| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
مقدمه:
يكي از مسائلي كه مورد بحث و نظر است مسئله زيارت قبور است كه در اين باب مسائل و آداب و احكام فراواني ذكر شده است و همين طور در اين باب اشكالاتي مطرح شده و به اين اشكالات پاسخهايي فراواني داده شده است يكي از مسائلي كه در اين باب مطرح شده اين است كه شخصي كه مرده آيا زيارت قبرش منفعتي هم دارد يا خير و زيارت قبر او امري است بيهوده كه در اين باب انشاء اله تعالي مباحثي مطرح خواهد شد.
و اينكه آيا زيارت قبور ائمه با توحيد منافاتي دارد يا خير؟ اينكه ما قائل به وجود يك خدا هستيم و انجام همه امور را در دست حضرت حق ميدانيم آيا زيارت قبور ائمه و حاجت گرفتن با توحيد منافاتي دارد يا خير ؟ اينها مسائلي است مه به لطف خداوند متعال در اين رساله موجز درباره آن مباحثي مطرح خواهد شد.
محمد رضا ارمغاني
زيارت قبر پيغمبر صلي الله عليه و آله
قال رسول الله صلي الله عليه و آله:
من اتاني زائراً كنتُ شفيعهُ يوم القيامه[1]
هركه به زيارت من بيايد در روز قيامت شفيع او باشم.
قال رسول الله صلي الله عليه و آله:
من سلَّم عَلَيَّ في في شيء من الارض اُبْلِغتهُ و مَن سلم عليّ عند القبر سمعته[2]
هركه در هر نقطهاي از روي زمين به من سلام كند سلامش به من ميرسد و هركه بر سر قبرم به من سلام كند آن را ميشنوم.
زيارت امامان معصوم
قال الصادق عليه السلام:
من زارنا مماتنا كمن زارنا في حياتنا[3]
هركه پس از مردنمان ما را زيارت كند چنان است كه در زمان زندگيمان ما را زيارت كرده است.
رسول الله صلي الله عليه و آله لما سأله الحسن بن علي عليه السلام
يا ابتاه ما جزاءُ من زارك؟
يا بُنَيَّ من زارني حياً و ميتاً او زار اباك او زار اخاك او زارك كان حقّاً عليّ ان ازوره يوم القيامه فأُخَلِّصَهُ مِن ذُنوبِه[4]
پيامبر خدا در پاسخ به پرسش حسن بن علي عليه السلام كه عرض كرد:
پدرجان پاداش كسي كه شما را زيارت كند چيست؟
پسركم: هر كه زنده و مرده مرا يا پدر تو يا برادرت و يا خودت را زيارت كند بر من است كه در روز قيامت ديدارش كنم و او را از گناهانش نجات دهم.
قال رسول الله صلي الله عليه و آله:
من زار الحسن في بقعه ثبت قدمُه علي الصراط يوم تزل فيه الاقدام[5]
هركه حسن را در بقيع زيارت كند خداوند در آن روزي كه پاها مي لرزد پاي او را بر صراط استوار گرداند.
قال رسول الله صلي الله عليه و آله:
سَتُدْفَنُ بَضْعَهٌ مِنّي بِأرضِ خُراسانَ لايَزُورها مؤمنٌ الاّ أَوْجَبَ الله لَهُ الجَنَّهَ وَ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَي النّارِ[6]
زود باشد كه پارهاي از تن من در خاك خراسان دفن شود
هيچ مؤمني آن را زيارت نكند مگر آنكه خداوند بهشت را بر او واجب و بدنش را بر آتش دوزخ حرام گرداند.
قال الصادق عليه السلام:
قال رسول الله صلي الله عليه و آله:
ما بين قبري و منبري روضه من رياض الجنه
و منبري علي ترعهٍ من ترع الجنه
لان قبر فاطمه صلوات الله عليها بين قبره و منبره
و قبرها روضه من رياض الجنه و اليه تُرعَهٌ من ترع الجنه[7]
امام صادق عليه السلام ميفرمايد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
ميان قبر و منبر من باغي از باغهاي بهشت است
و منبر من بر فراز آبراههاي از آبراهههاي بهشت است
چون قبر فاطمه صلوات الله عليها ميان قبر رسول خدا و منبر اوست.
و قبر فاطمه باغي از باغهاي بهشت ميباشد و يكي از آبراهههاي بهشت به سوي آن است.
قال الصادق عليه السلام:
من زار الحسين عليه السلام عارفا بحقه كتب الله له ثواب الف حجه مقبوله
و الف عمره مقبوله و غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر[8]
هر كه حسين بن علي عليه السلام را با معرفت به حق و مقام او زيارت كند خداوند ثواب هزار حج پذيرفته و هزار عمره پذيرفته را برايش بنويسد و گناهان گذشته و آينده او را ببخشد.
قال الصادق عليه السلام:
ان الحسين بن علي عليه السلام يقول:
لو يعلم زائري ما اعد الله له لكان فَرَحَهُ اكثر من جَزَعِهِ.
و ان زائراً لَيَنْقَلِبُ و ما عليه من ذنب[9]
امام صادق عليه السلام ميفرمايد:
امام حسين عليه السلام ميفرمود:
اگر زائر من بداند كه خداوند چه برايش آماده كرده است شاديش بيش از بيتابيش (رنج سفر) خواهد بود.
و همانا زائر و پاك از هر گناهي به خانهي خود باز ميگردد.
قال الصادق عليه السلام:
اذا زرت اباعبدالله عليه السلام فزره و انت حزينٌ مكروبٌ شعثٌ مُغبَرٌ جائعٌ عطشان،
فانَّ الحسين قُتِلَ حزيناً مكروباً شعثاً مُغْبَّراً عطشاناً
و اساله الحوائج و انصرف عنه و لاتتخذه وطناً[10]
هرگاه به زيارت اباعبدالله الحسين عليه السلام رفتي با دلي غمزده و اندوهناك و پيكري ژوليده و غبار گرفته و گرسنه و تشنه زيارتش كن.
زيرا كه حسين عليه السلام غمزده و اندوهناك و ژوليده و غبارگرفته و گرسنه و تشنه كشته شد.
حوائج خود را از او بخواه و برگرد و در كنار قبر او سكونت اختيار مكن.
قال الصادق عليه السلام:
من زارني غُفِرَت له ذُنوبه وَ لَمْ يَمُتْ فقيراً[11]
هر كه مرا زيرات كند گناهانش آمرزيده شود و در فقر نميرد.
قال الصادق عليه السلام:
لما سئل ما لمن زار احداً منكم؟
كمن زار رسول الله صلي الله عليه و آله[12]
امام صادق عليه السلام در پاسخ به كسي كه پرسيد
ثواب كسي كه يكي از شما را زيارت كند چيست؟
فرمود: مانند ثواب كسي كه رسول خدا را زيارت كند.
قال الرضا عليه السلام:
ما زارني احدٌ من اوليائي عارفاً بحقّي الا تَشَفَّعْتُ له يوم القيامه[13]
هيچ يك از دوستان من كه عارف به حق و مقام من باشد زيارتم نكند، مگر اينكه در روز قيامت شفاعتش كنم.
قال الرضا عليه السلام:
من زارني علي بُعد داري اتيته يوم القيامه في ثلاث مواطن حتي اخلصه من اعوالها: اذا تطايرت الكُتُب يميناً و شمالاً و عند الصراط و عند الميزان[14]
امام رضا عليه السلام:
هر كه مرا در ديار غربت زيارت كند روز قيامت من در سه جا به داد او ميرسم و از هراسها و سختيهاي آن نجاتش ميدهم
در وقتي كه كه نامههاي اعمال از راست و چپ پراكنده شود
و در هنگام گذشتن از صراط و درموقع سنجيدن اعمال.
قال الهادي عليه السلام:
لما سأله ابراهيم بن عقبه عن زيارته ابي عبدالله الحسين و عن زياره ابي الحسن الكاظم و ابي جعفرٍ الجواد عليهم السلام
ابوعبدالله المقدم و هذا أَجْمَعُ و أَعْظَمُ اجراً[15]
امام هادي در پاسخ بن ابراهيم بن عقبه درباره زيارت امام حسين و امام كاظم و امام جواد عليهم السلام زيارت امام حسين عليه السلام مقدم است اما اين كه همه را زيارت كني جامعتر و ثوابش بيشتر است.
قال الامام العسكري عليه السلام:
لابي هاشم الجعفري:
قبري بِسُرَّ مَن رَأي امان لاهل الجانبين[16]
حضرت امام حسن عسگري خطاب به ابوهاشم جعفري فرمودند:
قبر من در سر من راي (سامرا) مايهي امن و امان ساكنان هر دو طرف (فرات ) است.
زيارت حضرت فاطمه معصومه دختر امام كاظم عليه السلام
قال الصادق عليه السلام:
انَّ لنا حرماً و هو قم و ستدفن فيه امرأهُ من وُلدي تسمي فاطمه من زارها وجبت له الجنه[17]
ما را حرمي است و آن قم است به زودي بانويي از فرزندان من به نام فاطمه در آنجا دفن خواهد شد هر كه او را زيارت كند بهشت بر او واجب خواهد شد.
زيارت حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام
الامام الهادي لما دخل عليه بعض اهل الري
فقال عليه السلام:
اين كنت؟
فقلتُ: زرت الحسين عليه السلام
قال عليه السلام:
اما انك لو زُرْتَ قبر عبدالعظيم عندكم
لكنتَ كمن زار الحسين بن علي عليه السلام[18]
ثوال الاعمال: وقتي يكي از اهالي ري خدمت امام هادي عليه السلام رسيد
حضرت پرسيدند: كجا بودي؟ (آن مرد گويد) گفتم به زيارت حضرت حسين بن علي عليه السلام رفته بودم
حضرت فرمود: بدان اگر قبر عبدالعظيم را در شهر خودتان زيارت كني
همچون كسي هستي كه حسين بن علي عليه السلام را زيارت كرده باشد.
زيارت قبور صالحان
قال الصادق عليه السلام:
من لم يقدر علي زيارتنا فليذر صالحي موالينا يكتب له ثواب زيارتِنا[19]
امام صادق عليه السلام فرمودند:
هر كه قادر به زيارت ما نيست
دوستان صالح ما را زيارت كند
كه ثواب زيارت ما برايش نوشته ميشود.
زيارت قبور اموات
قال علي عليه السلام:
زورو امواتكم فانهم يفرحون بزيارتكم
و ليطلب الرجل حاجته عند قبر ابيه و امه بعد ما يدعولهما[20]
اموات خود را زيارت كنيد
زيرا آنان از ديدار شما خوشحال ميشوند
انسان بايد بعد از آنكه بر سر قبر پدر و مادر خود برايشان دعا كرد
حاجت خود را از خداوند بخواهد.
قال الصادق عليه السلام:
لما سأله داوود رقي:
يقوم الرجل علي قبر ابيه و قريبه هل ينفعه ذلك؟
قال عليه السلام: نعم ان ذلك يدخل عليه كما يدخل علي احدكم الهديه يفرح بها[21]
امام صادق عليه السلام:
در پاسخ به داوود رقي كه عرض كرد:
انسان سر قبر پدر خود خويشاوند و غريبه ميرود آيا اين كار براي او سودي دارد؟
حضرت فرمودند: آري همان طور كه اگر به يكي از شما هديهاي داده شود خوشحال ميگردد مرده نيز از كار شما خوشحال ميشود.
سلام كردن به اهل قبور
الامام علي عليه السلام:
لما مر علي المقابر فقال:
السلام عليكم يا اهل القبور
انتم لنا سلف و نحن لكم خلف
و انا ان شاء الله بكم لاحقون
اما المساكن فسكنت و اما الازواج فنكحن
و اما الاموال فقسمت
هذا خبر ما عندنا فليت شعري ما خبر ما عندكم؟
ثم قال عليه السلام:
اما انهم ان نطقوا لقالوا: و جزنا التقوي خير زاد[22]
امام علي عليه السلام هنگام عبور از گورستان:
سلام بر شما اي خفتگان گور شما رفتيد و ما مانديم و اگر خدا بخواهد به شما خواهيم پيوست
در خانههاي شما ديگران مينشينند
و همسرانتان ازدواج كردهاند
و اموالتان تقسيم شده است
اين خبري است كه ما داريم كاش ميدانستم شما چه خبر داريد؟
آنگاه فرمودند: بدانيد كه اگر آنها زبان داشتند ميگفتند:
ما تقوا را بهترين ره توشه يافتيم.
