط به شيعه و يا آنها كه به تشيع تمايل دارند مى باشد!
و از اين گذشته اعتقاد به وجود مهدى را عاملى براى ركود و عقب ماندگى شمرده است .
به همين دليل ناگزيريم - به طور كاملا فشرده بحثى در زمينه روايات مربوط به ظهور مهدى (عليه السلام ) و بحثى هم پيرامون آثار اين عقيده در پيشرفت جامعه اسلامى و مبارزه با ظلم و فساد ايراد كنيم ، تا روشن شود هر گاه پاى تعصب به ميان آيد علم و دانش از در ديگر فرار خواهد كرد و مفسر نامبرده با اين كه اطلاعات قابل ملاحظه اى در مسائل اسلامى دارد اما به خاطر اين نقطه ضعف (تعصب شديد) چگونه بعضى از حقائق روشن را وارونه ديده است !.


روايات اسلامى پيرامون ظهور مهدى (عليه السلام )


گرچه كتابهاى فراوانى به وسيله دانشمندان اهل سنت ، و علماى شيعه پيرامون احاديث مربوط به قيام مهدى نوشته شده است ، ولى به عقيده ما چيزى گوياتر و در عين حال فشرده تر از نامه اى كه گروهى از دانشمندان ((حجاز)) در پاسخ يكى از سؤ ال كنندگان فرستاده اند نيست ، لذا عين ترجمه آن را ذيلا از نظرخوانندگان محترم مى گذرانيم .
اما قبلا يادآور مى شويم كه :
روايات مربوط به قيام مهدى (عليه السلام ) چنان است كه هيچ محقق اسلامى پيرو هر يك از گروهها و مذاهب باشد نمى تواند ((تواتر)) آن را انكار كند.
تا كنون كتابهاى زيادى در اين زمينه نوشته شده و نويسندگان آنها متفقا صحت احاديث مربوط به مصلح جهانى يعنى ((مهدى (عليه السلام ))) را پذيرفته اند تنها افراد بسيار معدودى مانند ((ابن خلدون )) و ((احمد امين مصرى )) در صدور اين اخبار از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ترديد كرده اند و قرائنى در دست داريم كه انگيزه آنها در اين كار ضعف اخبار نبوده بلكه فكر مى كردند روايات مربوط به ((مهدى )) (عليه السلام ) مشتمل بر مسائلى است كه به سادگى نمى توان آنها را باور كرد، يا بخاطر اينكه احاديث درست از نادرست را نتوانسته اند جدا كنند يا تفسير آن را در نيافته اند.
در هر صورت لازم است قبل از هر چيز سؤ ال و جوابى را كه اخيرا از طرف ((رابطة العالم الاسلامى )) كه زير نفوذ افراطى ترين جناحهاى اسلامى ((يعنى وهابيان )) قرار دارد، نشر يافته ، از نظر خوانندگان عزيز بگذرانيم ، تا روشن شود مسئله ظهور مهدى (عليه السلام ) در ميان مسلمانان قولى است كه جملگى بر آنند و به عقيده ما مدارك لازم در اين رساله كوتاه آنچنان جمع آورى شده كه هيچ كسى را ياراى انكار آن نيست ، و اگر وهابيان سختگير نيز در برابر آن تسليم شده اند بهمين دليل است .
در حدود يك سال قبل شخصى به نام ((ابو محمد)) از ((كنيا)) سوالى درباره ظهور ((مهدى منتظر (عليه السلام ))) از ((رابطة العالم الاسلامى )) كرده دبير كل ((رابطه )) يعنى ((محمد صالح القزاز)) در پاسخى كه براى او فرستاده است ضمن تصريح به اين كه ((ابن تمية )) موسس مذهب وهابيان نيز احاديث مربوط به ظهور مهدى (عليه السلام )را پذيرفته ، متن رساله اى را كه پنج تن از علماى معروف فعلى حجاز در اين زمينه تهيه كرده اند براى او ارسال داشته است .
در اين رساله پس از ذكر نام حضرت مهدى (عليه السلام ) و محل ظهور او يعنى مكه چنين مى خوانيم :
((... به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار كفر و ستم ، خداوند به وسيله او (مهدى (عليه السلام ) جهان را پر از عدل و داد مى كند همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است ...
او آخرين ((خلفاى راشدين دوازده گانه )) است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خبر از آنها در كتب ((صحاح )) داده است .
احاديث مربوط به مهدى را بسيارى از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده اند از جمله :
عثمان ابن عفان ، على ابن ابى طالب ، طلحة ابن عبيد اله ، عبد الرحمن ابن عوف ، قرة ابن اساس مزنى ، عبد الله ابن حارث ، ابو هريره ، حذيفة ابن يمان ، جابر ابن عبد الله ، ابو امامه ، جابر ابن ماجد، عبد الله ابن عمر، انس ‍ ابن مالك ، عمران ابن حصين ، و ام سلمه .
اينها بيست نفر از كسانى هستند كه روايات مهدى را نقل كرده اند و غير از آنها افراد زياد ديگرى نيز وجود دارند.
سخنان فراوانى نيز از خود صحابه نقل شده كه در آن بحث از ظهور مهدى (عليه السلام ) به ميان آمده كه آنها را نيز مى توان در رديف روايات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قرار داد.
زيرا اين مسئله از مسائلى نيست كه با اجتهاد بتوان چيزى پيرامون آن گفت (بنابر اين آنها نيز طبعا اين مطلب را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيده اند).
سپس اضافه مى كند:
هم احاديث بالا كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده و هم شهادت و گواهى صحابه كه در اينجا در حكم حديث است در بسيارى از كتب معروف اسلامى و متون اصلى حديث اعم از ((سنن )) و ((معاجم )) و ((مسانيد)) آمده است . از جمله .
سنن ابو داود، سنن ترمذى ، ابن ماجه ، ابن عمرو الدانى ، مسند احمد و ابن يعلى ، و بزاز، و صحيح حاكم ، و معاجم طبرانى (كبير و متوسط) و رويانى ، و دارقطنى ، و ابو نعيم در ((اخبار المهدى )) و خطيب در تاريخ بغداد، و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، و غير اينها.
بعد اضافه مى كند:
بعضى از دانشمندان اسلامى در اين زمينه كتابهاى مخصوصى تاليف كرده اند از جمله :
((ابو نعيم )) در ((اخبار المهدى ))، ((ابن حجر هيثمى )) در ((القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر))، ((شوكانى )) در ((التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر و الدجال و المسيح ))، ((ادريس عراقى مغربى )) در كتاب ((المهدى ))، ((ابو العباس ‍ ابن عبد المؤ من المغربى )) در كتاب ((الوهم المكنون فى الرد على ابن خلدون )).
و آخرين كسى كه در اين زمينه بحث مشروحى نگاشته مدير دانشگاه اسلامى مدينه است كه در چندين شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث كرده است .
باز اضافه مى كند:
عده اى از بزرگان و دانشمندان اسلام از قديم و جديد نيز در نوشته هاى خود تصريح كرده اند كه احاديث در زمينه مهدى در سر حد تواتر است (و به هيچ وجه قابل انكار نيست ) از جمله :
((السخاوى )) در كتاب ((فتح المغيث ))، ((محمد ابن احمد سفاوينى )) در ((شرح العقيدة ))، ((ابوالحسن الابرى )) در ((مناقب الشافعى ))، ((ابن تيميه )) در كتاب فتاوايش ، ((سيوطى )) در ((الحاوى ))، ((ادريس عراقى )) در تاءليفى كه در زمينه مهدى دارد، ((شوكانى )) در كتاب ((التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر))... ((محمد جعفر كنانى )) در ((نظم التناثر))، ((ابو العباس ابن عبد المؤ من )) در ((الوهم المكنون ...))
در پايان بحث مى گويد: (تنها) ابن خلدون است كه خواسته احاديث مربوط به مهدى را با حديث بى اساس و مجعولى كه مى گويد: ((لا مهدى الا عيسى )) ((مهدى جز عيسى نيست ))، مورد ايراد قرار دهد، ولى بزرگان پيشوايان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد كرده اند، به خصوص ((ابن عبد المؤ من )) كه در گفتار او كتاب ويژه اى نوشته است كه سى سال قبل در شرق و غرب انتشار يافته .
حفاظ احاديث و بزرگان دانشمندان حديث نيز تصريح كرده اند كه احاديث مهدى (عليه السلام ) مشتمل بر احاديث ((صحيح )) و ((حسن )) است و مجموع آن متواتر مى باشد.
بنابر اين اعتقاد به ظهور مهدى (بر هر مسلمانى ) واجب است ، و اين جزء عقايد اهل سنت و جماعت محسوب مى شود و جز افراد نادان و بيخبر يا بدعتگذار آن را انكار نمى كنند))!
مدير اداره مجمع فقهى اسلامى
محمد منتصر كنانى


اثرات سازنده انتظار ظهور مهدى (عليه السلام )


در بحث گذشته دانستيم كه اين عقيده در تعليمات اسلامى جنبه وارداتى ندارد.
بلكه از قطعيترين مباحثى است كه از شخص پايه گذار اسلام گرفته شده ، و عموم فرق اسلامى در اين زمينه متفقند و احاديث در اين زمينه متواتر مى باشد.
اكنون به سراغ پى آمدهاى اين انتظار در وضع كنونى جوامع اسلامى برويم و ببينيم آيا ايمان به چنين ظهورى انسان را چنان در افكار رؤ يائى فرو مى برد كه از وضع موجود خود غافل مى گردد و تسليم هر گونه شرائطى مى كند؟
و يا اين كه به راستى اين عقيده يك نوع دعوت به قيام و سازندگى فرد و اجتماع است ؟
آيا ايجاد تحرك مى كند يا ركود؟
آيا مسئوليت آفرين است يا مايه فرار از زير بار مسئوليتها؟!
و بالاخره آيا مخدر است يا بيدار كننده ؟
ولى قبل از توضيح و بررسى اين سئوالات توجه به يك نكته كاملا ضرورى است و آن اين كه سازنده ترين دستورات و عالى ترين مفاهيم هر گاه بدست افراد نا وارد يا نالايق يا سوء استفاده چى بيفتد ممكن است چنان مسخ شود كه درست نتيجه اى بر خلاف هدف اصلى بدهد و در مسيرى بر ضد آن حركت كند و اين نمونه هاى بسيار دارد و مسئله انتظار بطورى كه خواهيم ديد در رديف همين مسائل است .
بهر حال براى رهائى از هر گونه اشتباه در محاسبه در اين گونه مباحث بايد به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگيهاى احتمالى نهرها و كانالهاى ميان راه در آن اثر نگذارد.
يعنى ما در بحث ((انتظار)) مستقيما به سراغ متون اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون رواياتى را كه روى مسئله انتظار تاءكيد مى كند مورد بررسى قرار مى دهيم تا از هدف اصلى آگاه شويم .


اكنون با دقت به اين چند روايت توجه كنيد:


1 - كسى از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد چه مى گوئيد درباره كسى كه داراى ولايت پيشوايان است و انتظار ظهور حكومت حق را مى كشد و در اين حال از دنيا مى رود؟

امام (عليه السلام ) در پاسخ فرمود: هو بمنزلة من كان مع القائم فى فسطاطه - ثم سكت هنيئة - ثم قال هو كمن كان مع رسول الله !
((او همانند كسى است كه با رهبر اين انقلاب در خيمه او (ستاد ارتش ‍ او) بوده باشد سپس كمى سكوت كرد - و فرمود: مانند كسى است كه با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ((مبارزاتش )) همراه بوده است .))
عين اين مضمون در روايات زيادى با تعبيرات مختلفى نقل شده است .
2 - در بعضى ((بمنزلة الضارب بسيفه فى سبيل الله )): ((همانند شمشير زنى در راه خدا))،
3 - و در بعضى ديگر ((كمن قارع مع رسول الله بسيفه )): ((همانند كسى است كه در خدمت پيامبر با شمشير بر مغز دشمن بكوبد))!
4 - در بعضى ديگر ((بمنزلة من كان قاعدا تحت لواء القائم )) ((همانند كسى است كه زير پرچم قائم بوده باشد)).
5 - و در بعضى ديگر ((بمنزلة المجاهد بين يدى رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ))): ((همانند كسى است كه پيش روى پيامبر جهاد كند))
6 - و بعضى ديگر ((بمنزلة من استشهد مع رسول الله )): ((همانند كسى است كه با پيامبر شهيد شود)).
اين تشبيهات هفتگانه كه در مورد انتظار ظهور مهدى (عليه السلام ) در اين شش روايت وارد شده روشنگر اين واقعيت است كه يك نوع رابطه و تشابه ميان مسئله ((انتظار)) از يك سو، و ((جهاد)) و مبارزه با دشمن در آخرين شكل خود از سوى ديگر وجود دارد (دقت كنيد).

7 - در روايات متعددى نيز انتظار چنين حكومتى را داشتن ، به عنوان بالاترين عبادت معرفى شده است .
اين مضمون در بعضى از احاديث از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و در بعضى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) نقل شده است ، در حديثى مى خوانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
((افضل اعمال امتى انتظار الفرج من الله عز و جل )):
((بالاترين اعمال امت من انتظار فرج از ناحيه خدا كشيدن است ))
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم ((افضل العبادة انتظار الفرج ))
اين حديث اعم از اينكه انتظار فرج را به معنى وسيع كلمه بدانيم يا به مفهوم خاص يعنى انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانى باشد، اهميت انتظار را در مورد بحث ما روشن مى سازد.
اين تعبيرات همگى حاكى از اين است كه انتظار چنان انقلابى داشتن هميشه تواءم با يك جهاد وسيع و دامنه دار است اين را در نظر داشته باشيد تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتيجه گيرى كنيم .


مفهوم انتظار


((انتظار)) معمولا به حالت كسى گفته مى شود كه از وضع موجود ناراحت است و براى ايجاد وضع بهترى تلاش مى كند.
فى المثل بيمارى كه انتظار بهبودى مى كشد، يا پدرى كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است ، از بيمارى و فراق فرزند ناراحتند و براى وضع بهترى مى كوشند.
همچنين تاجرى كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مى باشد اين دو حالت را دارد ((بيگانگى با وضع موجود)) و ((تلاش براى وضع بهتر)).
بنابر اين مسئله انتظار حكومت حق و عدالت ((مهدى )) و قيام مصلح جهانى در واقع مركب از دو عنصر است ، عنصر نفى و عنصر ((اثبات )) عنصر نفى همان بيگانگى با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترى بودن است .
و اگر اين دو جنبه در روح انسان به صورت ريشه دار حلول كند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد.
اين دو رشته اعمال عبارتند از ترك هر گونه همكارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبارزه و در گيرى با آنها از يك سو، و خود سازى و خود يارى و جلب آمادگيهاى جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شكل گرفتن آن حكومت واحد جهانى و مردمى از سوى ديگر.
و خوب كه دقت كنيم مى بينيم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرك و آگاهى و بيدارى است .
با توجه به مفهوم اصلى ((انتظار)) معنى روايات متعددى كه در بالا درباره پاداش و نتيجه كار منتظران نقل كرديم به خوبى درك مى شود. اكنون مى فهميم چرا منتظران واقعى گاهى همانند كسانى شمرده شده اند كه در خيمه حضرت مهدى (عليه السلام ) يا زير پرچم او هستند يا كسى كه در راه خدا شمشير مى زند، يا به خون خود آغشته شده ، يا شهيد گشته است .
آيا اينها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نيست كه متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است ؟
يعنى همانطور كه ميزان فداكارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خود سازى و آمادگى نيز درجات كاملا متفاوتى دارد كه هر كدام از اينها با يكى از آنها از نظر ((مقدمات )) و ((نتيجه )) شباهت دارد، هر دو جهادند و هر دو آمادگى مى خواهند و خود سازى ، كسى كه در خيمه رهبر چنان حكومتى قرار گرفته يعنى در مركز ستاد فرماندهى يك حكومت جهانى است ، نمى تواند يك فرد غافل و بيخبر و بى تفاوت بوده باشد، آنجا جاى هر كس نيست ، جاى افرادى است كه به حق شايستگى چنان موقعيت و اهميتى را دارند.
همچنين كسى كه سلاح در دست دارد در برابر رهبر اين انقلاب با مخالفان حكومت صلح و عدالتش مى جنگد آمادگى فراوان روحى و فكرى و رزمى بايد داشته باشد.
براى آگاهى بيشتر از اثرات واقعى انتظار ظهور مهدى به توضيح زير توجه كنيد:


انتظار يعنى آماده باش


كامل من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممكن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشيرش خون ستمگران است ؟.
من اگر آلوده و ناپاكم چگونه مى توانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اولش ‍ دامان آلودگان را مى گيرد؟
ارتشى كه در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مى برد و روح انقلابى در آنها مى دمد و هر گونه نقطه ضعفى را اصلاح مى كند.
زيرا چگونگى ((انتظار)) همواره متناسب با هدفى است كه در انتظار آن هستيم .
انتظار آمدن يك مسافر عادى از سفر .
انتظار بازگشت يك دوست بسيار عزيز.
انتظار فرا رسيدن فصل چيدن ميوه از درخت و درو كردن محصول .
هر يك از اين انتظارها آميخته با يك نوع آمادگى است ، در يكى بايد خانه را آماده كرد و وسائل پذيرائى فراهم ساخت ، در ديگرى ابزار لازم ، و داس و كمباين و...

اكنون فكر كنيد آنها كه انتظار قيام يك مصلح بزرگ جهانى را مى كشند در واقع انتظار انقلاب و ديگر گونى و تحولى را دارند كه وسيعترين و اساسى ترين انقلابهاى انسانى در طول تاريخ بشر است .
انقلابى كه بر خلاف انقلابهاى پيشين جنبه منطقه اى نداشته بلكه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شؤ ن و جوانب زندگى انسانها را شامل مى شود، انقلابى است سياسى ، فرهنگى ، اقتصادى و اخلاقى .


نخستين فلسفه - خودسازى فردى


چنين تحولى قبل از هر چيز نيازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانى است كه بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعى را در جهان بدوش ‍ بكشند، و اين در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح انديشه و آگاهى و آمادگى روحى و فكرى براى همكارى در پياده كردن آن برنامه عظيم است . تنگ نظريها، كوته بينيها، كج فكريها، حسادتها، اختلافات كودكانه و نابخردانه و بطور كلى هر گونه نفاق و پراكندگى با موقعيت منتظران واقعى سازگار نيست .
نكته مهم اين است كه منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى هرگز نمى تواند نقش تماشاچى را داشته باشد بايد از هم اكنون حتما در صف انقلابيون قرار گيرد.
ايمان به نتائج و عاقبت اين تحول هرگز به او اجازه نمى دهد كه در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نيز محتاج به داشتن اعمالى پاك و روحى پاكتر و برخوردارى از شهامت و آگاهى كافى است .
من اگر فاسد و نادرستم چگونه مى توانم در انتظار نظامى كه افراد فاسد و نادرست در آن هيچگونه نقشى ندارند بلكه مطرود و منفور خواهند بود، روز شمارى كنم .
آيا اين انتظار براى تصفيه روح و فكر و شستشوى جسم و جان من از لوث آلودگيها كافى نيست ؟