احاديث شريفي دربارهي زيارت قبور ائمه و صالحان و اموات ذكر شد اكنون نوبت به آن رسيده كه بدانيم كلمهي زيارت از لحاظ لغوي به چه معناست
زارَ – زارَه يزوره زياره: بديدنش رفت – از او ديدن كرد
الزائر ديدار كننده، بديدن رونده يا بديدن رفته
آنچه كه از ظاهر الفاظ استفاده ميشود زيارت به معناي ديدار كردن ميباشد كه زيارت قبور به معناي ديدار مردهاي است كه در قبر مدفون است.
در اين باب مسائل فراواني را ميتوان استخراج نمود كه به مقنضاي اين رساله موجز و خلاصه به برخي از آنها انشاءالله خواهيم پرداخت.
در باب زيارت اموات آيا زيارت قبور اموات اصلاً فايدهاي دارد و يا فقط حرف تشريفات است و مانند بعضي از رسم و رسومات گذشته به ما رسيده است؟
با توجه به رواياتي كه قبلاً ذكر شد به راحتي ميتوان پاسخ اين پرسش را داد.
داوود رقي از حضرت صادق عليه السلام پرسيد انسان سر قبر پدر خود و خويشاوندان و غريبه ميرود آيا اين كار براي او سودي دارد؟ حضرت در پاسخ فرمودند همانطور كه اگر به يكي از شما هديهاي داده شود خوشحال ميگردد مرده نيز از كار شما خوشحال ميشود.
بايد به اين مطلب توجه داشته باشيم كه اگر شخصي دستش از دنيا كوتاه شد چشم اميدش به دست بازماندگان و مؤمنيني است كه در اين دنيا به سر ميبرند ميباشد كه براي او چيزي بفرستند چرا كه دست ما كوتاه و خرما بر نخيل اموات هرچه تلاش كنند و از خداوند تقاضا ديگر خودشان نميتوانند براي آخرتشان كاري انجام دهند اما اعمالي كه در اين دنياي فاني محقق ميشود توانايي وصول و تأثير در دنياي باقي (آخرت) را دارد و الباقي انسانها كه در اين دنياي فاني به سر ميبرند ميتوانند براي اموات زاد و توشهاي بفرستند.
همانطور كه از اين حديث شريف متوجه شديم زيارت اموات همانند هديه دادن به آنهاست قرائت فاتحه و تلاوت قرآن و پخش كردن خيرات و احسان مانند پخش خرما ميوه شيريني تصدق دادن و انفاق كردن از طرف ميت همه اعمالي است كه در اين دنيا داراي ثواب مخصوصي است كه انسان ميتواند ثواب اينها را هديه كند به روح اموات و موجب بخشايش الهي و ارتقاء درجه اموات ميگردد.
چه بسا امواتي كه اگر براي آنها خيرات و مبراتي در اين دنيا نباشد و تا پايان برزخ مجبور به تحمل رنج و عذاب اخروي باشند در حالي كه با خيرات و مبرات و فرستادن حسنات توسط بازماندگان و مؤمنين و حتي دعاي خيري كه بواسطهي عملي برايش فرستاده ميشود خيلي زودتر از عذابش كاسته ميشود و ارتقاء درجه پيدا ميكند.
طبق حديث شريف مرده نيز از اين زيارت و ارسال حسنات خوشحال ميشود.
چه هديهاي بالاتر از حسناتي كه باعث كاهش عذاب و ارتقاء درجات در برزخ ميشود.
پس نتيجه ميگيريم كه زيارت اموات نه تنها بيهوده نيست بلكه موجب كاهش عذاب بخش اموات و ارتقاء درجهي ايشان ميگردد.
و همچنين موجب به استجابت رسيدن حوائج ميگردد. همانطور كه در حديثي كه از حضرت اميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب نقل شد حضرت فرمودند اموات خود را زيارت كنيد زيرا آنان از ديدار شما خوشحال ميشوند انسان بايد بعد از آنكه بر سر قبر پدر و مادر خود برايشان دعا كرد حاجت خود را از خدا بخواهد.
آنچه كه از اين حديث شريف برميآيد اين است كه زيارت شما كه باعث خوشنودي اموات ميشود موجب بازشدن ابواب رحمت الهي ميگردد و حضرت دستور ميدهند بعد از اينكه انسان بر سر قبر پدر و مادر خود برايشان دعا كرد حاجت خود را از خداوند بخواهد.
(در اين حال ابواب رحمت الهي بر دعا كننده باز است پس اگر شخص در اين حال از خداوند متعال چيزي را طلب كند اگر خداوند به مصلحت شخص دعاكننده ببيند حتماً مستجاب مينمايد)
و همين طور است يكي از خواص زيارت اموات كه انسان در وقت زيارت اموات يه ياد مرگ و زندگي در آخرت و همينطور فاني بودن و بيوفايي دنيا مي افتد و پرده از غفلت او برداشته ميشود كه تا ابدالدهر اين دنيا منزلگاهش و جولانگاهش نيست و روزي كه آن روز هيچ مشخص نيست فرا خواهد رسيد شايد لحظهاي ديگر و چشم برهم زدني و ديگر و اين حقيقت بر او آشكار ميشود كه به فكر زاد و توشه سفر آخرت بيافتد.
و اين خود سبب حركت در راه تكامل انساني ميگردد
و همين طور است حديثي كه از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و اله نقل شده كه فرمودند
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
اذا دعيتم الي العرسات فابطئوا فانها تُذَكَّرُ الدنيا و اذا دعيتم الي الجنائز فاسرِعُوا تُذَكَّرُ الاخره
هرگاه به مراسم عروسي دعوت شديد در رفتن كندي كنيد زيرا اين مراسم انسان را به ياد دنيا مياندازد اما هرگاه به مراسم تشييع جنازه فراخوانده شديد شتاب ورزيد زيرا اين مراسم يادآور آخرت است
يكي ديگر از مسائلي كه در زيارت قبور ائمه و علماء مطرح است اين است كه آيا زيارت ايشان، با توحيد منافات دارد يا خير؟
در جواب بايد گفت اگر نيت زائر از زيارت عبادت مزور يعني زيارت شونده باشد و نيت پرستش باشد بايد گفت كه مسلماً و بلاشك حرام است اما بايد گفت كه نيت در زيارت قبور عبادت و پرستش ايشان نيست بلكه ائمه و صلحا به عنوان وسائط فيض الهي هستند مطمئنا ً تقربي كه ائمه معصومين و صلحا نسبت به خداوند دارد همانند درجهي قرب ما به خداوند نيست پس اگر ما از خداوند متعال طلب حاجتي داشته باشيم اگر كسي را كه درجهي قربش به حق تعالي بالاتر است را واسطه كنيم و او را واسطه كنيم بايد بدانيم كه صد در صد مورد عنايت حق تعالي قرار خواهيم گرفت به عنوان مثال البته در مثال مناقشه نيست و شأن حضرت حق اجل است از اين مثالها و حرفها و لكن جهت تقريب به ذهن ميتوان شخصي را مثال زد كه ميخواهد به خدمت حاكم برسد در حالي كه اين شخص عادي است اگر شخصي را پيدا كند كه مقرب به درگاه حاكم باشد بايد يقين داشته باشد كه با وساطت او مورد عنايت سلطان قرار خواهد گرفت چرا كه معرف او شخص مقرب به درگاه حاكم است و كسي كه به محضر ائمه معصوم مشرف ميشود ايشان را به عنوان واسطه به محضر حق تعالي و به عنوان معرفي كه مقرب درگاه الهي است نزد خداوند متعال واسطه ميكنيم و حاجات خود را از حضرت حق مسئلت ميكنيم و همان طور كه بارها در احاديث ديده شد كه اگر كسي ائمه را زيارت كند بهشت براي او واجب ميشود
و يا اينكه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كه ايشان را و حضرت علي ابن ابيطالب و حسن بن علي و حسين بن علي عليه السلام را زيارت كند (من زارني حياً و ميتاً) بر من است كه در روز قيامت ديدارش كنم و او را از گناهانش نجات دهم كه حضرت به عنوان واسطه فيض الهي به زائرين وعده بهشت و شفاعت عندالله ميدهند و اين مسئله هيچ منافاتي با توحيد ندارد چرا كه شفاعت هم باذن الهي است و ذات مقدس حق تعالي است كه ايشان را شفعاء در قيامت و واسطهي فيض حضرت بر روي زمين قرار داده است.
1. بحار الانوار
2. علل الشرايع
3. معاني الاخبار
4. امالي الطوسي
5. ثواب الاعمال
6. اصول الكافي
7. عيون اخبار الرضا
8. الخصال
آزادی سیاسی و اجتماعی از دیدگاه قرآن و نهجالبلاغه
منابع مقاله:
مقدمه
یکی از اموری که از دیر زمانی فکر بشر را به خود معطوف کرده است و بسیاری از دانشمندان و متفکران را به تکاپوی اندیشه و قلم وا داشته است و مصلحان را به دعوت و قیام و جهاد فرا خوانده است، مساله آزادی سیاسی و اجتماعی است . اهمیت این امر برای بشر آن قدر زیاد است که در همه اعصار انسانهایی برای رسیدن به آن و برای حاکمیت آن در جامعه جانفشانی کردهاند، اما حقیقت آزادی چیست؟ گمشده واقعی کدام است؟ منشا آزادی و ریشه آن کجاست؟ و چرا آزادی برای انسان و جامعه انسانی کمال است؟ آیا برتر از آزادی هم چیزی هست؟ آیا آزادی اجتماعی محدود به حدی میشود؟ اگر نه، چرا؟ اگر آری، چرا؟ حد آن چیست؟ اساسا چرا آزادی به این حد از مطلوبیتبرای بشر رسیده است؟ چه عواملی سبب فقدان و سلب آزادی در جوامع بشری میشود؟ راه مقابله و رفع و دفع این عوامل کدام است؟ چه اصول و قواعد اجتماعی میتواند تامین کننده این خواست عمومی باشد و بقای آن را تضمین کند؟ جایگاه مردم و نخبگان اجتماعی و علما و صاحبان قدرت و حاکمان، در این میان کجاست؟ و . . .
اینها سؤالاتی است فرا روی هر مکتب و نحلهای که دغدغه انسان و سرنوشت اجتماعی او و جامعه انسانی را دارد و مدعی تامین سعادت اوست .
صدها سال است که اندیشمندانی با جهانبینیهای مختلف، درصدد جواب به این پرسشها برآمدهاند .
حاصل فکر آنان، مکتبهای اجتماعی و سیاسی و نظامهای حکومتی گوناگونی را در جهان پراکنده است، اما چه بسیار از این مکاتب و ایدهها و نظامهای سیاسی که در طول زمان به افول گراییدند و داغ آرمان آزادی بخشی را به دل پیروان خود نهادند . چه حکومتهایی که با ایدههای نو و فریادهای «آزادی; آزادی» ، به قدرت رسیدند، ولی رهاوردی جز استبداد و دیکتاتوری نداشتند .
امروزه، متفکران منصف دنیا به ضعف مکاتب بشری موجود و نظام روابط سیاسی اجتماعی حاکم بر جوامع، در تامین این گوهر کمیاب، معترفند و به دنبال عرضه راهی جدید فرا روی انسان هستند .
اندیشمندان مسلمان، به جهتسابقه طولانی استعمار و استبداد جوامع اسلامی و عطش مسلمانان برای رهایی و آزادی، به این مهم، علاقه نشان میدهند و میخواهند سخن تازهای عرضه کنند، اما بیشتر از منابع و افکار متفکران غیر مسلمان و فیلسوفان مادیگرا تغذیه میشوند که خود زمینهساز انحراف در برداشت صحیح و کارامد از این مقوله است .