ارتشى كه در انتظار جهاد آزادى بخش به سر مى برد حتما به حالت آماده باش كامل در مى آيد سلاحى را كه براى چنين ميدان نبردى شايسته است بدست مى آورد، سنگرهاى لازم را مى سازد. آمادگى رزمى افراد خود را بالا مى برد. روحيه افراد خود را تقويت مى كند و شعله عشق و شوق براى چنين مبارزه اى را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه مى دارد ارتشى كه داراى چنين آمادگى نيست هرگز در انتظار به سر نمى برد و اگر بگويد دروغ مى گويد.
انتظار يك مصلح جهانى به معناى آماده باش كامل فكرى و اخلاقى ، مادى و معنوى ، براى اصلاح همه جهان است .فكر كنيد چنين آماده باشى چقدر سازنده است .
اصلاح تمام روى زمين و پايان دادن به همه مظالم و نابسامانيها شوخى نيست كار ساده اى نمى تواند باشد، آماده باش براى چنين هدف بزرگى بايد متناسب با آن باشد يعنى بايد به وسعت و عمق آن باشد!.
براى تحقق بخشيدن به چنين انقلابى مردانى بسيار بزرگ و مصمم و بسيار نيرومند و شكست ناپذير، فوق العاده پاك و بلند نظر، كاملا آماده و داراى بينش عميق لازم است .
و خودسازى براى چنين هدفى مستلزم به كار بستن عميق ترين برنامه هاى اخلاقى و فكرى و اجتماعى است ، اين است معناى انتظار واقعى آيا هيچكس مى تواند بگويد چنين انتظارى سازنده نيست ؟ فلسفه دوم - خودياريهاى اجتماعى منتظران راستين در عين حال وظيفه دارند تنها به خويش نپردازند بلكه مراقب حال يكديگر باشند، و علاوه بر اصلاح خويش در اصلاح ديگران نيز بكوشند زيرا برنامه عظيم و سنگينى كه انتظارش را مى كشند يك برنامه فردى نيست ،برنامه اى است كه تمام عناصر انقلاب بايد در آن شركت جويند، بايد كار به صورت دسته جمعى و همگانى باشد، كوششها و تلاشها بايد هماهنگ گردد، و عمق و وسعت اين هماهنگى بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد كه انتظار آن را دارند.
در يك ميدان وسيع مبارزه دسته جمعى هيچ فردى نمى تواند از حال دگران غافل بماند بلكه موظف است هر نقطه ضعفى را در هر كجا ببيند اصلاح كند و هر موضع آسيب پذيرى را ترميم نمايد، و هر قسمت ضعيف و ناتوانى را تقويت كند زيرا بدون شركت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزين ، پياده كردن چنان برنامه اى امكانپذير نيست .
بنابراين منتظران واقعى علاوه بر اينكه به اصلاح خويش مى كوشند وظيفه خود مى دانند كه ديگران را نيز اصلاح كنند.
اين است اثر سازنده ديگرى براى انتظار قيام يك مصلح جهانى و اين است فلسفه آن همه فضيلتها كه براى منتظران راستين شمرده شده است .


فلسفه سوم - منتظران راستين در فساد محيط حل نمى شوند


اثر مهم ديگرى كه انتظار مهدى دارد حل نشدن در مفاسد محيط و عدم تسليم در برابر آلودگيها است .
توضيح اين كه هنگامى كه فساد فراگير مى شود و اكثريت يا جمع كثيرى را به آلودگى مى كشاند گاهى افراد پاك در يك بنبست سخت روانى قرار مى گيرند، بنبستى كه از ياس اصلاحات سرچشمه مى گيرد.
گاهى آنها فكر مى كنند كار از كار گذشته و ديگر اميدى به اصلاح نيست ، و تلاش و كوشش براى پاك نگاهداشتن خويش بيهوده است ، اين نوميدى و ياس ممكن است آنها را تدريجا به سوى فساد و همرنگى با محيط بكشاند و نتوانند خود را به صورت يك اقليت صالح در برابر اكثريت ناسالم حفظ كنند و همرنگ جماعت نشدن را موجب رسوائى بدانند!

تنها چيزى كه مى تواند در آنها اميد بدمد و به مقاومت و خويشتن دارى دعوت كند و نگذارد در محيط فاسد حل شوند اميد به اصلاح نهائى است ، تنها در اين صورت است كه آنها دست از تلاش و كوشش براى حفظ پاكى خويش و اصلاح ديگران بر نخواهند داشت .
و اگر مى بينيم در دستورات اسلامى ياس از آمرزش يكى از بزرگترين گناهان شمرده شده است و ممكن است افراد ناوارد تعجب كنند كه چرا ياس از رحمت خدا اينقدر مهم تلقى شده ، حتى مهمتر از بسيارى از گناهان ، فلسفه اش در حقيقت همين است كه گناهكار ماءيوس از رحمت ، هيچ دليلى نمى بيند كه به فكر جبران بيفتد و يا لااقل دست از ادامه گناه بر دارد، و منطق او اين است اكنون كه آب از سر من گذشته است چه يك قامت چه صد قامت ؟ من كه رسواى جهانم غم دنيا هيچ است !، بالاتر از سياهى رنگ ديگر نباشد، آخرش جهنم است ، من كه هم اكنون آنرا براى خود خريده ام ديگر از چه مى ترسم ؟! و مانند اين منطقها...
اما هنگامى كه روزنه اميد براى او گشوده شود، اميد به عفو پروردگار، اميد به تغيير وضع موجود، نقطه عطفى در زندگى او خواهد شد و او را به توقف كردن در مسير گناه و بازگشت به سوى پاكى و اصلاح دعوت مى كند.
به همين دليل اميد را مى توان همواره به عنوان يك عامل مؤ ثر تربيتى در مورد افراد فاسد شناخت همچنين افراد صالحى كه در محيطهاى فاسد گرفتارند، بدون اميد نمى توانند خويشتن را حفظ كنند.
نتيجه اين كه انتظار ظهور مصلحى كه هر قدر دنيا فاسدتر مى شود اميد ظهورش بيشتر مى گردد اثر فزاينده روانى در معتقدان دارد، و آنها را در برابر امواج نيرومند فساد بيمه مى كند آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محيط ماءيوس نمى شوند بلكه به مقتضاى ((وعده وصل چون شود نزديك آتش عشق تيزتر گردد)) وصول به هدف را در برابر خويش مى بينند و كوشششان براى مبارزه با فساد و يا حفظ خويشتن با شوق و عشق زيادترى تعقيب مى گردد.
از مجموع بحثهاى گذشته چنين نتيجه مى گيريم كه اثر تخديرى انتظار تنها در صورتى است كه مفهوم آن مسخ يا تحريف شود - همانگونه كه جمعى از مخالفان ، تحريفش كرده اند و جمعى از موافقان مسخش - اما اگر به مفهوم واقعى در جامعه و فرد پياده شود يك عامل مهم تربيت و خود سازى و تحرك و اميد خواهد بود.
از جمله مدارك روشنى كه اين موضوع را تاييد مى كند اين است كه در ذيل آيه (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض ...) خداوند به آنها كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند وعده داده است كه حكومت روى زمين را در اختيارشان بگذارد از پيشوايان بزرگ اسلام نقل شده است كه منظور از اين آيه ((هو القائم و اصحابه )): مهدى و ياران او هستند.
و در حديث ديگرى مى خوانيم : (نزلت فى المهدى ): اين آيه درباره مهدى (عليه السلام ) نازل شده است .
در اين آيه مهدى و يارانش به عنوان (الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ) آنها كه ايمان و عمل صالحى دارند معرفى مى شده اند، بنابراين تحقق اين انقلاب جهانى بدون يك ايمان مستحكم كه هر گونه ضعف و زبونى و ناتوانى را دور سازد، و بدون اعمال صالحى كه راه را براى اصلاح جهان بگشايد امكان پذير نيست .
و آنها كه در انتظار چنين برنامه اى هستند هم بايد سطح آگاهى و ايمان خود را بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خويش بكوشند.

تنها چنين كسانى هستند كه مى توانند نويد همگامى در حكومت او بخود دهند نه آنها كه با ظلم و ستم همكارى دارند، و نه آنها كه از ايمان و عمل صالح بيگانه اند نه افراد ترسو و زبونى كه بر اثر ضعف ايمان از همه چيز حتى از سايه خود مى ترسند.
و نه افراد سست و بيحال و بيكاره اى كه دست روى دست گذارده و در برابر مفاسد محيط و جامعه شان سكوت اختيار كرده و كمترين تلاش و كوششى در راه مبارزه با فساد ندارند.
اين است اثر سازنده قيام مهدى در جامعه اسلامى .

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 389-372

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 10:5 AM | لینک ثابت |

وَأَقِيمُواْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتُواْ الزَّكَوةَ وَ ارْكَعُواْ الرَّكِعِينَ (43) سوره بقره 


برپاداشتن نماز 
كمال واقعى انسان از منظر قرآن كريم در جمع سالم بين حُسن فاعلى و حُسن فعلى است ؛ يعنى روح معتقد و متخلق به اخلاق و بدن مشتغل به امتثال . از اين جمع سالم گاهى به ايمان و عمل صالح ياد مى شود كه در بسيارى از آيات به صورت شرط لازم براى رهايى از كيفر تلخ و نيل به پاداش شيرين معاد بيان شده است و گاهى بعد از ذكر ايمان ، از نماز و زكات كه شاخص ترين نمونه عمل صالح است سخن به ميان مى آيد.
آنچه در آيه مورد بحث مطرح است از همين سنخ است كه پس از ترغيب به حُسن فاعلى ، يعنى ايمان به معارف الهى و مآثر آسمانى ، تشويق به حُسن فعلى ، يعنى تحكيم پيوند عملى با خدا(نماز) و توثيق ارتباط اقتصادى با مستمندان (زكات ) و حفظ وحدت و شكوه امّت اسلامى در نماز جماعت و مانند آن دارد.
در بين اعمال عبادى ، نماز از خصيصه اى برخوردار است كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السلام
(233) از آن به عنوان
عمود دين ياد فرمودند. از اين تعبير نبوى صلى الله عليه و آله و علوى عليه السلام استنباط مى شود كه نماز در فرهنگ وحى الهى ستون دين است ، و از آن جا كه سخنان خداى سبحان از صدر تا ساقه هماهنگ است و از صيانت عمود دين و مراقبت و صحّت و سلامت آن تعبير به اقامه مى شود، غالب آياتى قرآنى در قالب اقامه نازل شد، نه در صورت قراءت ؛ زيرا ستون خواندنى نيست ، لكه برپاداشتنى است ؛ آن كه فقط نماز مى خواند، در حقيقت نسخه ستون سازى را مى خواند، نه اين كه ستون را برپادارد؛ رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز فرمود: كسى كه نماز او را فحشا و منكر باز ندارد جز دورى از خدا از نماز بهرهاى نمى برد
(234). نمازى كه ستون است و برپاداشتنى ، نه الفاظ و خواندنى ، توان اطفاى آتش گناه را دارد؛ از طرف خداوند فرشته اى است كه هنگام نماز ندا مى دهد: اى فرزندان آدم ، برخيزيد به طرف آتش هايى كه بر جانتان افروختيد، آن را با نماز خاموش كنيد؛ أ يّها النّاس قوموا إ لى نيرانكم الّتى أ وقدتموها على ظهوركم ...(235).
از آن جهت كه نماز كوثر و چشمه اى است كه در مدخل ورودى منزل نمازگزار روان است و او شبانه روز پنج بار در آن شستشو مى كند، نمازگزار يا آلوده نمى شود يا اگر آلوده شد زود ظاهر مى شود
(236). نماز از يك سو سهم وافرى در حراست از عقيده صحيح دارد و از سوى ديگر تاءثير فراوانى در نزاهت نمازگزار از رفتار سوء؛ هم وجود آن علامت فلاح است و هم فقد آن نشانه طلاح . درباره فلاح ، آيات فراوانى در قرآن كريم يافت مى شود كه نيازى به ذكر آنها نيست و درباره طلاح ، آيه فخلف من بعدهم خلفٌ أ ضاعوا الصّلوة واتّبعوا الشّهوات (237) شاهد گويايى است ؛ يعنى مهم ترين عامل هبوط نسل عاقّ و خاطى از اضاعه نماز آغاز مى شود.
تعبير به أ قيموا الصّلوة به جاى صلّوا، يعنى تعبير به نماز را برپا داريد به جاى نماز بگزاريد ممكن است اشاره اى باشد به برپاداشتن و احياى نماز در جامعه و به جا آوردن حقّ نماز از طريق رعايت شرايط ظاهرى و باطنى آن ، به ويژه حضور قلب و خشوع دل كه روح نماز است .
راغب اصفهانى به اين نكته تنبّه يافته ، مى گويد:اين كه قرآن تعبير به اقامه تورات و انجيل مى كند و مى فرمايد: قل يا أ هل الكتاب لستم على شى ء حتّى تقيموا التّورية و الا نجيل
(238) يا مى فرمايد: و لو أ نّهم أ قاموا التّورية و الا نجيل (239) مقصود، ادا كردن حق تورات و انجيل با علم و عمل به آن است . برهمين اساس ، هرجا سخن از فرمان سخن از فرمان به نماز و مدح و ستايش آن است تعبير به اقامه مى شود؛ نظير وأ قيموا الصّلوة (240)، والمقيمين الصّلوة (241)، ربّ اجعلنى مقيم الصّلوة (242)و فإ ن تابوا و أ قاموا الصّلوة (243)، كه مراد، برپاداشتن نماز با همه شرايط و عدم اكتفا به شكل ظاهرى آن است و آن جا كه در مقام مذمّت است تعبير به قيام مى شود: وإ ذا قاموا إ لى الصّلوة قاموا كسالى (244)، نه اقامه (245)؛ يعنى منافقان و بيماردلان به سوى نماز مى ايستند، نه آن كه بخواهند نماز را برپادارند و چون قيام آنان با كاهلى وسستى همراه است ، خود قدرت ايستادن ندارد، چه رسد به اين كه بخواهند يا بتوانند عامل ايستادگى نماز شوند.
مراد از الصلوة 
در اين كه مراد از الصلوة آيا نماز مسلمانان است يا اصل نماز كه مشترك بين همه اديان الهى است ، دو قول است . بيشتر مفسّران وجه اول را اختيار كرده اند؛ زيرا اوّلا، نماز اهل كتاب منسوخ شده بود(246). ثانيا، نماز آنان نماز واقعى نبود(247) و به اصطلاح صحّت سلب داشت . ثالثا، به قرينه وقوع آن پس از آنچه در آيات قبل آمده ، يعنى امر به قبول اسلام و نهى از كتمان حق . پس مقتضاى وحدت سياق اين است كه مقصود از نماز، نماز پس از ايمان و اسلام باشد كه همان نماز مسلمانان است . رابعا، به قرينه ذيل آيه : واركعوا مع الراكعين كه مقصود، به جا آوردن ركوع ، به همراه ركوع كنندگان حقيقى است و آن تنها با نماز مسلمانان تحقق مى پذيرد؛ زيرا نماز اهل كتاب ، فاقد ركوع بود.
براساس همين وجه ، گروهى از مفسّران
(248) اين آيه را دليلى بر مكلّف بودن كافران به فروع گرفته اند. البته چنين استنتاجى قابل توجيه است ؛ زيرا اوامرى كه در اين آيه وارد شده ، به دنبال امر به اصل ايمان : امنوا بما أَنزلْتُ و درخواست اصل اسلام است و در حقيقت گويا به اهل كتاب اين گونه خطاب مى شود: به پيامبر و كتاب او ايمان بياوريد و پس از پذيرش اسلام ، نماز را برپا داريد و زكات بپردازيد و در نمازهاى جماعت شركت كنيد. روشن است كه :
1- ترتب فروع بر اصول و شرط بودن اصول براى پذيرش فروع به لحاظ مكلّف به است .
2- اصول و فروع ، هر دو مقدور اهل كتاب است ، گرچه اصول بى واسطه و فروع باواسطه .
3- تكليف به مقدور با واسطه معقول است .
4- اطلاق لفظ و ظهور آيه اِبايى از شمول نسبت به هر دو را ندارد.
5- مقتضاى بحث هاى عقلى نيز تاءييد مفاد آيه است . بنابراين ، استدلال به آيه براى مكلف بودن كافر به فروع مكلف بودن وى به اصول محذورى ندارد.
قول دوم در مساءله اين است كه اساسا اين جمله در مقام فرمان به نماز مسلمانان در مقابل نماز اهل كتاب نيست ، بلكه در مقام اين است كه آنها را به حقيقت و روح نماز توجّه دهد؛ حقيقتى كه در همه اديان واحد و تغييرناپذير است ؛ يعنى توجه قلبى و خشوع و اخلاص در اثناى نماز
(249). آنچه در بحث برپاداشتن نماز از مفردات راغب نقل شده ، ممكن است تاءييدى بر اين قول باشد.
شايان ذكر است كه ، الف و لام در الصلوة و نيز در الزكوة مطابق قول اوّل ، براى عهد است
(250) و مطابق قول دوم هم مى تواند عهد باشد و هم جنس .
پرداخت زكات  
دو نكته اى كه درباره أ قيموا الصلوة گذشت ممكن است درباره اتوا الزكوة نيز جارى باشد؛ نكته اوّل ، يعنى وجه تعبير به اقامه به جاى قيام ، اگر چه به بيانى كه گذشت نسبت به زكات جارى نيست ، زيرا در اين باره به أ قيموا الزكوة تعبير نشده ، ليكن از تعبير به اتواالزكوة نه زكّوا كه هم به عنوان ايتاء امر شده و هم به صورت جمع آمده و آحاد اهل كتاب را در بردارد ممكن است استفاده شود كه مقصود، احياى اين واجب اجتماعى و مرتفع ساختن فقر عمومى در سطح جامعه است .
نكته دوم اين كه ، مراد از زكات در آيه ، زكات مسلمانان است ، كه با توجه به مدنى بودن آيه
(251) و نزول آن پس از تشكيل حكومت اسلامى ، همان زكات مالى واجب و مستحب است و همچنين زكات هايى كه پرداخت آن واجب كفايى است (نظير انفاقى كه سبب نجات انسانى ازخطرمرگ مى شود) و چون زكات عملى قربى و عبادى است ، بايد با قصد قربت و توجّه قلبى و خشوع درونى آن را به جا آورد كه تنها در اين صورت سبب پيوند ميان انسان ها مى شود، نه بامنّت و آزار بعدى (مَنّو أ ذى ) كه در اين حال از تاءثير معنوى آن ، كاسته مى گردد.
تذكّر1- فرمان به اداى زكات پس از فرمان به نماز از اين روست كه نمازگزارى كه با برپايى نماز با خداى منعِم ارتباط برقرار كرد و به او تقّرب جُست ،از خلق خدا كه عيال اللّه هستند
(252) غافل نمى شود؛ لازم عدم غفلت از خلق ، رفع مشكلات آنان و از جمله برطرف كردن فقر و نيازهاى مادّى و اقتصادى است ، كه با پرداخت زكات و انفاق هاى مالى رفع مى شود.
2- گرچه زكاتِ واجبِ مالى ، محدود است ، ولى زكات غيرمالى محدود نيست ؛ چنان كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: براى هر چيزى زكات است و زكات خانه اتاق پذيرايى از مهمان است ؛ لكل شى ء زكاة و زكاة الدار بيت الضيافة ؛(253) يعنى مهمان نوازى وظيفه زكوى كسى است كه خداوند به او نعمت داشتن خانه داده است . از اين رو صاحب دلان برآنند كه زكات همّت را چون زكات نعمت بپردازند. توضيح اين كه ، نعمت گاهى به معناى خاص است ، نظير نعمت مال و گاهى به معناى عام است كه از آيه مباركه أ سبغ عليكم نِعَمه ظاهرةً و باطنةً
(254) استنباط مى شود. نعمت به معناى خاص در برابر همّت است و نعمت به معناى عام شامل همت مى شود. پس زكات نعمت به معناى عام مستلزم پرداخت زكات همت خواهد بود.
ترغيب به نماز جماعت  
ترغيب به ركوع با راكعان تحضيض به اقامه جماعت و شركت در آن است ، تا جامعه نمازگزار در هر دو جبهه جهاد اصغر واوسط پيروز شود و زمينه ورود در صحنه جهاد اكبر فراهم شود و اميد ظفرمندى در آن ساحت ظهور كند. از اين جهت به مخاطبان اصلى اين آيات ، يعنى بنى اسرائيل و به ساير كسانى كه صلاحيت خطاب الهى را دارند دستور داده شده كه اولا، هركدان اهل نماز و ركوع باشند و برابر آيه بعدى هيچ كس چنين نباشد كه ديگرى را به نيكى دعوت و خود را فراموش كند؛ چنان كه به بعضى از سران اسرائيلى نسبت داده شده كه گرچه توده مردم را به امتثال اوامر دينى تشويق مى كردند، ولى خود از توفيق اطاعت محروم بودند و ثانيا، نماز را با هم بخوانند و معيار اين معيّت همان وحدت نماز است كه فقط در جماعت (اعم از جمعه و غيرآن ) متبلور است .
از آن جهت كه نماز جنگ با هوا و جهاد با هوس است ، جايگاه آن را محراب گويند، و در جنگ هر چه عدد رزمنده بيشتر و منسجم و هماهنگ و هم آواتر باشند پيروزى آسان تر است . از اين رو به جماعت دستور اكيد داده شد. همان وحدت اعتبارى است كه غير از نمازهاى پراكنده جميع افراد است ؛ يعنى همه نمازگزاران گذشته از اشتراك در اصل نماز در يك امر جامع شريكند و آن معيّت در نماز است كه آن ويژگى در نمازهاى فرادا نيست .
از اين نكته نبايد غفلت شود كه چون ركوع در عين جزئيت براى نماز، به تنهايى عمود دين نيست به اقامه آن امر نشده ، بكله به خود آن دستور داده شده است . نماز داراى چهار هياءت و شش ذكر است
(255): هياءت هاى چهارگانه عبارت است از: قيام ، قعود، ركوع ، سجود. اذكار شش گانه عبارت است از: تلاوت ، تسبيح ، حمد، استغفار، دعا و صلوات برمحمد و آل اوصلى الله عليه و آله .
تذكّر:اذكار ديگر، مانند تهليل و تكبير مندرج در يكى از عناوين شش گانه است وگرنه حصر مزبور ناتمام خواهد بود.
گاهى از نماز به هياءتى از هياءت ها يا به ذكرى از اذكار آن تعبير مى شود؛ تعبير از نماز به ركوع مانند: واركعوا مع الراكعين
(256) و به قيام مانند: قومواللّه قانتين (257) و به سجود مانند: و تقلّبك فى الساجدين (258) و به قرائت مانند: وقرآن الفجر إ نّ الفجر كان مشهوداً(259). تعبير از نماز به ركوع از تعبير به ركعات استظهار مى شود. وقتى گفته مى شود: دو ركعت ، يعنى نمازى كه در آن دو ركوع است و از طرف ديگر بهترين مشخص نماز همان حالت ركوع است و گرنه قيام يا سجود و قعود كه هياءت هاى ديگر نماز است اختصاصى به حالت نماز ندارد و در حالت ديگر اعم از نيايش ، شكر و مانند آن يافت مى شود.
حاصل اين كه ، تعبيربه واركعوا مع الراكعين به منزله صلّوا مع المصلّين است . خداى سبحان گاهى از نماز به اشرف اجزاى آن ، يعنى ركوع و سجود ياد مى كند و مى فرمايد: ياأ يها الذين امنوا اركعوا و اسجدوا
(260)؛ چنان كه از نمازگزاران به راكعان و ساجدان تعبير مى كند: تريهم ركّعاً سجّداً يبتغون فضلاً من اللّه و رضواناً...(261).
تذكّر:اهميت فوق العاده نماز جماعت به حدّى است كه رسول مكرّم صلى الله عليه و آله به نابينايى فرمودند: بين منزل خود و مسجد طنابى نصب كن و با گرفتن آن ريسمان خود را به مسجد برسان و از فضيلت جماعت محروم نشو
(262). بنابراين ، جمله أ قيموا الصلوة ، به اصل اقامه نماز و جمله واركعوا مع الراكعين به مصداق برتبر از مصاديق نماز امر مى كند؛ در نتيجه از دو جهت مراد از الصلوة مطلق نماز نيست ، بلكه نماز مسلمانان مقصود است و از نماز يهود احتراز مى شود: نخست اين كه نماز آنان فاقد ركوع بود(263) و ديگر اين كه آنان فرادا نماز مى گذارند.(264)