این نوشته، بر آن است تا با تحقیق در باره این موضوع، با محوریت قرآن کریم و کلمات امیرالمؤمنین (ع) در کتاب شریف نهجالبلاغه، صفحه جدیدی از تفکر ناب اسلامی را فرا روی محققان و خوانندگان ارجمند باز کند، و رهاورد ادیان الهی و کتاب جامع آسمانی و منطق علوی را در این باره نشان دهد .
باشد که این تلاش، مقبول حضرت حق و نجات بخش آخرین، افتد .
فصل یکم - آزادی چیست؟
انسان، موجودی است تکامل گرا و رشدپذیر . انسان، زنده است و حرکت و تلاش دارد و برای هدفی والا آفریده شده است که باید به سوی آن برود . در مسیر رشد و تعالی، او، محتاج عواملی است که بدون آن، تکاملاش محقق نمیشود .
بعضی از این عوامل، ایجابی و مثبت است، مانند تعلیم و تربیت صحیح و شکوفا کننده و فرهنگ صحیح حاکم بر محیط زندگی، و برخی سلبی و از امور عدمی است که نباید باشد، مثل قید و بند داشتن و اسیر بودن که از حرکت و رشد جلوگیری میکند .
البته گاهی مانع، طبیعی است و جزء نوامیس خلقت است که رهایی از آن، نه مطلوب و ممکن است و نه کمال و مرغوب .
آزادی، رها بودن و یا رها شدن از قید و بندی است که نیروی حرکت انسان و اراده او را متوقف میکند و به زنجیر میکشد، چه این قید و بند، فعلیتیافته و سپس گسسته شود و چه شانیت اسیر کردن را داشته باشد، ولی شخص، خود را گرفتار آن نکرده باشد .
بنابراین، آزادی، مربوط به موانع فعل نیست، بلکه مربوط به موانع فاعل است; یعنی، چیزهایی که مانع ابراز فعالیت و ظهور اراده فاعل میشود . پس آزادی یعنی اینکه میدان عمل و تجلی اراده انسان باز باشد نه بسته و تنگ .
برای بیان مطلب، مثالی ذکر میکنیم . فرض کنید یک بوته گل برای رشد و نمو به عواملی احتیاج دارد، مثل خاک و آب و نور کافی و حرارت و هوای مناسب و امنیت از باد و سرما و آفات، اما اینها، همه، عوامل اثباتی رشد او هستند . اگر این بوته گل، درون کوزهای قرار گیرد، بر فرض وجود آنچه گفتیم، باز رشد و نمو او محقق نمیشود; چون محیط بسته است و شاخههای گل امکان بالا رفتن ندارند و دیواره کوزه بر آن فشار میآورد و او را از حرکتباز میدارد .
در حیات اجتماعی انسان نیز برای رشد و خلاقیت انسان و شکوفا شدن استعدادهای نهفته او، علاوه بر عوامل مثبت، آزادی و نبود قید و بند، شرطی اساسی و لازم است که بدون آن استعداد انسان به فعلیت نمیرسد .
آزادی، حقی غیر قابل اسقاط
از آنچه گفتیم، روشن میشود که آزادی، از حقوق طبیعی انسان است . آزادی، حقی تکوینی است که مطابق خلقت او و لازمه کمالطلبی فطری اوست . هر انسانی از آن جهت که طالب کمال مطلق است و به سوی او حرکت میکند، باید برای حرکتخود میدان باز داشته باشد تا بتواند به هدف خلقتبرسد .
این حق، هم برای خود شخص تکلیف میآورد و هم برای دیگران . خود شخص، در نظر عقل، نمیتواند راه کمال و حرکتخود را مسدود کند و اراده خویش را تابع اراده غیر قرار دهد . به عبارت دیگر، آزادی، از حقوق غیر قابل اسقاط است آزادی، مانند حقوق جعلی و اعتباری نیست که سلطنت آن با ذوالحق باشد تا بتواند از آن چشم بپوشد و آن را اسقاط کند . لذا امیرالمؤمنین علی (ع) در وصیتخود به فرزند گرامیاش امام حسن (ع) میفرماید: «لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا» . (1)
یعنی، حریت و آزادی انسان، امری است الهی که خداوند متعال در وجود انسان قرار داده و نباید انسان آن را از خود سلب کند، چه به مملوکیت ظاهری برای دیگری و چه به اسقاط حق حاکمیت اجتماعی و آزادی اجتماعی، و نیز دیگران هم مجاز نیستند که آزادی دیگران را سلب، و اراده اشخاص را سرکوب کنند; چون، خدا، همه انسانها را آزاد قرار داده است . سد شدن در مسیر کمال انسان، یعنی به هلاکت افکندن و تباه کردن و محرومیت انسان .
فصل دوم - منشا آزادی اجتماعی از دیدگاه قرآن
خداوند تبارک و تعالی، در قرآن فرموده است: «بعضکم من بعض» (2) و «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبدوا الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (3)
مستفاد از این دو آیه شریف، این است که در منظر قرآن کریم، همه افراد انسان، با همه اختلافات و تفاوتها و امتیازاتی که دارند، اجزایی متشابه از یک حقیقت واحد هستند; یعنی، نوع انسان و اجتماع بشری، برای تحقق خود، به همه اجزا محتاج است .
هیچ کس دراین خصوصیت (بعض بودن) فوق دیگری نیست، گرچه هر گروه و صنفی از مردم، خصوصیات و تفاوتهایی با دیگران دارند و هر کدام به شکلی در این اجتماع تاثیر میگذارند، اما چون اولا، همه از نوع و حقیقت وجودی واحد هستند و ثانیا، مختار و آزاد و صاحب اراده خلق شدهاند و ثالثا، به یک نسبت در تشکیل جامعه انسانی سهیماند، پس لاجرم همگان در امور اجتماعی آزاد و مختار و صاحب حق تصمیمگیری هستند، و کسی نمیتواند اراده خود را بر دیگران تحمیل کند و آنان را از مشارکت در امور اجتماعی باز دارد و بر آنان برتری جوید و آنان را به بندگی و بردگی بکشاند .
البته، تعاون اجزا و مشارکت همگان برای ساختن اجتماع عادل و عدالت طلب، مستلزم عدم اعمال اراده و چشمپوشی اجزا از برخی آزادیهای فردی است، ولی در این امر هم هیچ استثنایی وجود ندارد، و هیچگاه رابطهای یکسویه شکل نمیگیرد . هر کس برای دیگری از آزادی و منافع خود صرف نظر کرد، او هم موظف است اراده خود را در جهت صلاح او صرف کند و خضوع جامعه یا فرد یا گروه و طبقهای از مردم در برابر فردی یا گروهی، به نحوی که آن را از بعضیت و جزئیت و تساوی خارج کند و او را در حد بالاتر و مسلط و حاکم بر دیگران قرار دهد، بهطوری که همانند ربی مطاع و متبع الارادة و مطلق العنان در مقابل دیگران باشد، انهدام بنیان انسانیت و نابودی فطرت انسانی است .
این بخش از آیه که «لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» ، دلالت دارد بر اینکه ربوبیت و لازم الاطاعة بودن علی الاطلاقی، مختص به ذات ربوبی است و احدی در این امر شریک او نیست، همان طور که الوهیت، مختص به ذات باری اوست .
بنابراین، اسلام یعنی جمع بین دو امر:
اول - الهی غیر الله نداشتن;
دوم - مطاعی غیر خدا نداشتن .
پس هر اطاعتی از غیر و پذیرش خواست دیگران، اگر منتهی به اطاعتخداوند نشود، خلاف اسلام و شرک در طاعت و ربوبیت است . لذا خداوند متعال در جای دیگری از قرآن مجید، اهل کتاب را به همین دلیل که غیر خدا را مالک و مدبر شؤون خود قرار دادند و تسلیم مطلق علمای سوء و دنیاطلب شدند که به جای تعلیم احکام الهی و دعوت به آن و اطاعتخداوند، مردم را در مسیر هواهای نفسانی و تبعیت اراده شیطانی خود سوق میدادند، مذمت میکند و میفرماید:
«اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح بن مریم و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا، لا اله الا الله سبحانه عما یشرکون» ; (4) یهود و نصارا، به جای خدای قادر متعال، علمای خود و عیسی را صاحب امور خود قرار دادند و حال آنکه مامور به پرستش خدای واحد بودند . معبودی جز الله نیست و او منزه است از آن چه ایشان شریک قرار دادند .
از اینکه مامور به عبادت «اله واحد» بودهاند، ولی مذمتبر اطاعت غیر او شدهاند، فهمیده میشود که اطاعتبالاستقلال، عبادت است، و رب قرار دادن غیر، اله قرار دادن اوست، همان طور که استفاده میشود دعوت به انحصار عبودیتبرای خداوند یکتا، دعوت به انحصار اطاعتبی قید و شرط برای او نیز هست . (5)
از این بیان روشن شد که اسلام عزیز و نبی مکرم آن، چگونه در ابتدای رسالت آن عزیز، شعار آزادی سردادهاند و انسان را دعوت به رهایی از همنوعان خود و قید و بندهای جاهلیت کردهاند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» ; یعنی، رستگاری دنیا و آخرت، در گرو نفی تسلیم و اسارت اربابان زر و زور و تزویر و به کارگیری اراده در جهت کمال غایی بشریت است; چرا که «ما خلقت الجن و الانس الالیعبدون» (6)
شعار توحید، مشتمل بر نفی و اثبات، عصیان و تسلیم، آزادی و بندگی است و تا آن نفی و عصیان نباشد، اثبات و تسلیم و ایمان، محقق نمیشود، و تا آن بند بندگی باز نشود، آزادی واقعی حاصل نمیشود . بندگی خدا، عین آزادی و حرکت و خلاقیت و ظهور است و در او اسارت و بسته شدن نیست . «لا اله الا الله» ، شعار آزادی انسان مسؤول است و چقدر زود کسانی که به این ندا لبیک گفتند، طعم شیرین آزادی را چشیدند، تا جایی که پیامبر (ص) فرمودند: «همگی، مانند دانههای شانه، برابرید و کسی را بر کسی برتری نیست . سفید و سیاه، عرب و عجم قریشی وغیر قریشی برابرند: «ان اکرمکم عندالله اتقاکم» . (7)
فصل سوم - تشریع دین و تامین آزادی انسان در قرآن کریم (8)
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم میفرماید:
«کان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الا الذین اتوه بغیا بینهم فهدی الله الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم» (9)
این آیه شریفه، میگوید، علت تشریع اصل دین و تکلیف انسان به آن، وقوع اختلاف در دین است . این آیه، نشان میدهد که انسانها چگونه در زندگی دنیا و بهره برداری از مواهب حیات، به اختلاف و تنازع پرداختند و حقوق و آزادی هم را سلب کردند و خداوند متعال برای رفع این تنازع و آزادیکشیها - که ریشه در فطرت تمامیتخواه انسان دارد - انبیای عظام را با قانون و کتاب فرستاد تا جامعه بشری را تعدیل کنند و قسط اجتماعی را حاکم سازند به طوری که تمام افراد انسان در استفاده از نعم الهی و زمینههای لازم برای تکامل و رشد جوامع انسانی، از شرایطی یکسان برخوردار باشند و بتوانند آزادانه به فراخور استعداد و میل ذاتی خود به فعالیتبپردازند .