تسنيم  تفسير قرآن كريم، جلد چهارم

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 5:50 AM | لینک ثابت |

 صِرَط الَّذِينَ أَنْعَمْت عَلَيْهِمْ غَيرِ الْمَغْضوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضالِّينَ
راه آنها كه بر آنان نعمت دادى نه آنها كه بر ايشان غضب كردى و نه گمراهان !
 

دو خط انحرافى !
اين آيه در حقيقت تفسير روشنى است براى ((صراط مستقيم )) كه در آيه قبل خوانديم ، مى گويد: مرا به راه كسانى هدايت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمتهاى خود قرار دادى (نعمت هدايت ، نعمت توفيق ، نعمت رهبرى مردان حق و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت ) نه آنها كه بر اثر اعمال زشت ، و انحراف عقيده غضب تو دامنگيرشان شد و نه آنها كه جاده حق را رها كرده و در بيراهه ها گمراه و سرگردان شده (صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين ).
در حقيقت چون ما آشنائى كامل به راه و رسم هدايت نداريم ، خدا به ما دستور مى دهد كه در اين آيه طريق و خط پيامبران و نيكوكاران و آنها كه مشمول نعمت و الطاف او شده اند را بخواهيم .
و نيز به ما هشدار مى دهد كه در برابر شما همى شه دو خط انحرافى قرار دارد، خط ((مغضوب عليهم )) و خط((ضالين )) كه به زودى به تفسير اين دو آشنا خواهيم شد.
نكته ها
1- الذين انعمت عليهم كيانند ؟
سوره نساء آيه 69 اين گروه را تفسير كرده است : و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا:
((كسانى كه دستورات خدا و پيامبر را اطاعت كنند، خدا آنها را با كسانى قرار مى دهد كه مشمول نعمت خود ساخته ، از پيامبران و رهبران صادق و راستين و جانبازان و شهيدان راه خدا و افراد صالح ، و اينان رفيقان خوبى هستند)).
همانگونه كه ملاحظه مى كنيم اين آيه افراد مورد نعمت خدا را چهار گروه معرفى مى كند:((پيامبران ، صديقين ، شهداء، و صالحين .
اين مراحل چهارگانه شايد اشاره به اين معنى باشد كه براى ساختن يك جامعه انسانى سالم و مترقى و مؤ من ، نخست بايد رهبران حق و انبياء وارد ميدان شوند.
و به دنبال آنها مبلغان صديق و راستگو كه گفتار و كردارشان با يكديگر هماهنگ است ، تا اهداف پيامبران را از اين طريق در همه جا گسترش دهند.
به دنبال اين دوران سازندگى فكرى ، طبيعتا عناصر آلوده و آنها كه مانع راه حقند سر بر دارند، جمعى بايد در مقابل آنها قيام كنند و عده اى شهيد شوند و با خون پاكشان درخت توحيد آبيارى گردد.
در مرحله چهارم محصول اين كوششها و تلاشها به وجود آمدن صالحان است اجتماعى پاك و شايسته و آكنده از معنويت .
بنابراين ما در سوره حمد در شبانه روز پى در پى از خدا مى خواهيم كه در خط اين چهار گروه قرار گيريم ، خط انبياء خط صديقين ، خط شهدا و صالحين و روشن است كه در هر مقطع زمانى بايد در يكى از اين خطوط، انجام وظيفه كنيم و رسالت خويش را ادا نمائيم .
2- ((مغضوب عليهم )) و ((ضالين )) كيانند؟
جدا كردن اين دو از هم در آيات فوق نشان مى دهد كه هر كدام اشاره به گروه مشخصى است .
در اينكه فرق ميان اين دو چيست سه تفسير وجود دارد:
1 از موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن مجيد چنين استفاده مى شود كه ((مغضوب عليهم )) مرحله اى سختتر و بدتر از ضالين است ، و به تعبير ديگر ضالين گمراهان عادى هستند، و مغضوب عليهم ، گمراهان لجوج و يا منافق ، و به همين دليل در بسيارى از موارد، غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذكر شده .
در آيه 106 سوره نحل مى خوانيم و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله : ((آنهائى كه سينه خود را براى كفر گسترده ساختند غضب پروردگار بر آنها است )).
و در آيه 6 سوره فتح آمده است ، و يعذب المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم دائرة السوء و غضب الله عليهم و لعنهم و اعدلهم جهنم : ((خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آنها را كه درباره خدا گمان بد مى برند مورد غضب خويش قرار مى دهد، و آنها را لعن مى كند، و از رحمت خويش دور مى سازد، و جهنم را براى آنان آماده ساخته است .
به هر حال مغضوب عليهم آنها هستند كه علاوه بر كفر، راه لجاجت و عناد و دشمنى با حق را مى پيمايند و حتى از اذيت و آزار رهبران الهى و پيامبران در صورت امكان فروگذار نمى كنند آيه 112 سوره آل عمران مى گويد: و بائوا بغضب من الله ... ذلك بانهم كانوايكفرون بايات الله و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بماعصوا و كانوا يعتدون : ((غضب خداوند شامل حال آنها (يهود) شد چرا كه به خدا كفر مى ورزيدند و پيامبران الهى را به ناحق مى كشتند)).
2 جمعى از مفسران عقيده دارند كه مراد از ((ضالين )) منحرفين نصارى و منظور از ((مغضوب عليهم )) منحرفان يهودند.
اين برداشت به خاطر موضعگيريهاى خاص اين دو گروه در برابر دعوت اسلام مى باشد، زيرا همانگونه كه قرآن هم صريحا در آيات مختلف بازگو مى كند، منحرفان يهود، كينه و عداوت خاصى نسبت به دعوت اسلام نشان مى دادند، هر چند در آغاز، دانشمندان آنها از مبشران اسلام بودند، اما چيزى نگذشت كه به جهاتى كه اينجا جاى شرح آن نيست از جمله به خطر افتادن منافع ماديشان سرسختترين دشمن شدند، و از هر گونه كار شكنى در پيشرفت اسلام و مسلمين فروگذار نكردند (همانگونه كه امروز نيز موضع گروه صهيونيست در برابر اسلام و مسلمانان همين است ).
و با اين حال تعبير از آنها به ((مغضوب عليهم )) بسيار صحيح به نظر مى رسد ولى بايد توجه داشت كه اين تعبير در حقيقت از قبيل تطبيق كلى بر فرد است ، نه انحصار مفهوم مغضوب عليهم در اين دسته از يهود.
اما منحرفان از نصارى كه موضعشان در برابر اسلام تا اين حد سرسختانه نبود، تنها در شناخت آئين حق گرفتار گمراهى شده بودند، از آنها تعبير به ضالين شده كه آن هم از قبيل تطبيق كلى بر فرد است .
در احاديث اسلامى نيز كرارا مغضوب عليهم به يهود و ضالين به منحرفان نصارى تفسير شده است و نكته اش همانست كه در بالا اشاره شد.
3 اين احتمال نيز وجود دارد كه ضالين به گمراهانى اشاره مى كند كه اصرارى بر گمراه ساختن ديگران ندارند در حالى كه ((مغضوب عليهم )) كسانى هستند كه هم گمراهند و هم گمراه گر، و با تمام قوا مى كوشند ديگران را همرنگ خود سازند!.
شاهد اين معنى آياتى است كه سخن از كسانى مى گويد كه مانع هدايت ديگران به راه راست بودند و به عنوان ((يصدون عن سبيل الله )) از آنها ياد شده در آيه 16 سوره شورى مى خوانيم : و الذين يحاجون فى الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد: ((آنها كه بعد از پذيرش دعوت اسلام از ناحيه مؤ منان ، در برابر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به مخاصمه و بحثهاى انحرافى بر مى خيزند، حجت و دليلشان در پيشگاه خدا باطل و بى اساس است و غضب خدا بر آنها است و عذاب شديد در انتظارشان خواهد بود.
اما با اين همه چنين به نظر مى رسد كه جامعترين اين تفاسير همان تفسير اول است تفسيرى كه بقيه تفسيرها در آن جمع است و در حقيقت مصداقى از مصاديق آن محسوب مى شود بنابر اين دليلى ندارد كه ما مفهوم وسيع آيه را محدود كنيم .
و الحمد لله رب العالمين