مردم، در ابتدای تشکیل اجتماع انسانی، امتی واحد بودند . همه، دارای مقصد و احدی بودند و در زندگی و استفاده از مواهب هستی، تنازع و تمانع نداشتند . ادراکات و علوم آنان بسیط و محدود بود و نیازشان به رفع گرسنگی و دفع آزار حیوانات و جلوگیری از سرما و گرما، منحصر بود . غارها را به عنوان محل سکونت انتخاب کردند و از حیوانات و گیاهان و دریاها برای رفع حوائج زیستی بهره بردند . هر انسانی به حکم فطرت منفعتجو و خیرطلب خویش به تصرف در پدیدههای عالم و تسخیر آن پرداخت و موجودات جاندار و غیر جاندار را به خدمت در آورد، و هنگامی که دید دیگر افراد همنوع او در بعضی امور به موفقیتی رسیدهاند که او دست نیافته است، ولی به آن محتاج است، همان طور که او به چیزهایی رسیده است که آنان از او بی بهرهاند، خود را ناچار دید که به همکاری با دیگران دست زند تا همگی بتوانند از فرصتها و زمینههای بهتر و برتر ایجاد شده، استفاده کنند، لذا لزوم جامعه مشارکتی و مدنیت و داد و ستد را در هر آن چه دارد و ندارد، پذیرفت، و قبول کرد که همه این روابط و تعاملات به نحوی باشد که حق کسی ضایع نشود و عدل اجتماعی بر آن حاکم باشد; چون، غرض اصلی او استخدام بیشتر طبیعت و مواهب آن و رسیدن به منافع بیشتر بود و این شدنی نبود مگر به تعادل و تساوی در آنچه میدهد و میستاند .
مردم، مقصود واحدی داشتند، لذا امت واحدی شدند، بدون اختلاف و تنازع، ولکن حکمت الهی اقتضا کرده است که انسانها از نظر استعداد و قوای خود متفاوت باشند و در استخدام مواهب طبیعت، یکسان نباشند و احساسات و ادراکات و امیال گوناگون داشته باشند و لا جرم اهداف و آمالشان نیز متفاوت باشد: «و لا یزالون مختلفین الا من رحم ربک و لذالک خلقهم» (10)
نتیجه این تفاوتها، تفاوت ایشان در قوت و ضعف است . عدهای قویتر و گروهی ضعیفتر میشوند و به خاطر روح منفعتطلبی و طبیعت ظلوم و جهول و هلوع (11) ، از جاده عدل منحرف میشوند و اقویا و اغنیا، راه طغیان و تعدی به حقوق ضعفا را پیش میگیرند، از نیروی فکر و قدرت بدنی آنان بهره میجویند، اما نفعی درخور، به آنان نمیرسانند، بلکه اراده و آزادی آنان را سلب، و خواست و میل خود را بر آنان تحمیل میکنند، به طوری که جامعه انسانی از مسیر تعادل و تکامل منحرف شد، اختلاف و ستم بر آن مستولی گشت، سعادت و کمال انسانی نابود و فطرت او غبار آلود شد و نظم اجتماعی، جای خود را به هرج و مرج داد .
مراد از اختلاف مردم در «لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه» ، همین تنازع و کشمکش در استخدام طبیعت و بهرهبرداری از مواهب حیات است .
نیز به همین مطلب اشاره دارد، آنجا که فرمود: «و ما کان الناس الا امة واحدة فاختلفوا» (12)
امیرالمؤمنین علی، علیه الصلاة و السلام، نیز وضعیت جامعه انسانی و ظلمت و شدت وهرج و مرج حاکم بر آن را، قبل از عثتخاتم الانبیاء (ص) چنین تشریح میفرماید:
خداوند سبحان، محمد، صلوات الله علیه و آله، را در زمانی مبعوث کرد که انقطاع دنیا نزدیک شده بود (بر اثر فساد زیاد روی زمین) و آخرت روی آورده بود . نور دنیا، پس از فروزندگی، تاریک شده و اهل دنیا را شدت و بیچارگی فرا گرفته بود . آرامگاه دنیا، خشن و زبر (کنایه از عدم آسایش و آرامش بشر) و زمام امر آن به دست کشنده آن بود، در حالی که مدت عمر آن، رو به تمامی، و علامات اتمامش، نزدیک، و اهل آن در حال نابودی و هلاکت، و حلقه آن، شکسته (نظام نداشت و هرج و مرج حاکم بود) و ریسمان آن، گسیخته، و علمهای آن، مندرس، و زشتیهای آن، آشکار، و طول دنیا، به کوتاه شدن گراییده بود . (13)
خدای حکیم، باید برای رفع این تنازع و اختلاف - که این موجود را از کمال معهود خود دور میسازد - چارهای داشته باشد و طریقی خارج از وجود او فرا روی او باز کند; چرا که طبیعت ظلوم و جهول و هلوع او بود که او را به فساد و طغیان دعوت کرد، پس و «ما کان عطاء ربک محظورا» (15) به راه سعادت و هدف غایی آفرینش خویش هدایت گردد و دائما از امداد و عطای الهی برخوردار شود .
از آنجا که خلقت انسان تنها مادی و دنیایی نیست، بلکه او موجودی الهی و مادی و مرکب از روح و بدن است، و روح او به سوی خداوند باز میگردد و ابدی است، (16) هدایت او باید تامین کننده سعادت ابدی و تکمیل و تعدیل تمام ابعاد وجودی او باشد .
اینجا است که خداوند حکیم، انبیای الهی را با کتاب و قانون و حدود و تعیین مرزهای فردی و اجتماعی بر انگیخت تا با ایجاد نظم و تعادل اجتماعی و ساختن انسانهای آگاه به سعادت و کمال حقیقی خویش، و عامل به آنچه تامین کننده آن بهروزی است، بشر را به سر منزل مقصود رهنمون باشند، و تنازع و اختلافی که ریشه فساد و تباهی بشر بود، از بین ببرند . پس فرمود:
«فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه»
و فرمود:
«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس و لیعلم الله من ینصره و رسله بالغیب» (17)
این چنین است که انبیای الهی، از طرفی با تعلیل معارف و حقایق و تبشیر و انذار، انسان را به راه خوشبختی و حقیقت وجودی خویش آگاه میسازند و به او تذکر میدهند که فطرت و طبیعتخیر خواه و منفعت طلب او، عاملی استبرای تحصیل کمال و سعادت هر دو عالم و نه وسیلهای برای هلاکت فرد و اجتماع، و بدین گونه راه را بر هر نوع ظلم و تعدی و سلب حقوق و آزادیهای دیگران و پذیرش فریاد خدایی فراعنه اعصار، در وجود بنی آدم میبندند و مهمترین عامل سلب آزادی و مرکز هدایت همه فعالیتهای ضد آزادی را در درون او نابود میکنند، و از طرفی دیگر با آوردن کتاب و قانون و استفاده صحیح از قدرت، افراد را در تعاملات اجتماعی به تعدیل و انضباط میکشانند، به نحوی که در مسیر تعاون و داد و ستد اجتماعی و به خدمت گرفتن دیگران و یافتهها و داشتههای آنان، هر کس به مقداری که استحقاق دارد و به دیگران نفع میرساند و مخلبه حقوق آنان نیست، برخوردار و بهرهمند گردد، کسی بر کسی ربوبیت نکند و جان و مال و اراده و قدرت دیگران را وسیله کامیابی خود قرار ندهد و طبقه حاکم و طبقه محکوم در کار نباشد .
بدین صورت میبینیم در منطق قرآن کریم، دین، چگونه نقش آزادی بخشی و حفظ آن در همه عرصههای زندگی بشری را، دارا است . (18)
ترجیعبند دعوت همه انبیای الهی یک کلام است و آن، پرستش خدای یگانه و کمال مطلق و دوری جستن از مظهر طغیان و سرکشی و فساد، است: «و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» . (19)
و سخن واحد همه اهل کتاب و شرایع آسمانی، این است که انسانها در برابر هم مساویاند و کسی صاحب امر دیگری نیست جز خدای متعال: «و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» . (20)
خداوند، به بنی اسرائیل، نعمت آزادی و رهاییای را که با فرستادن موسی (ع) به آنان ارزانی داشت تذکر میدهد:
«و اذا نجیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم و فی ذلکم بلاء من ربکم عظیم» (21); یادآورید: ، آن گاه که شما را از آل فرعون نجات دادیم، در حالی که شما را به نحو بدی عذاب و شکنجه میکردند: پسرانتان را میکشتند و زنانتان را باقی میگذاشتند و در این کار، بلای بزرگی از خدایتان بود .
بالاخره، چه زیبا میفرماید نسبتبه دعوت خاتم پیامبران و تتمیم کننده مکارم اخلاق:
«الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الانجیل یامرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم .» (22)
پیامبری که امر و دعوتش به خوبیها و زیبایی هاست و نهی ردعش از زشتیها و پلیدیها، و در آنچه برای جسم و روح انسان، پاک و خوش است، آزاد میگذارد و فقط آنچه را خبیث و پلید است و خلاف طبع پاک خود انسان، حرام میکند و بالاخرة قفلی که بر فکر و اندیشه خود زدهاند، باز میکند، و زندانی که خود با تقلید کورکورانه و تعصب و جهل و خرافهپرستی ساختهاند و مانع آزادی آنان شده است، خراب میکند، و بندهایی که احبار و رهبان و بزرگان و اقویا بر دست و پاشان زدهاند، میگشاید، و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین (ع) خداوند آن حضرت را بهار اهل زمانش قرار داد که هر چه بود شکوفایی و خرمی بود:
«جعله الله سبحانه بلاغا لرسالته و کرامة لامته و ربیعا لاهل زمانه .» (23)
و در جایی دیگر فرمود:
خداوند به وسیله محمد مصطفی (ص) پراکندگی و هرج و مرج و بی نظمیها را اصلاح کرد و جبارانی را که در همه زمانها غالب بودند، شکست دا دو سختیها را آسان کرد و ناهمواریها را هموار ساخت تا اینکه گمراهی فکری و عملی را از شرق و غرب دور ساخت . (24)
لذا از آن حضرت (ص) منقول است که در حجةالوداع فرمودند:
الا و ان الزمان قد استدار کهیئته یوم خلق الله السماوات و الارض; (25) آگاه باشید که زمان گردید تا به هیئتی درآمد که در روز نخستخلقت، آنچنان بود .
شاید، اشاره به همین امر است که با استقرار اسلام ناب و دین حنیف، کژیها و انحرافات و مفاسدی که در زندگی شهر پیدا شده بود، زائل گشت و جامعه انسانی به اعتدال اولیه خود بازگشت .
بنابراین، راه آزادی بشر تا قیام قیامت، تبعیت از این دین حنیف و پرهیز از اختلاف و تنازع در آن، و کنار زدن انسانهای ظالم و آزادی ستیز و احبار و رهبان و حکام دغلباز و حیلهگری است که در هر زمان، بندهایی برای بند کردن انسان و میلهها و قفلهایی برای زندانی کردن او حتی به دستخودش، آماده دارند، و برای بازگرداندن جوامع دینی به فساد و تباهی و تبعیض قبل از اقبال به دین، در حقائق و دستاوردهای دین اختلاف وارد میکنند، محکم آن را متشابه جلوه میدهند، متشابهات آن را میگیرند و بر هوای خود حمل میکنند، در برابر هر حقی، باطلی بپامیدارند، و هم اینها را برای برتری جویی در زمین مرتکب میشوند .
در ادامه آیه مورد بحث، پس از بیان هدف از بعثت انبیا و انزال کتاب و نقش دین در رفع اختلافات و تنازع بشر، این حقیقت رافرمود که «و مااختلف فیه الا الذین اتوه بغیا بینهم» (26)
و در جایی دیگر فرمود:
«اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه . . . و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم» ; (27) دین را به پا دارید و در آن تفرقه نکنید، . . . و از آن جدا نشدند مگر بعد از آنکه علم به حقانیت آن پیدا کردند به خاطر ستمکاری بین خویش .
بلکه این نعمت آزادیبخش را برای رسیدن به دنیای پستخود، به اسارت در میآورند:
«ان هذا الدین قد کان اسیرا فی ایدی الاشرار یعمل فیه بالهوی و تطلب به الدنیا» (28)
این کلام زیبای امیرالمؤمنین (ع) است که وضع دین خدا را پس از رحلت پیامبر (ص) و قبل از حکومتخویش بیان میکند: ، این دین، در دست اشرار اسیر شده بود و بر طبق هوای نفس خود در آن عمل میکردند و آن را وسیله رسیدن به دنیای خود قرار دادند .» .
نتیجه این ستمکاری، بازگشت جامعه انسانی به بدبختی و جهل و فساد دوران جاهلیتخواهد بود . لذا در ابتدای حکومتخود، دردمندانه فرمود:
الا و ان بلیتکم عادت کهیاتها یوم بعث الله نبیکم; (29) بدبختی شما برگشته است، به مانند عصر جاهلیت و روزی که پیامبر شما مبعوث شد .
و باز به آنان گوشزد میکند که راه آزادی و نجات آنان از بار سنگین و کشندهای که بر گردن دارند، پیروی از داعی الهی و کتاب ناطق است:
و اعلموا انکم ان اتبعتم الداعی لکم، سلک بکم منهاج الرسول و کفیتم مؤونة الاعتساف و نبذتم الثقل الفادح عن الاعناق . (30)
فصل چهارم - منشا محدود شدن آزادی بشر
گفتیم از آنجا که انسانها اجزای حقیقت واحد هستند و دراین خصوصیت، اختلاف و امتیازی ندارند، لذا همه در فعالیتهای خود آزادند و کسی نمیتواند آزادی آنان را سلب کند . این، امری است که خلقت آزاد و مختار انسان آن را اقتضا میکند، الا اینکه این حقیقت واحد، دارای هدف و مقصدی است که حرکت و تکامل و رسیدن به آن، مقصود خلقت اوست، و خود انسان طالب و مشتاق وصال آن است; یعنی، فطرتا، کمال خواه و حقیقت جو است: «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه» (31)
از طرفی، انسان، موجودی است اجتماعی و مدنی بالطبع که میخواهد با دیگران تعامل داشته باشد و از یافتهها و داشتههای آنان استفاده، و تکامل خود را تسهیل و تسریع کند .
نیز گفتیم، در این اجتماع، او یک جزء است، همسان دیگر اجزا، و همه آنان هم با همین هدف در کنار او هستند، و این کل، مانند تک تک اجزا، آن هدف را تعقیب میکند .
بنابراین، اولا، به اقتضای هدفمندی حیات خود و اشتیاقی که به آن دارد، عقلا نمیتواند اراده خود را مصروف اموری کند و آزادی خود را در جایی به کار گیرد، که او را از هدف دور میسازد، و وجود او را تباه میسازد، و زیان او را در پی دارد . قرآن یاد آور شده است: «قل ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم و اهلیهم یوم القیامة (32) » و «هل یهلک الا القوم الظالمون (33).»
ثانیا، به اقتضای اجتماعی بودن و فطرت مدنیت طلب خود، نمیتواند چنان بر طبل خواستهها و امیالش بکوبد که حقوق دیگران را سلب کند و آزادی و کرامت آنان را نادیده بگیرد، چه جواز چنین امری برای همه اجزای جامعه، هرج و مرج و اختلال در نظام اجتماع و نابودی زندگی اجتماعی و هلاک نوع بشر را به دنبال دارد، که خلاف فطرت او بود .
پس فطرت او، حکم به محدود شدن دائره آزادیهای او در حیات اجتماعی میکند تا زندگی اجتماعی حفظ شود و حرث و نسل تباه نگردد، و الا انسان مغروری که پرهیز و حدی نمیشناسد همه چیز را نابود میکند، آن طور که قرآن خبر داده است: «و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل و الله لا یحب الفساد» . (34)
ثالثا، از آنجا که جامعه انسانی دارای هدف و کمال معهود است، باید تلاش خود را بسان تمام اجزا در جهت رشد و کمال و تعالی اجتماع به کار گیرد و از آنچه مانع رشد و حرکت اوست، بپرهیزد، و عنان اختیارش را لجام زند و تعادل را رعایت کند تا اجتماع عادل و معتدل و وسط شکل گیرد: «و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهدا علی الناس .» (35)
پس محدود بودن آزادی فردی و اجتماعی انسان، مانند اصل آزادی او، امری است مطابق تکوین و خلقت او و چیزی که فطرتا آن را درک میکند .
بر اساس جهان بینی توحیدی قرآن، چون همه رفتارها و اعمال انسان در امور فردی یا روابط اجتماعی، باید با الهام و رعایت اصل توحید و عبودیت پروردگار باشد، قوانین و حدود حاکم بر رفتار انسان، دقیقتر، مسؤولانهتر و چه بسا بیشتر است; چرا که هیچ بعدی از ابعاد انسان و هیچ صفحهای از کتاب اجتماع بشری خالی از ارتباط و اتصال با منبع غیب نیست، اما بر اساس تفکر مادی - که هدف والایی برای انسان و جامعه قائل نیست و لذت جویی و سودپرستی را محور حیات بشر قرار میدهد - به مقدار تحقق همین هدف، در چهارچوب حفظ اجتماع که او را در این هدف کمک میکند، آزادی انسان محدود میشود .
پس همگان اصل محدودیت آزادی انسان را میپذیرند، چون فطری است و در او مناقشهای ندارند، الا اینکه گروهی به همه ابعاد فطرت پاک انسانی توجه کرده و گروهی فقط به جزئی از آن که تامین کننده خواهشهای نفسانی آنان است، توجه میکنند، و به مصلحان و خیرخواهانی که به حیات طیبه و قسط و عدل اجتماعی و مهار آزادیهای مخرب دعوت میکنند، انگ ضدیتبا آزادی میزنند و آنان را به مسخره میگیرند، که چرا از آنان تقاضای محدود کردن آزادی اجتماعی یا عقیدتی را دارند . قرآن کریم، نمونهای از آن را نقل کرده است:
«قالوا یا شعیب اصلاتک تامرک ان نترک ما یعبد آبائنا او ان نفعل فی اموالنا ما نشاء انک لانت الحلیم الرشید قال یا قوم ارایتم ان کنت علی بینة من ربی و رزقنی منه رزقا حسنا و ما ارید ان اخالفکم الی ما انهاکم عنه، ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله» (36)
قوم شعیب اعتراض میکنند که «چرا او میخواهد آزادی آنان را در انتخاب و پرستش معبود قومی و ملیشان که سنتی دیر پا در میان آنان است و نیز آزادی آنان در تصرف اموالشان را سلب کند و آنان را به تغییر مسیر امر میکند؟» و حال آنکه او فقط تقاضای عدل اجتماعی و قسط اقتصادی از ایشان میکرد و برای توده مردم میسوخت و از فساد در زمین نهی مینمود و میگفت:
«یا قوم اوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لاتبخسوا الناس اشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین» . (37)
فرق استبین آنکه انسانی بدون حجت و دلیل و از روی منفعتطلبی بخواهد اراده دیگران را محدود کند و از روی قدرتطلبی و فساد بخواهد آزادی آنان را سلب کند و بین آنکه دعوتی الهی دارد; به حق و صواب و سعادت انسان و تامین آزادی اجتماعی همه آحاد جامعه و عدالت در بین آنان و تساوی در حقوق مختلف .
شاهدش هم این است که خود، قانونی را که میگوید، عمل میکند و پابند است و خلاف آن نمیکند و نمیخواهد آنان را استثمار کند و به بندگی بکشاند، بلکه هدف او اصلاح جامعه و زدودن فساد عقیدتی و اجتماعی است .
بنابراین قوانینی که انبیا و ادیان برای زندگی فردی و حیات اجتماعی بشر از جانب خداوند متعال میآورند و حکومتهای صالح در هر زمانی بنابر مقتضیات عصر برای تعالی اجتماع وضع میکنند، سلب آزادی مشروع و حق طبیعی انسان شمرده نمیشود; چرا که لجام گسیختگی انسان در این موارد یا انهدام اجتماع بشری را به دنبال دارد و یا انحطاط آن و دور شدنش از مسیر کمال و سعادت را، و این هر دو، مخالف فطرت و طبیعت اجتماعی و کمال خواه انسان است .
در منطق قرآن کریم، خروج از حدود و مرزهای الهی، که از آن تعبیر به «فسق» میکند، عامل نابودی جوامع بشری است: «و اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها» ، (38) و گردن نهادن به احکام خدا و رسول، وسیله فوز و رستگاری است: «انما کان قول المؤمنین اذا دعوا الی الله و رسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون و من یطع الله و رسوله و یخش الله و یتقه فاولئک هم الفائزون»
پس حکومت صالح که وظیفه تدوین برنامه و راهبری جامعه به سوی کمال و صلاح را دارد و مانعی است در مقابل اجزای شرور و تجاوزگر، میتواند و میبایستبرحسب قوانین خداوند رب الارباب با هر جزء اخلال کننده در روند تکاملی جامعه، متناسب با میزان اضرار و به مقداری که او به آزادی دیگر افراد و حقوق آنان تعهدی کرده است، بر خورد کند و گاه او را از صفحه جامعه حذف کند، تا حیات اجتماع و سائر اجزا باقی بماند:
«و لکم فی القصاص حیاة یا اولی الالباب» (39) چرا که «هر کس دیگری را بدون اینکه قاتل باشد یا در زمین فساد کرده باشد، بکشد، پس گویا که همه آدمیان را کشته است» (40).
و گاه آزادی عمل او را در عمده امور سلب کند و به دیگری بدهد گرچه حقوق انسانی او را حفظ کرده است، مثل استرقاق و بردگی اسیر جنگی که اسلام آن را تجویز کرده است و منافاتی با آزادی فردی و اجتماعی که امری فطری و طبیعی است ندارد; چرا که گفتیم، اجتماعی بودن انسان نیز امری فطری است و کما اینکه فطرت انسان، آزادی را به او داده است، همان فطرت، لزوم حفظ اجتماع را نیز به او میآموزد، پس حفظ و صیانت هر جامعهای از زوال و نابودی، حق طبیعی آن جامعه است و این حق، موجب درستی سلب آزادی هر کسی است که به عداوت و جنگ با اساس آن اجتماع و حیات آن برخیزد .
و گاه تاثیر او را در امری یا اموری محدود کند و آزادی او را بستاند، همانند سلب آزادی در انتخاب محل سکونت (41) در موارد حکم به تبعید شخص به منطقهای غیر از محل سکونتش: «همانا جزای کسانی که با خدا و رسول محاربه میکنند و در زمین فساد میکنند، این است که . . . یا از زمین رانده شوند» (42)
نیز مانند سلب آزادی تجارت و سلطه بر اموال، نسبتبه امور فسادانگیز مثل شراب و شراب فروشی و قمار و قمار خانهداری و احتکاراموال خاص و . . .
خلاصه مطلب آنکه وجود انسان و حیات فردی و اجتماعی و هدف خلقت و سعادت او، همگی ما را دعوت میکند به اینکه راهی در مقابل خود باز کنیم که تضمین کننده سعادت ما باشد و همه جنبههای حیات ما را ملاحظه کند و رابطه آنرا به نحو صحیح، تنظیم نماید و با سیستمی معقول و متناسب با ساختار وجودی انسان، ما را به سوی کمال مطلوب رهنمون باشد . قرآن آن راه را معرفی میکند:
«فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون» (43)
آن راه و شیوه و آیینی که استوار و پا برجاست و بدون اعوجاج و سستی، و وجود انسان بر او سرشته شده است، دین خداست، باید رو به سوی این راه داشت و بر آن آیین حقگرا که بر واقع وجود انسان نظارهگر است، مقیم و مستقیم بود; چرا که تبدیلی در خلقت الهی نیست و سرشت همه انسانها یکی است، و راه سعادت هم در یک امر است و آن همین دین قیم و استوار است .