منبع : تفسير نمونه ، جلد1، صفحه52- 56

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 11:8 AM | لینک ثابت |

خـورشـيـد

« سوگند به خورشید و پرتو آن ــ و به ماه وقتیکه آنرا بازتاب می دهد ــ و به روز وقتیکه آنرا متجلی می کند ــ و به شب وقتیکه آنرا می پوشاند»

نکته آیات: روز پرتو خورشید را متجلی می کند و شب آنرا می پوشاند:

تصویری که می بینیم تصویر کره زمین است که از فضا گرفته شده است. چنانکه می بینیم فضا در اصل سیاه و تاریک است، هر چند نور و پرتو خورشید در فضا وجود دارد اما متجلی نیست، ولی آن بخشی از زمین که روبروی خورشید قرار دارد و روز نامیده می شود آن را متجلی می کند. که ارتفاع آن حدوداً 100 کیلومتر از جـو است. و با چرخش زمین و رفتن روز بجای شب، شب آن بخش متجلی پرتو خورشید را می پوشاند.

 

 

حرکت خورشيد

«و خورشيد در قرارگاه خود در حرکت است»!

نکـتـه آيـه: خورشيد در قرار گاه خود در حرکت است:

واژه « مُـسـتـقـر» به معنی: جای ثابت و مشخصی است که شئ يا فـرد در آن است ضمن اينکه به اينطرف و آنطرف نيز رفت و آمد می کند. خورشيد همانطور که آيه توصيف می کند در «مستقـر» خود در حرکت است.

«مستقـر» آن مـرکـز مـنـظـومـه شمسی است که جای ثابت و مشخص آن است. و حرکت آن از جمله حرکت آن در مداری در کهکشان راه شیری اسـت که با سرعـت 900000 کـيلومـتر در ساعت در آن در حرکت است و 225 ميليون سال طول می دهد تا آن را طی کند.

(بنابر عـلم نجوم عصر محمد: زمين مرکز جهان بود و خورشيد و سيارات بدور آن می چرخيدند. اين تئوری تا سال 1543  بقوت خود باقی بود. ولی قـرآن خورشيد را در «مستقـر» خود (که مرکز منظومه شمسی باشد) در حرکت بيان کرده است).

نوع کار خورشيد وشراره های آن

 

« و چراغی (خورشيدی) با شراره های بزرگ  قرار داديم».

نکات آيـه:

1ــ خورشيد بمثابه چراغ می ماند:

تشبيه خـورشـيـد بـه چـراغ بـه ايـن مـعنی است که خورشيد سوختی را می سـوزانـد و نـور و گرما میدهـد. خـورشـيـد از عنصر هـيدروژن و هـليوم تشکـيـل شده. به دلـيل دمای بسـيار زياد درون آن، پيوسته بخشی از هـيدروژن می سوزد  و به هـلـيـوم تبديل می شود و مقادير زيادی نيز انرژی مانند گرما و نور و تشعشعات آزاد می کند. و به اين ترتيب بمثابه چراغ می ماند.

2ـــ خورشيد پيوسته شراره دارد:

 سـطح خـورشـيـد نـيـز هـمـانگـونه کـه قـرآن آن را  توصيف نموده، از جمله به شکلی که در تصوير می بينيم شراره های بزرگ دارد.

(در رابطه با سرنوشت خورشيد در مبحث قـيامت صحبت شده است).

دور بردنِ گرما

 

« آيا نمی بينی خدا چگونه (تا کجا) گرما را کشيد و دور برد؟ و اگر می خواست آنرا يکنواخت می کرد. افزون بر آن، خورشيد را نيز دليلی برای آن قرار داديم ـــ سپس آنرا در چنگ خود به طرف خود کشيديم کشيدنی نامحسوس».

ظِـلّ اسم است بمعنی: چيز  يکنواخت، يکسان، يکسانی و يکنواختی. در معنی دوم خود از جمله به "سايه" اطلاق شده (به اعتبار: "يکنواختی حرکت آن و يا يکنواختی و يکسانی آن با صاحب خود") ـــ و بعد به "گرما" اطلاق شده، (که اشاره ضمنی و تلويحی بوده به: رفتن به "سايه"). در آيه به بمعنی "گرما" بکار گرفته شده است. و گرما در آيه مجاز است. يعنی منظور از دور بردن گرما "دور بردن زمين" است. (در مقدمه در رابطه با مجاز صحبت شده).

حرف « ثـُمّ » پيش از فعلِ «جَعَـلـنـا» برای بيان رده و رتبه است. که چيزی را بالاتر يا افزون بر چيزی قرار می دهد.

«قبض» بمعنی: در چنگ داشتن و در چنگ خود گرفتن است. و اين به اين معنی است که زمين در چنگ خورشيد است. (که ما آنرا نيروی جاذبه خورشيد می ناميم).

نکات آيه:

1ــ گرما دور برده شده است و متغير قرار داده شده. 2ـــ علاوه بر دور بردن گرما خورشيد نيز دليلی (سببی) برای عدم يکسانی گرما قرار داده شده. 3ـــ گرما (زمين) در چنگ خورشيد است و بطور نامحسوسی بطرف آن کشيده می شود.

1ــ گرما دور برده شده است و متغير قرار داده شده:

زمين در آغاز پيدايش و شکل گيری خود در نزديکی خورشيد بوده است. بعد دور برده شده و مداری تقريباً بيضی شکل برای آن در نظر گرفته شده تا به خورشيد دور و نزديک بشود و گرمای زمين متغير باشد.

منظور از "چگونه" دور بردن گرما در آيه نيز "تا کجا بردنِ آن" است. که منظور اين است که زمين حساب شده از خورشيد فاصله داده شده است. يعنی اگر مثلاً دورتر برده می شد آبهای کمتری از سطح زمين تبخير می شد و يا اگر نزديکتر از آنچه هست قرار داده می شد آبهای بيشتری تبخير می شد، و وضعيت آب و هوائی زمين به گونه فعلی خود که بهترين وضع است نمی بود.

 

2ـــ علاوه بر دور بردن گرما، خورشيد نيز دليلی (سببی) برای عدم يکسانی گرما قرار داده شده:

نقاط سياهی که روی خورشيد می بينيم مناطقی هستند که سردتر از بقيه سطح خورشيد هستند. از آنجا که خورشيد به دور خود می چرخد (تقريباً هر 4 هفته يک دور به دور خود می چرخد)، گاهی آن نواحی از خورشيد روبروی زمين قرار می گيرند و گاهی نيز نيستند. وقتی روبروی زمين هستند گرمای کمتری به طرف زمين می آيد. و به اين شکل خود خورشيد نيز در عدم يکنواختی گرما نقش دارد.

3ـــ گرما (زمين) در چنگ خورشيد است و بطور نامحسوسی بطرف آن کشيده می شود:

گرما (که پيش از اين گفتيم منظور از آن زمين است) در چنگ خورشيد است (که ما آنرا نيروی جاذبه خورشيد می ناميم). و خورشيد زمين را به طوريکه برای ما نامحسوس است بطرف خود می کشد، و ما به خورشيد نزديک تر می شويم و هوا گرمتر می شود، که همان فصل تابستان است.

مـاه

خورشيد و ماه در تناسب می باشند

« خورشيد و ماه در تناسب هستند».

چه تناسبی ميان ماه و خورشيد وجود دارد؟

قطر خورشيد 1400000 کيلومتر است قطر ماه 3500 کيلومتر. فاصله خورشيد تا زمين 150000000 کيلومتر است. و يکی از فاصله های متوسط ماه تا زمين 375000 کيلومتر است.

تناسبی که مـيان آنها وجـود دارد اين است که: قطر خورشيد 400 بار از قطر ماه بزرگ تر است و 400 بار نيز از ماه  دورتر است! به اين خاطر تقـريباً به يک اندازه به نظر می آيند و در خسوف کامل تقـريباً بر هم منطبق می شوند.

نور خورشيد نور اصلی و نور ماه نور بازتابی است

 

«اوست که خورشيد را نور اصلی و ماه را نور بازتابی قرار داد».

«ضياء و ضوء» درخشش و تابشی است که از خود شئ ساطع می شود، مانند تابش و درخشش چراغ و شمع. و «نور»  روشـنـائی و تابـشی است که از خـود شئ ساطع نمی شود بلکه بازتاب تابش ضياء است. و اينکه آيه می گويد: خـورشـيـد «ضياء» است و ماه «نور»، به اين معنی است که تابش خورشيد از خود آن است ولی تابـش ماه از خـود آن نيست بـلـکه بازتاب تابش خورشيد است. (اين موضوع در سوره نوح و به نقـل از حضرت نوح آمـده. يعـنی وی چند هـزار سال پـيش از ميلاد حضرت مسيح به مـردم گـفـتـه بـوده که: تـابـش خـورشيد از خود آن و تابش ماه بازتاب تابش خورشيد است. ولی مردم طـبـق معـمـول بوی می خنديده اند).

 

ماه شکافته شده بوده

 

« روز رستاخيز نزديک شد و ماه شکافته شد».

در بررسی هـائی کـه در سال 1970 از ماه  شـد  شکـافی به طول 160 کـيلـومتر در ماه مـشـاهـده شـد. همينطور اثر جوش خوردگی نيز در سلسله کوههای ماه، و ادامه آن در اعماق ماه ديده  شده است. برخی از محققين معتقدند که ماه شکافته شده بوده و دوباره جوش خورده بوده است.

خـورشـيـدهـا و مـاهـهـا

« نه به خورشيد و نه به ماه هيچکدام سجده نکنيد، بلکه به خدائی سجده کنيد که آنها را (يعنی: ماهها و خورشيدها را) آفـريد».

نکـتـه آيه: خورشيدها و ماهها وجود دارد:

در زبان عربی «ضـمـيـر» برای مفـرد (يکی) و برای مثنی (دوتا) و برای جمع (سه تا و بالاتر از آن) صـرف مـی شود. آيـه از مـاه و خـورشـيـد که دوتا هستند صحبت می کند ولی بجای ضمير دوتائی مناسبِ آنها که «هُـمـا» به معنی «آنـدو» باشد، ضمير جمع «هُـنَّ» به معنی «آنـهـا» بکار برده است. يعنی می گويد: به خدائی سجده کنيد که خورشـيـدها و ماهـهـا را آفـريد.

در زمـان محـمـد و تا پيش از اختراع تـلـسـکـوپ کـسـی خورشـيدی و ماهی غير ماه و خورشيدی که می بينيم را نمی شناخت. از زمـان اختراع و بکارگيری تـلـسـکـوپ (هـزار سـال پـس از محمد) تا کـنون (در منظومه شمسی) دهـها ماه کشف شـده است. تعداد ماه های سياره مـشـتری که تا کنون شـنـاخـتـه شده 16 تا است، مريخ دو تا، کـيوان 19 تا، اورانـوس 15 تا و نپتون 8 تا.

خـورشـيـد نـيـز چنانکه آيـه آنرا جمع بسـته تنها خورشيد منظومه شمسی ما نيست، بلکه در هـسـتی مـيـلـياردهـا خـورشـيـد وجود دارد.

سایت قرآن شناسی

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 7:11 AM | لینک ثابت |

آفـريـنـش انـسـان

« و ما انسان را "از خاک کوره در گل و لایِ سياهِ بد بویِ تعـفـن گرفته" آفريديم».

يکی از مباحث مبحث مجاز در زبان عربی "گـفـتـن نـتـيجه کار بجای خود کار" است. مانند:

ـــ نان می پزم. بجای خمير می پزم.

ـــ جام شـفـا نوشيدم. بجای جـام دوا نوشيدم.

ـــ سيب کاشتم. بجای درخت سيب يا تخم آنرا کاشتم.

ــــ ساعت 12 پرواز می کنم. بجای هواپيما پرواز می کند.

آيه مزبور نيز مانند جملات مزبور در چهارچوب مبحث مجاز گفـته شده. يعنی "آفرينش انسان" در آيه به معنی آفرينش خود انسان نيست. بلکه آفرينش چيز ديگری است که قرار بوده نتيجه آن آفرينش انسان بشود. پيش از اين نيز در آيه 20 عنکبوت ديديم که قرآن گفـت: برويد در زمين و ببينيد خدا حيات را چگونه آغاز کرد:( قـُلْ سـيروُا فِی الاَرْضِ فـَانـْظـُروُا کَـيْـفَ بَـدَاَ الـْخـَلـْقَ).  و در آيه 54 فـرقان ديديم که خدا "موجود بی ريش و پشمی"  را در آب آفريد (خـَلـَقَ مِـنَ الْـماءِ بَـشَراً).

و در اين آيه، محل آغاز حيات و مواد آنرا را گفـته، که  از "خاک کوره (خاک آتشفشانی) و در مرداب و گِـل و لای لجن متعـفـن" بوده است. (يعنی چنين حياتی تکامل يافـته و راه به پيدايش انسان برده است).

و در سوره سجده آیات 7 تا 9 نیز چنین می خوانیم:

« الَّذِی أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الانـْسَانِ مِنْ طِينٍ ـــ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ــ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالافْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ ».

« آن خدائی که آفرینش هر چیزی را بهتر نمود و آفرینش انسان را در گِـل آغاز نمود ـــ مدت درازی بعد نسل وی را از چکیده ای از آب بی ارزشی قرار داد ــ مدت درازی بعد او را راست (قامت) نمود و از روح خود در او دمید. همینطور شنوائی و بینائیها و احساسات (اعصاب) برای شما درست کرد. افراد کمی از شما سپاسگذار هستند».

در این آیات می بینیم که انسان راست قامت کرده شده (یعنی در آغاز آفرینش خود راست قامت نبوده)، و پیش از راست قامت شدن نیز از طریق نطفه تولید مثل داشته، و راست قامت شدن وی نیز مدت زمان درازی پس از تولید مثل وی از طریق نطفه صورت گرفته، (چنانکه حرف ثـُمّ که برای بیان فاصله زمانی و زمان بلند مدت است بر آن دلالت دارد). دمیده شدن روح خدائی در وی بمعنی: دادن کارکرد و عملکرد خدائی به وی است. یعنی اندیشمند نمودن وی. (واژه روح از جمله به معنی: حرکت و کارکرد و عملکرد است).

پـيـدايـش گـيـاه وار انسان

 

«خدا شما را "گياه وار" از زمين رويانيد»!

آيه نقل قول صحبت حضرت نوح به قوم خود است. تـشـبيـه رويـش انـسـان از زمـيـن مانند رويش گياه  بـه اين معنی است که انسان درجا آفـريده نشده بلکه ضمن مراحلی گياه وار آفـريده شده است:

ـــــــ گـيـاه (يعـنی دانه ای که منجر به پـيدايش گياه می شود) در ابتدای خود عنصری بسيار ساده و در آب و خاک است. بنابر اين انسان (يعنی موجودِ زنده ای که منجر به پيدايش انـسـان شـده) نـيـز در ابـتـدای خـود می بـايست عنصری ساده در آب و خاک بوده باشد. بر اساس شناخت امروزی ما از حيات اولـيه، چنين نيز بوده است.

ـــــــ گـيـاه رفـتـه رفـتـه جـوانه می زند و شـاخ و بـرگ می دهد. بـنابر ايـن آن عـنصر حياتی اوليه نيز رفـته رفته پيچيده و پيچيده شده و صاحب شاخ و برگ يعنی دست و بال و غـيره شده است.

چـيـزی که يک پـيامبر در چند هزار سال پيش گفـته و کسانيکه خود را روشنفکر می دانسته اند به آن می خنديده اند امروزه علم عصر ماست.

آفرینش بشر ضمن مراحل بلند مدت

 

« مشکل شما کدام است که به خدا شکوهمندانه نگاه نمی کنيد در حاليکه شما را طی  دوره های بلند مدت آفريد».

تنوع يافتن جانوران و هر یک از نژادهای آنها

« و در خلقت خود شما و خلقت هر نوع جانور ديگری که بطور غير منظم گسترش میدهد نشانه هائی برای کسانيکه مسائل را عينی و مادی می فهمند وجود دارد»!

نکته آيه: 1ـــ موجودات بثّ پيدا می کنند. 2ـــ فعل « يبثُّ» در وزن مضارع است. 3ـــ  در خلقت انسان و خلقت هر جانور ديگری نشانه هائی وجود دارد.

1ـــ موجـودات بثّ پيدا می کنند:

واژه بَثّ به معنی: گسترش دادن (يا پخش نمودن) غير منظم است. (يعنی: گسترش دادن يا پخش نمودن چيزی به شيوه ها و اشکال گوناگون و متنوع). و «بثّ» نمودن هر نوع جانوری به اين معنی است که: هر نوع جانوری (يعنی هـر نژاد و تيره ای از جانوران) را در اشکال و صورتهای متنوع زياد می کند. که بطور ضمنی و تلويحی به اين معنی است که آنـها را از همديگر در می آورد.

 

2ـــ فعل « يبثُّ» در وزن مضارع است:

مضارع بودن فعـل « يَـبُـثُّ»  به اين معنی است که هـنوز نيز  نژادهـا و تيره های جديدی از انواع موجودات آفريده می شوند. چند صد سال پيش انسان انـواع مـوجودات را شمرده بود و عددی حول و حوش هفت هزار را برای آنها تعـيـين کرده بود. امروزه انسان در حدود بيش از يک ميلـيون و هـفت صد هـزار نوع موجود زنده را می شناسد. و پيوسته انواع جديدی را پيدا می کند. (برخی نوشته اند که تکامـل و تـنوع انـواع مـوجـودات تـمـام شـده و ديـگـر مـوجـود جـديـدی بوجود نمی آيد. (ولی اين فـقـط يک نظريه است و هـيچگونه توضيح و مبنای علمی برای آن وجود ندارد).

3ـــ  در خلقت انسان و خلقت هر جانور ديگری نشانه هائی وجود دارد:

تصوير 1 دست انسان، تصوير 2 بال يک پرنده، تصوير 3 بال خفاش و تصوير 4 بال مارمولک پرنده، تصوير 5 فسيل يک جانور دوزيست  است. در همه آنها مچ بازو، مـچـهـای سـاعـد، مچهای دست و انگشتان مشترک است. تفاوت در شکـل و اندازه آنها است که به نوع کاربرد آنها مربوط می شود.

آيه خطاب به بت پرستان است که برای هر چيزی خدائی قـائل بودند. آيه با استدلال به ساختمان بدن انسان و جانوران يگانگی خدا را استدلال می کند. و منظور آن اینست که در موجودات ردی بيش از رد يک آفريننده ديده نمی شود.