دفع یک اشکال
با این بیان، اشکالی که به دین الهی در امر اعطای آزادی و نظام اجتماعی سیاسی دینی شده است، مرتفع میشود . آن اشکال، این است که اسلام، یک سری قوانین مشخص و نوعی روابط را بر پهنه اجتماع حاکم میکند و برای مردم حق تغییر آن را قائل نیست، و به آنان این آزادی را نمیدهد که هر از چند گاه، قوانین حاکم و نظام سیاسی اجتماعی خود را دگرگون کنند و به دلخواه خود، نوع جدیدی از روابط و رفتار سیاسی اجتماعی را حاکم کنند . این امر، مستلزم رکود و توقف و تحجر جامعه است و مانع تحول و رشدانسانها و جوامع بشری . بنابراین دین گرچه لوازم سعادت انسان را داراست و میتواند بر رنجها و آلام بشر خاتمه دهد و قدرت آزادی بخشی دارد، ولی وقتی در محیطی حاکم شد، نمیتواند و نباید آن را الی الابد از دستبرد افکار و روشهای جدید دورنگاه داشت و الا راه پیشرفت و تکامل را مسدود میکند و موجب جمود و سکون خواهد بود; چرا که انسان با گذشت زمان تغییر میکند و درافکار و روحیات او تحول ایجاد میشود و بر دانش و تجربه او افزوده میشود، فلذا راههای جدیدی را میطلبد .
جواب اشکال مذکور، این است که معارف و یافتههای بشری، دو نوع است:
1 . نوعی از معارف که قابل تغییر و تحول و تکامل است، مثل همه علومی که بشر در راه استفاده و تسخیر طبیعتبه آن دستیافته است و هر روز کاملتر میشود و زندگی فردی و جمعی را راحتتر میکند و راههای تازهای برای رسیدن به آمال انسانی نیز محسوب میشود . تکامل بخشی این علوم و روشها، در اسلام، مورد ترغیب و تشویق فراوان است، مثل روشهای تازه اداره حکومتها، مانند انتخابات و تفکیک قوا .
2 . معارف و حقایق کلی مطابق با خلقت الهی و مادی و فطرت و طبیعتخاص نوع انسان که متعادل کننده همه قوای انسان در درون او و در صحنه عمل اجتماعی و تضمین کننده سعادت حقیقی اوست . بدیهی است که اگر نظام اجتماعی بشر و حدود و قیود آزادیهای فردی و اجتماعی بر چنین معارفی استوار باشد، نه تنها ایستادن بر آن موجب رکود و بی رشدی نیست، بلکه تحول و تغییر در آن و به فراموشی سپردن آن، موجب اختلال در نظام زنده و سازنده و شور آفرین و آزادیخواه است و انسان را باز از گردونه فطرت و طبیعتخود دور میسازد، فطرتی که تبدیلی و تغییری در او نیست: «لا تبدیل لخلق الله»
لذا خدای متعال که دین و نظام سیاسی اجتماعی دینی را به عنوان تنها راه تضمین شده و استوار گسترش عدالت و پرورش انسان خلیفة الله در زمین، به وسیله انبیای عظام مستقر کرد، طبعا نمیتواند به بشر این آزادی را بدهد که راه آزادی بخش و کامل و جامع را کناری بنهد و به دنبال افکار و اهوای اسارتبار در روابط مختلف سیاسی واجتماعی و اقتصادی، حرکت کند . همان طور که به او این آزادی را نمیدهد که آزادی شخصی خود را کنار گذارد و اسیر و عبد دیگری گردد، بله، خداوند، انسان را مختار آفرید، و از او انتخاب آگاهانه را طلب کرد، فرمود: «انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» (44) ، اما سعادت او و کمال او فقط در صورت اول تامین خواهد شد، چرا که بعد از حق، فقط گمراهی است: «فما ذا بعد الحق الا الضلال» ، (45) لذا است که از انسانها انتخاب این طریق قویم را طلب میکند: «اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه» . (46)
نیز میفرماید، آنان که از دین جدا شدند و راهدیگری انتخاب کردند، عالمانه و آگاهانه و به خاطر روحیه برتریجویی و فساد انگیزی اینچنین کردند: «و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم» (47).
و چون چنین انتخابی، زیان انسان و فساد در زمین و نابودی حرث و نسل و هدم بنیان آزادی اجتماعی ابنای بشر را در پی دارد، کیفری سخت در بارگاه الهی خواهد داشت، و خداوند رئوف به بندگان، کسانی را که چنین زمینهای را ایجاد میکنند، شدیدا مورد عتاب و تهدید قرار داده است:
«من یعص الله و رسوله و یتعد حدوده یدخله نارا خالدا فیها و له عذاب مهین» (48)
«و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون» (49)
«و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون» (50)
«تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا» (51)
خلاصه کلام اینکه اعراض از دین خدا و آموزههای دینی و عدم تقید به نظامات آن و حدود مرزهای الهی، فساد در زمین و حاکمیت قدرت طلبان و شهوتپرستان را در پی خواهد داشت، کما اینکه تاریخ بشر، شاهد بر این مدعاست . روشنترین آن، وضع بشر پس از رحلت رسول الله . و امیرالمؤمنین، علیهما السلام، است .
بله، یک امر نباید مورد غفلت واقع شود، و آن، دقت و تعمق عالمانه در معرفی صحیح دین است . چه بسا به مرور زمان، انحرافاتی در برداشتها پیش آید و دین حقیقی را غبار گیرد، اینجا است که نقش مهم علمای دین در پالایش آموزههای رایج، از زنگارهای خرافه و تعصب و دستبرد خائنان و تحریف هواپرستان آشکار میگردد، و احیای تفکر دینی را به عنوان ضرورت همه اعصاری که وحی آسمان منقطع شده است و ابر غیبتخورشید عالمتاب امام معصوم (ع) را پنهان کرده است، متبلور میسازد و شکی نیست که دین حنیف و عقلانی اسلام، همگان را برای شناخت آن حقیقت ناب و بحث و مجادله علمی در چار چوبی منطقی و روشمند و به دور از اغواگری، آزاد گذاشته است و به آن ترغیب کرده است .
فصل پنجم - بالاتر از آزادی
تاکنون روشن شد که آزادی یک کمال وسیلهای برای انسان است، نه کمال غایی و تمام هدف، بلکه غایت، به کمال مطلوب رسیدن انسان آزاد و مختار و عصیانگر و ظلوم و جهول است، نه نفس آزادی و رهایی او .
بله، اگر انسان، فاقد آزادی بود، دیگر کمالی برای او در رفتن این راه نبود . جبر و تحمیل که باشد، کمال انسانی نیست . کمال انسان در حرکت آگاهانه و آزادانه است . انسان، باید آزاد باشد، تجربه کند، عبرت گیرد و انتخاب کند .
در شرایط خفقانآمیز و بسته جامعه، امکان رشد استعدادها و شکوفا شدن و خلاقیت وجود نخواهد داشت . اساسا، حرکت و جنبش سلب میشود و آگاهی و تکامل جویی به رکود و جمود میگراید و این بر ضد هدف غایی مذکور است .
اسلام عزیز، نه تنها محبوس شدن اراده انسانها در قفس تحمیل و سرکوب اجتماعی را نمیپذیرد، بلکه بالاتر از آن را برای رشد و شکوفایی انسان به ارمغان آورده است، و نه تنها سلب آزادی افراد را توسط دیگران نفی میکند، بلکه همه انسانها را در قبال هم در جهت رشد دادن و سرعتبخشیدن به روند تکاملی، مسؤول قرار داده است، آنجا که امر به معروف و نهی از منکر را واجب کرده است، تا همه زمینههای سکون و رکود و جهل و فساد به دست آحاد مردم از بین برود و همه، دیگری را کمک و مساعدت کنند .
اسلام، فقط نگفته است: «مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند» ، بلکه فرموده است: کسی که صبح کند در حالی که اهتمامی به امور مسلمانان نداشته باشد، مسلمان نیست .» .
اسلام، به اینکه «نان از دهان کسی مگیر» ، اکتفا نکرده، بلکه گفته است: «کسی که سیر بخوابد و همسایه او گرسنه باشد، مسلمان نیست .» .
بدین سان است که در منطق قرآن شریف، بهترین امم، امتی نیست که تنها آزاد باشد و گزند او به دیگری نرسد و از فشار و تحمیل و اختناق رها باشد، بلکه بهترین امت آن است که برای تعالی انسان مسؤولیت پذیرد: «کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» (52) و در نیکی و پرهیزکاری تعاون داشته باشد: «تعاونوا علی البر و التقوی» (53) و آحادش نه تنها همدیگر را نمیدرند، که با هم برادرند: «انما المؤمنون اخوة» (54)
در میثاق انبیای سابق هم بر این مسؤولیت پذیری برتر از آزادی تاکید شده است، همان گونه که بر نقض آن عذاب آمده است: «و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل لا تعبدون الا الله و بالوالدین احسانا و ذی القربی و الیتامی و المساکین و قولوا للناس حسنا و اقیموا الصلاة و آتوا الزکاة» (55)
فصل ششم - دفع عوامل سلب آزادی انسان در مکاتب آسمانی
یک مکتب، وقتی جامع و کامل است که علاوه بر به رسمیتشناختن نیازهای حقیقی و فطری انسان، راهکارهای تحقق آن را در درون خود در نظر گرفته باشد، و نیز عوامل سلب آن را دفع کند، به طوری که تعالیم آن مکتب، قدرت پاسخگویی تام و تمام به آن نیاز را داشته باشد .
برخی مکاتب بشری، در مساله آزادی اجتماعی انسان، آرایی را مطرح کردهاند و از جهتی راه آزادی را ولو به طور ناقص گشودهاند، اما از جهات دیگر نتوانستهاند جلوی طغیان مستبدان و خودکامگان را بگیرند، و در نهایت، عدم جامعیت تعالیم آنان و تک بعدی بودن نگاه آنان به انسان، موجب اسارت او و بیرشدی و جهالت مدرن او و سروری خدایان زر و زور و تزویر شده است .
عوامل سلب آزادی اجتماعی سه دستهاند:
اول، آن دسته عواملی است که به سلب کنندگان آزادی مربوط میشود، مثل روحیه استکباری و جاهطلبی و فساد انگیزی .
دوم، آن دسته عواملی است که به مسلوب الحریهها مربوط میشود، مثل جهل و بیخبری و بیرشدی و ضعف و زبونی و ذلتپذیری و سستی، که موجب نهایتسوء استفاده گروه اول از آنان و به بردگی کشاندن ایشان میشود .
سوم، آن دسته عواملی است که به نظام روابط اجتماعی و نظام سیاسی حاکم مربوط میشود، مثل نظام خانوادگی ظالمانه و مبتنی بر حذف کرامت انسانی یک عضو مثل زن، یا نظام اقتصادی ظالمانه که موجب سلب حقوق و گرسنگی عدهای و پرخوری و بهرهمندی بیش از حد عدهای دیگر میشود، یا نظام طبقاتی حاکم بر روابط اجتماعی که انسانها را بر حسب نژاد، رنگ، جنسیت، و امتیازات صنفی و گروهی، به طبقات درجه اول و درجه دوم و . . . تقسیم میکند و برای طبقات خاصی، برتری و برای دیگران دونپایهگی را به رسمیت میشناسد، و حقوق خاصی را له یا علیه هر طبقهای ایجاب میکند، و یا نظام سیاسی حاکم بر جامعه و مرکز قدرت و حکومت، مثل حکومت طبقاتی و دیکتاتوری، پادشاهی مبتنی بر حکومتخانوادگی موروثی و مانند تمرکز قدرت و عدم توزیع آن و یا عدم وجود حق نظارت مردم برعملکرد حکام و امور دیگری که موجب شکلگیری یک نظام سیاسی استبدادی و حاکمیت فرد یا عدهای خاص میشود که برای حفظ قدرت، آزادی مردم را سلب میکند و حق آنان را به رسمیت نمیشناسد .
از آنچه گفتیم، روشن میشود که عوامل سلب آزادی، هم درونی استیعنی به روحیات انسانها بر میگردد، مانند دسته اول و دوم، و هم بیرونی و اجتماعی مثل دسته سوم . مکتب کامل و جامع و آزادی بخش، آن است که قدرت انهدام و دفع همه این عوامل را داشته باشد و تعالیم آن به طور طبیعی آنها را منتفی کند .