 

تغيير متناسب با محيط طبيعی

 

« به آنها بگو: خداست که شماها را بنابر وضعيت سرزمين ها آفـريد».

آفرينش همه از يک بشر

 

«همه شما را از يک بشر آفريد».

نکته آيه: همه انسانها از يک انسان آفريده شده اند:

آخرين تحقيقات مربوط به مسائل توارثی نشان می دهد که هـمه انسانها (چه آنهائی که پيش از اين زيسته اند، چه آنهائی که فعلا زندگی می کنند و چه آيندگان) همه در ذريه اولين انسان بوده اند.

همه نژادها از يک پدر و مادر هستند

 

« مردم! ما همه شماها را از يک نر و يک ماده آفريديم، و شماها را تيره بندی کـرده و افـراد هم تيره را کمی با هم تفاوت داديم تا بتوانيد همديگر را تشخيص بدهـيد. فـرد ارزشـمـند تر شما پيش خدا کسی از شماست که نيکوکارتر باشد».

نکته آيه: همه تيرها از يک زن و مرد آفريده شده اند. تيره بندی انسانها بعـدها صورت گرفته و ميان افراد هر تيره تفاوت داده شده تا افراد بتوانند همديگر را تميز و تشخيص بدهند.

در رابطه با پيدايش و تکـامل انسانها امروزه دو تا تئوری وجود دارد. يکی می گويد همه انـسانها از يک پـدر و مـادر بوجود آمده اند، و ديگری می گويد: تيره های مختـلف انسانی از ميمونهای مختـلـف ريشه گرفته اند. قـرآن نظـريه اولی را تأيـيد می کند. و اين نظريه نيز نظريه غالـب است.

آیه پاسخ به مشرکین بوده است که برای هر چیزی از جمله نژادهای مختلف انسانی خدایان متعددی را مطرح می کردند.

انسان نخستين

 

«روزگاری از زمان بر انسان گذشته که چيز قابل بيانی نبوده است»!

واژه انسان نام سیاسی ــ اجتماعی ــ فرهنگی و اخلاقی انسان است. بنابر این آیه انسان از زمانی که موجودی سیاسی ــ اجتماعی ــ فرهنگی و اخلاقی شده زمان بسیار زیادی میگذرد. خیلی بیش از آنچه از آثار هنری و فرهنگی پیدا شده تخمین زده می شود.

بر اساس اسکلتهائی که تـا کـنـون پـيدا شده عمر بشر به چند ميليون سال میرسد. بنابر آیه مزبور بشر می بایست خیلی بیش از آنچه تخمین زده می شود انسان شده باشد. هر چند با کمی تفاوت با حیوانات مانند آنها زندگی طبیعی داشته بوده است، یعنی در غارهـا و جنگـلـهـا زندگی ميکرده و خوراک وی گياهان، مـيوه ها و حيـوانات بوده باشد. چیزی که می توان از آیه فهمید عمر انسان می بایست صدها هزار سال باشد.

تاريخ و مذهـب

«هر مردمی در ابتدا يک جمع يگانه ای بودند،  بعد دچاراختلاف شدند.))

بقره 213:«کانَ النّاسُ اُمَّـةً واحِدَةً. فـَبَعَـثَ اللهُ النـَّبـِيّـيـنَ مُبَـشِّـريـنَ و مُـنـْذِريـنَ، وَ اَنـْزَلَ مَعَـهُـمُ الْکِتابَ بـِالْحَـقِّ لِـيَـحْـکُـمَ بَـيْـنَ الـنـّاسِ فيما اخْـتـَلـَفـُوا فـيـهِ. وَ مَا اخـْـتـَلَـفَ فـيـهِ اِلاّ الـَّـذيـنَ اوُتـُوهُ مِـنْ بَعْـدِ ما جـآئَـتـْهُـمُ الْـبَـيّـِـنـاتُ بَـغـْـيـاً بَـيْـنـَهُـمْ. فـَـهَــدَی اللهُ الّـذيـنَ آمَـنـُوا لِـمـا اخْـتـَلَـفـُوا فـيـهِ مِـنَ الْحَـقِّ بـِِاِذنـِهِ . وَ اللهُ يَهْـدی مَـنْ يَـشاءُ اِلی صِـراطٍ مُسْـتــَقـيـمٍ».

«هـر مردمی در ابتدا يک جمع يگانه ای بودند، بعد دچار اختلاف  شدند. به اين خاطر خـدا پيامبران را با مژده و هشدار فرستاد و به آنها کتابِ بجا و بمورد داد تا مسائل و مشکلات آنها را حل کند. در آن (کتابهای انبياء) که پس از نشان دادن معجزات به آنها داده شده بود، فقط کسانی اختلاف پيدا کردند که با زور بيش از حق خود از ديگران می خواستند. به اين ترتيب خدا اختلافات عادی کسانيکه ايمان آوردند را حل کرد. خدا هر که بخواهد را به راه راست هدايت می کند».

بنابر مضمون آيه هـر مردمی و هر جمع و گروهـی از انـسـانـهـای اولـيـه بـدون هـيـچگونه مشکل و درگيری با هم کار و زندگی می کرده اند. بعد مردم  دچار مشکل شده اند.  متعاقب آن خدا پيامبران را فرستاده و کتابهائی که مناسب اوضاع و شرايط آنها بوده به آنها داده. کسانيکه بطور قهر آميز بيش از حق و حقوق خود از ديگران می گرفته اند به انبياء و کتابهای آنها ايمان نياورده اند. ولی بـقيه مردم که ايمان آورده اند کتابهای انبياء را برای حل و فصل مشکلات و مسائل خود بکار گرفته اند. رويه ای که خدا در کتابها ارائه داده بوده نيز در پايان آيه «صـراط مستقيم» خوانده شده. «صراط مستقيم» به معنی: راه و رويه متعادل و متوازن و بينابينی است. يعنی اينکه مثلاً انسان نه ستم کند و نه ستم را بپذيرد، نه در تنگدستی زندگی کند و نه مصرفی و تجملاتی. منبع : سایت قرآ شناسی

 صراط مستقيم چيست ؟
آنگونه كه از بررسى آيات قرآن مجيد بر مى آيد صراط مستقيم همان آئين خدا پرستى و دين حق و پايبند بودن به دستورات خدا است چنانكه در سوره انعام آيه 161 مى خوانيم : قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين : بگوخداوند مرا به صراطمستقيم هدايت كرده : به دين استوار،آئين ابراهيم كه هرگز به خداشرك نورزيد.
در اينجا دين ثابت و پا بر جا و آئين توحيدى ابراهيم و نفى هر گونه شرك به عنوان صراط مستقيم معرفى شده كه اين جنبه عقيدتى را مشخص مى كند.
اما در سوره يس آيه 61 و 62 چنين مى خوانيم : الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم : ((اى فرزندان آدم مگر با شما پيمان نبستم كه شيطان را پرستش نكنيد (به دستورات او عمل ننمائيد) و مرا پرستش كنيد اين همان صراط مستقيم است ))
.
در اينجا به جنبه هاى عملى آئين حق اشاره شده كه نفى هر گونه كار شيطانى و عمل انحرافى است .
و به گفته قرآن در سوره آل عمران آيه 101 راه رسيدن به صراط مستقيم پيوند و ارتباط با خدا است (و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم ).
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد كه راه مستقيم همى شه يك راه بيشتر نيست زيرا ميان دو نقطه تنها يك خط مستقيم وجود دارد كه نزديكترين راه را تشكيل مى دهد.
بنابر اين اگر قرآن مى گويد صراط مستقيم ، همان دين و آئين الهى در جنبه هاى عقيدتى و عملى است به اين دليل است كه نزديكترين راه ارتباط با خدا همانست .
و نيز به همين دليل است كه دين واقعى يك دين بيشتر نيست ان الدين عند الله الاسلام :((دين در نزد خدا اسلام است ))
(آل عمران آيه 19).
به خواست خدا بعدا خواهيم ديد كه اسلام معنى وسيعى دارد كه هر آئين توحيدى را در آن عصر و زمان كه رسميت داشته و با آئين جديد نسخ نشده است شامل مى شود.

و از اينجا روشن مى شود تفسيرهاى مختلفى كه مفسران در اين زمينه نقل كرده اند همه در واقع به يك چيز باز مى گردد:
بعضى آن را به معنى اسلام .
بعضى به معنى قرآن .
بعضى به پيامبر و امامان راستين .
و بعضى آنرا به آئين الله كه جز آن را قبول نمى كند، تفسير نموده اند تمام اين معانى بازگشت به همان دين و آئين الهى در جنبه هاى اعتقادى و عملى مى كند.
همچنين رواياتى كه در منابع اسلامى در اين زمينه وارد شده و هر كدام به زاويه اى از اين مساءله اشاره كرده همه به يك اصل باز مى گردد، از جمله : از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل شده : الصراط المستقيم صراطالانبياء و هم الذين انعم الله عليهم : ((صراط مستقيم راه پيامبران است و همانها هستند كه مشمول نعمتهاى الهى شده اند)).
از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه اهدنا الصراط المستقيم فرمود: الطريق و معرفة الامام : ((منظور راه و شناخت امام است .))
و نيز در حديث ديگرى از همان امام نقل شده : و الله نحن الصراط المستقيم : ((به خدا سوگند مائيم صراط مستقيم )).
در حديث ديگرى باز از همان امام مى خوانيم كه فرمود: صراط مستقيم ، امير مؤ منان على (عليه السلام ) است .
مسلم است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) همه به همان آئين توحيدى خدا دعوت مى كردند، دعوتى كه جنبه هاى اعتقادى و عملى را در بر مى گرفت .
جالب اينكه ((راغب )) در كتاب ((مفردات )) در معنى صراط مى گويد:((صراط)) راه مستقيم است ، بنابر اين مستقيم بودن در مفهوم صراط افتاده ، و ذكر آن به صورت توصيف ، براى تاءكيد هر چه بيشتر روى اين مساءله است .
تفسير نمونه جلد 1 ص 48-51  

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 6:45 AM | لینک ثابت |