پر واضح است که عوامل درونی، نقشی بی بدیل و شاید مهمتر از عوامل بیرونی داشته باشند و از آن جهت که زمینهساز عوامل بیرونی هستند رتبه مقدم بر آن شمرده میشوند، و کنار زدن آن لاجرم مهمتر و مقدم محسوب میگردد .
مخفی نیست که مکاتب بشری، تاکنون برای این عوامل چارهای نیندیشیدهاند و اساسا نگاه آنان به انسان نمیتواند اینگونه تعالیم را در پی داشته باشد، ولی ادیان آسمانی، خاصه اسلام، به همه عوامل درونی و بیرونی سلب آزادی بشر نظر داشتهاند و درصدد درمان آن بودهاند، و بیشترین تلاش را درا ین جهت کردهاند که انسان بسازند، انسانی که نه ظالم باشد و مستکبر و نه ظلمپذیر و مستضعف و ناآگاه .
الف) دفع عامل سلب آزادی، در وجود سلب کنندگان
از جمله تعالیم قرآن کریم، این است که تکبرورزی بر عبادالله را موجب دوری از رحمت پروردگار میداند و برتری جویی را موجب محرومیت از سعادت جاودان، و میفرماید: «بهشت را برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتری در زمین و فساد ندارد و اقبتخیر از آن متقیان و متعهدان است» (56).
در جای دیگر میفرماید: «کسانی که به مردم ستم روا میدارند و در زمین فساد و بغی میکنند، برایشان عذاب دردناکی خواهد بود» . (57)
اسلام، مردم را به قسطورزی و عدالتطلبی
دعوت میکند: «اعدلوا هو اقرب للتقوی» (58) و «اقسطوا ان الله یحب المقسطین» (59).
و عزت و آقایی و قدرت را از آن خدای قاهر میداند و اوست که به هر که خواهد آن را میدهد:
«قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء» (60)
و اهل ایمان را حافظ حدود و مرزهای الهی میداند: «الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنین» (61)
و پیروی هوای نفس را سبب ظلم و ستم معرفی میکند: «اتبع الذین ظلموا اهوائهم بغیر علم» (62).
و راه رستگاری را افسار زدن بر آن میداند: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون» (63)
بنابراین، قرآن و تعالیم آسمانیاش، اولین هدفش آزادی معنوی و درونی انسان است; یعنی، انسان را از اسارت خواستههای پست و رذیلانه رها میکند، کرامت و عزت و مقام والای خلیفة اللهی او را گوشزد میکند تا از بند نان و نام و سیم و زر و قدرت آزاد شود و برای رسیدن به آنها همنوعان آزاد خود را به زنجیر نکشد . لذا در داستان موسی و فرعون، خدای متعال ابتدائا به موسی و هارون فرمان میدهد که نزد فرعون بروند و اورا با بیانی نرم و دلنشین و فطرت برانگیز، متوجه خود و خدای خالق او کنند، شاید که متذکر و متنبه شود . بعد هم فرموده است که از او بخواهید دست از اسارت بنی اسراییل بردارد و آنان را رها کند و به آزادی موسوی بسپارد:
«اذهبا الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی» (64) «فاتیاه فقولا انا رسولا ربک فارسل معنا بنی اسراییل و لا تعذبهم» (65)
پس تاثیر آزادی معنوی انسان در تحقق آزادی اجتماعی، امری انکارناپذیر و بی بدیل است . این، چیزی است که منحصرا از تعالیم دینی و آسمانی ساخته است و علم، چنین قدرتی را ندارد و مکاتب مادی اساسا بر ضد آن ترغیب میکنند .
بدین جهت است که آزادی اجتماعی دینی هم صداقتآمیز است; یعنی، قصد استفاده ابزاری برای صاحبان سرمایه و قدرت در او نیست، بر خلاف آزادی مطرح در دنیای معاصر، و هم عمیق و ریشهای و پایدار است، از آن جهت که با آزادی معنوی و درونی انسان همراه است و روحیه سودجویی و منفعت پرستی مطلق که مقدمه سلب حقوق دیگران است را از بین میبرد و بدین ترتیب مهمترین عامل درونی در ناحیه سلب کنندگان آزادی اجتماعی را منهدم میکند .
ب) دفع عامل سلب آزادی در وجود سلب شوندگان
اما نسبتبه مسلوب الحریهها نیز ادیان الهی بهویژه دین مبین اسلام، ارزندهترین تعالیم را آورده است، به طوری که زمینه ظلم پذیری و سلب حقوق و آزادی را از افراد و اجتماع زایل کردهاند .
آنچه موجب قبول ظلم و رضایتبه اسارت و بردگی میشود، یا جهل و بیخبری و بی رشدی است و یا ذلیل و سست و بی اعتنا بودن نسبتبه سرنوشت فردی و اجتماعی، و در هر دو بعد، اسلام، تعالیم رهایی بخشی آورده است .
در بعد اول، قرآن کریم، با تاکید فراوان دعوت به تعقل و تفکر و علم و بصیرت کرده است و از اسارت فکری و تعصب و تقلید کورکورانه از سنتهای غلط قومی انتقاد کرده است، و از اینکه انسان لباس ربوبیتبر تن غیر خدا بپوشاند و غیر خدا را مدبر و مالک امور خود قرار دهد، و او را از مقام مخلوقیت و مربوبیتخارج کند، سختبر آشفته است، حتی اگر آن غیر، ملائک و انبیا و علما باشند:
«ما کان لبشر ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله . . . و لا یامرکم ان تتخذوا الملائکه و النبیین اربابا ایامرکم بالکفر بعد اذ انتم مسلمون» (66) «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله» (67)
نیز از مردم خواسته است که با فراگیری حقایق و تعلم کتاب، ربانی شوند و سرسپرده کمال مطلق: «و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون» (68)
مهمترین رسالت انبیای عظام، تلاوت آیات و تعلیم کتاب و حکمت و ساختن روح انسانها معرفی شده است: «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین» . (69)
انبیا، از انسان امی و بیخبر و بیرشد، انسانی آگاه و متفکر و عامل میسازند که با چراغ حکمت در جامعه حرکت میکند و در دام فریبکاران و تاریکفکران سالوس نمیافتد . شکوه و ناله اولیای خدا، بیش از هر چیز، از جهالت و گمراهی مردم است . امیرالمؤمنین، (ع) اینچنین فغان دارد:
«الی الله اشکو من معشر یعیشون جهالا و یموتون ضلالا; (70); به خدا شکایت میکنم از گروهی که نادان زندگی میکنند و گمراه میمیرند .» .
نسبتبه بعد دوم، یعنی عامل زبونی و ضعف و ذلتپذیر بودن که موجب از کف دادن گوهر آزادی و رضایتبه اسارت است، باز تعلیم قرآنی و دینی، بالاترین نقش را در پالایش وجود فرد و جامعه از آن دارد; چرا که به فرموده امیرالمؤمنین (ع) : «لا یمنع الضیم الذلیل و لا یدرک الحق الا بالجد» . (71)
قرآن کریم، اولا انسان را با حقیقت والا و بالا و شخصیتبزرگ خود آشنا میکند، کرامت و عزت او را به او یاد آور میشود:
«و لقد کرمنا بنی آدم . . . و فضلناه علی کثیر ممن خلقنا» (72)
و اینکه میتواند خلیفه خداوند در زمین باشد: «انی جاعل فی الارض خلیفة» (73)
و مسجود ملائک واقع شود: «فقعوا له ساجدین فسجد الملائکة کلهم اجمعین» (74)
و حامل امانت گران سنگ الهی: «انا عرضنا الامانة علی السماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا» (75)
انسانی که خود را مصداق چنین حقیقتی میبیند، هیچگاه تن به ذلت و خواری و اسارت در برابر انسانی دیگر نمیدهد و با تکیه بر خداوند از هر قید و بندی رها میشود .
و ثانیا، به طور مستقیم، روح آزادی را در انسانها تقویت میکند و به مبارزه با آزادی ستیزان فرامی خواند:
«اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله . . .» (76) «و الذین اذا اصابهم البغی هم ینتصرون» (77) «و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل» (78)
و فریاد مظلوم را محترم میشمارد: «لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم» . (79)
به امتها فرمان میدهد، به طاغوت که منشا همه فسادها و ظلمها و سلب حقوق انسانها است، کفر بورزند و از او دوری جویند و او را بر سرنوشتخود مسلط نکنند: «و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» (80)
و هیچگاه او را مرجع امور خود قرار ندهند، که اگر چنین کنند، ایمانشان خیالی بیش نیست: «یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به» . (81)
اگر امتها، پیام الهی را که توسط پیامبران ابلاغ شده بود، به گوش جان میگرفتند و بگیرند، هیچگاه حریت و کرامتشان به تاراج نمیرفت و نخواهد رفت، و فریاد «هیهات منا الذلة» آنان، مستبدان و مستکبران عالم را ناکام خواهد گذاشت، بلکه همان طور که سابقا اشاره کردیم، قرآن، نه تنها به آزادیطلبی و عزت خواهی فرمان میدهد، که انسان را نسبتبه آزادی همه بشریت مسؤول میداند و از نشوریدن علیه ظلم و آزادی ستانی میآشوبد:
«و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال والنساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا» . (82)
این امیرالمؤمنین (ع) است که فریاد میزند: «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» (83) و میفرماید: «خداوند رحمت کند کسی که حقی را ببیند و بر او کمک کند یا ظلمی را مشاهده کند و در مقابل او بایستد .» . (84)
بدینسان است که قرآن کریم و تربیتیافتگان مکتب و اولیای الهی، با تعالیم ارزشمند خود، انسانی پرورش میدهند سرشار از آگاهی و دانایی، با روحی عزتطلب و ظلم ستیز و حق گرا، که هیچگاه اجازه نمیدهد، فریبکاران و برتری جویان و ستمکاران، آزادی او را سلب کنند و او را به بند اهوای خود کشند، بلکه از او چراغی همیشه روشن میافروزند، فرا راه همه آزادیخواهان و عدالتطلبان عالم که منطقش این است: «الموت اولی من رکوب العار» . (85)
پینوشتها:
1) نهجالبلاغه، فیض الاسلام، نامه 31، فقره 46 .
2) نساء: آیه 25 .
3) آل عمران: آیه 64 . بگو: «ای اهل کتاب! به سوی پیامی مشترک بین ما و خودتان بشتابید که جز خداوند کسی را نپرستیم و به او شرک نورزیم و عدهای از ما گروه دیگری را پروردگار خود قرار ندهد .» . پس اگر نپذیرفتند، پس بگویید: «شاهد باشید که ما تسلیم شدگانیم .»
4) توبه: آیه 31 برای توضیح آیات فوق، از تفسیر شریف المیزان، ذیل این آیات استفاده شده است .
5) در سوره انبیا، آیه 25 میفرماید: «لا اله الا انا فاعبدون» و در آیه 213 شعراء میفرماید: «و لا تدع معالله الها آخر» .
6) ذاریات: 56 .
7) حجرات: 13 .
8) برای تبیین این بحث از تفسیر شریف المیزان، جلد دوم، ذیل آیه213 و سوره بقره، بهره بردهام .
9) بقره: 213 .
10) هود: 119 .
11) 19 سوره معارج، 72 سوره احزاب، و 34 سوره ابراهیم به این طبیعت اشاره دارد .
12) یونس: 19 .
13) نهجالبلاغه، فیض الاسلام، خطبه 189 .
14) طه: 50 خدایی که هر چیزی را خلق کرد، پس او را هدایت کرد .
15) اسراء: 20 بخشش پروردگار تو، ممنوع نبوده است .
16) ابعاد وجود انسان و بازگشت او به سوی خداوند در آیات 16 سوره مؤمنون، 72 سوره ص، 12 سوره سجده، 156 سوره بقره بیان شده است .
17) حدید: 25 .
18) روشن میشود که در تاریخ بشریت، اولین بار قانون و کتاب و میزان توسط انبیا برای جامعه انسانی به ارمغان آمد و دیگران در امر تقنین از آنان تقلید نمودند .
19) نحل: 36 .
20) آل عمران: 64 .
21) بقره: 49 .
22) اعراف: 157 .
23) نهجالبلاغه، فیض الاسلام، خطبه 189 .
24) همان، خطبه 204 .
25) مروج الذهب، مسعودی، حوادث سال دهم هجرت .
26) شورا: 13 .
27) نهجالبلاغه، فیض الاسلامنامه 53 .
28) همان، خطبه 16 .
29) همان، خطبه 165 .
30) همان، 166 .
31) انشقاق: 6 . ای انسان . ! تو به سوی پروردگارت پیش میروی و برای رسیدن به او خود را به رنج میافکنی، پس او را ملاقات خواهی کرد .
32) یونس: 95 . بگو: «همانا، زیانکاران، کسانی هستند که خود و اهلشان در قیامت زیانکار باشند» .
33) انعام: 47 . آیا هلاکت و تباهی جز برای گروه ظالم و ستمکا راست؟
34) بقره: 205 . و آن گاه که بر پیامبر پشت کند، تلاش میکند برای فساد و زمین و حاصل کار انسان و خود بشر را نابود میکند .
35) بقره: 143 . و اینچنین شما را امت وسط قرار دادیم تا گواه بر مردم باشید .
36) هود: 87 - 88 .
37) همان، 75 .
38) اسراء: 16 .
39) نور: 51 - 52 .
40) بقره: 179 .
41) مائده: 32 . «من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا» .
42) قرآن، حق انتخاب محل سکونت را به رسمیتشناخته و سلب آن را سلب آزادی و ظلم میداند . آنجا که میفرماید: «اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق» حج: 40 .
43) مائده: 33 .
44) روم: 30 .
45) دهر: 3 و نیز آیات 11 سوره رعد، 114 سوره نحل، 40 سوره عنکبوت، 46 سوره فصلت و . . . که بر آزادی تکوینی و اختیار انسان صحه میگذارد .
46) یونس: 32 .
47) شورا: 13 .
48) همان: 14 .
49) نساء: 14 .
50) مائده: 45 .
51) همان: 47 .
52) آل عمران: 110 .
53) مائده: 2 .
54) حجرات: 10 .
55) بقره: 83 .
56) قصص: 83 .
57) شورا: 42 .
58) مائده: 8 .
59) حجرات: 9 .
60) آل عمران: 26 .
61) توبه: 112 .
62) روم: 27 .
63) حشر: 9 .
64) طه: 43 .
65) طه: 47 .
66) آل عمران: 79 - 70 . شایسته نیستبرای بشری، که خدا به او کتاب و حکم و نبوت اعطا کند و سپس او به مردم بگوید: «بندگان من باشید .» . خداوند امر نمیکند شما را که ملائکه و انبیا را ارباب خود بگیرید . آیا شما را به کفر فرمان میدهد بعد از آنکه اسلام آوردید؟
67) توبه: 31 .
68) آل عمران: 79 .
69) جمعه: 2 .
70) نهجالبلاغه، فیض الاسلام، خطبه 17 .
71) همان، خطبه 29 .
72) اسراء: 70 . و ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و کرامتبخشیدیم . . . و بر بسیاری مخلوقات برتری دادیم .
73) بقره: 30 .
74) حجر: 29 - 30 .
75) احزاب: 72 .
76) حج: 39 و 40 .
77) شورا: 39 .
78) شورا: 41 .
79) نساء: 148 .
80) نحل: 36 .
81) نساء: 60 .
82) نساء: 75 .
83) نهجالبلاغه، فیض الاسلام، نامه 47 .
84) همان، خطبه 196 . رحم الله امرءا رآی حقا فاعان علیه او رآی جورا فرده .
85) از اشعار امام حسین (ع) در روز عاشورا .
يكى از سنتهاى شايسته، كه در اسلام بسيار مورد توجه است و در ايام نوروز رونقى خاص دارد، صله ارحام و ديد و بازديد اقوام و آشنايان است.
عزت و قدرت و پيروزى يك ملت در سايه وحدت و همدلى است. پيوند با خويشان و انس و الفت با آنها منشا بيشتر همبستگىهاست. ايام نوروز، با تعطيل شدن اكثر مشاغل و ادارهها، فرصت خوبى براى ديد و بازديدهاى فاميلى و گرم كردن اين كانون وحدت فراهم مىآيد.
صله ارحام در قرآن
خداوند ما را به صله ارحام بسيار سفارش كرده است. در قرآن كريم مىخوانيم:
«... واتقوا الله الذى تساء لون به والارحام ان الله كان عليكم رقيبا.» (نساء/1)؛ و بترسيد از خدايى كه به نام او از يكديگر مىپرسيد.(همگى به عظمت او اعتراف مىكنيد و هرگاه مىخواهيد از يكديگرچيزى بپرسيد و بگيريد، نام مقدس او را مطرح مىكنيد و مىگوييد تو را به خدا...) و از خويشاوندان بهراسيد. - كه مبادا قطع رابطه كنيد- همانا خداوند رقيب (و مراقب) شماست. (1)
«والذين يصلون ما امرالله به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون الحساب... اولئك لهم عقبى الدار.» (رعد/21 و22)؛ - عاقلان كسانى هستند- كه آنچه خداوند متعال امر به پيوند آن كرده (مانند صله رحم و دوستى پدر و مادر و محبت اهل ايمان) اطاعت مىكنند و از خدا مىترسند و به سختى هنگام حساب مىانديشند ... اينها در عاقبت جايگاهى نيكو دارند.
«فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فىالارض و تقطعوا ارحامكم. اولئك الذين لعنهم الله فاصمهم و اعمى ابصار هم» (محمد/22- 23)؛ آيا شما(منافقان) اگر از فرمان خدا و اطاعت قرآن روى بگردانيد، يا در زمين فساد و قطع رحم كنيد، بازهم اميد (نجات) داريد. همين منافقان هستند كه خدا آنها را لعن كرده، گوش و چشمشان را كر و كور گردانيده است.
صله ارحام در روايات
از آيات و روايات در مي يابيم كه صله ارحام واجب است و قطع آن از گناهان بزرگ شمرده مىشود.
قرآن در موارد مختلف، قاطع رحم را ملعون و از رحمت الهى دور شمرده است. امام سجاد(ع) فرمود: «... از همنشينى با كسى كه از خويشانش بريده است بپرهيز.»
امام صادق(ع) فرمود: از«خالقه» (2) بپرهيزيد؛ زيرا انسان را نابود مىسازد. راوى پرسيد: «خالقه» چيست؟ امام فرمود: قطع رحم. (3)
امام باقر(ع) مىفرمايد: رسول خدا(ص) فرمود: به حاضران و غايبان امتم و كسانى كه هنوز به دنيا نيامدهاند تا روز قيامت، سفارش مىكنم به خويشان خود بپيوندند، هرچند ميان ايشان به اندازه يك سال راه رفتن فاصله باشد. همانا صله ارحام از امورى است كه خداى متعال آن را بخشى از دين قرار داده است. (4)
طلحة بن زيد از امام صادق(ع) چنين نقل كرده است: مردى از قبيله «خثعم» خدمت رسول خدا(ص) رسيد و عرض كرد: برترين چيز دراسلام چيست؟ فرمود: ايمان به خداوند.
پرسيد: بعد از آن چيست؟
پاسخ داد: صله رحم.
عرض كرد: بعد از آن چيست؟
فرمود: امر به معروف و نهى از منكر.
پرسيد: مبغوض ترين اعمال نزد خداوند كدام است ؟
پاسخ داد: براى خدا شريك قرار دادن.
عرض كرد: پس از آن كدام است؟
فرمود: گسستن از خويشاوندان.
پرسيد: پس از آن چيست؟
پاسخ داد: به بديها دستور دادن و از خوبيها نهى كردن. (5)
ارزش پيوند با خويشان
پيامبراكرم(ص) فرمود: كسى كه با جان و مال در راه صله رحم اقدام مىكند، خداوند متعال اجر صد شهيد در نامه اعمالش مىنويسد. و در برابر هر قدمى كه در اين راه بر مىدارد، چهل هزار حسنه برايش ثبت مىكند و چهل هزار گناه از او محو مىگرداند و او را چهل هزار درجه بالا مي برد؛ و مانند اين است كه صد سال با صبر و استقامت خداى را بندگى كرده است. (6)
پيامبراكرم(ص) فرمود: ثواب صدقه ده برابر است. و قرض هجده برابر و ارتباط با برادران دينى بيست برابر و پيوند با خويشان بيست وچهار برابر. (7)
على بن ابى حمزه كه از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام است مىگويد: از امام(ع) پرسيدم: مردى از سوى پدر ومادر و اقوام حج عمره و نماز و روزه به جاى مىآورد و صدقه مىدهد. حكم آن چيست؟
امام(ع) فرمود: اشكالى ندارد. بلكه در قبال اين اعمالى كه براى آنها انجام مىدهد، دو پاداش دريافت مىكند.
1- پاداش اعمالى كه براى آنها انجام داده.
2- پاداش صله رحمى كه به اين وسيله تحقق بخشيده است.(8)
شناختن ارحام
پرسش اصلى در اين بحث اين است: ارحام و اقوام چه كسانى هستند؛ پيوند با آنها چگونه بر قرار مىشود؛ و قطع رحم با چه كارى تحقق مىيابد؟
در مرحله بعد بايد تحقيق كرد كه وظيفه ما در برابر برخى ازاقوام چيست؟
در شرع مقدس اسلام معناى خاصى براى «ارحام» ذكر نشده و مراد از «ارحام» معناى «عرفى» (9) آن است؛ يعنى مطلق نزديكان و بستگان. بنابراين خويشاوندان پدرى و مادرى را هرچند با چند واسطه باشد، شامل مىشود و فرزندان و خويشان آنها را نيز در برمىگيرد. (10)
برقرارى پيوند
در اسلام براى چيزهايى كه سبب پيوند با خويشان مىگردد، حد خاصى تعيين نشده؛ بلكه به فهم عمومى بستگى دارد. درعادات و سنتهاى مردم نزديك يا دور بودن بستگان تفاوت دارد. ممكن است عملى نسبت به يكى از نزديكان پيوند به شمار آيد، اما نسبت به ديگرى كه نزديكتر است، قطع رابطه باشد. در موارد ترديد، بايد جانب احتياط را مراعات كرد تا مبادا مرتكب گناه كبيره قطع رحم شويم.
پيامبر گرامى اسلام(ص) مىفرمايد: «پيوند با خويشان را حفظ كنيد، هرچند با سلام كردن باشد.» (11)
كمترين چيزى كه به وسيله آن اين پيوند بر قرار مىشود، رفت و آمد و سلام كردن است. اما دربعضى از موارد اكتفا به اين مقدار كافى نيست؛ براى مثال اگر يكى از اقوام فقير باشد و ديگرى ثروتمند، صله رحم به وسيله كمكهاى مالى و دفع ضرر از آنها تحقق مىيابد؛ و اگر هيچ توجهى به مشكلات اقوام نداشته باشد؛ قطع رحم كرده است. در نتيجه تحقق صله رحم به اوضاع و احوال و موقعيت و زمان بستگى دارد. هديه دادن، دلجويى كردن، ديد و باز ديد، خود دارى از آزار، تمسخر وتحقير نكردن، عيادت هنگام بيمارى، شركت در مجالس شادى و غم، پذيرفتن دعوت در اعياد و ميهمانيها و هر كارى كه سبب مىشود مردم بگويند اينان ارتباط خانوادگى شايستهاى دارند، سبب تحقق صله رحم است.
قهر كردن، جواب سلام ندادن، ترش رويى، شركت نكردن در محافل، كمك نكردن در گرفتاريها، گلههاى نا به جا و امثال آن به قطع رحم و گسستن پيوند مىانجامد.
امام صادق(ع) مىفرمايد: پيوند با خويشان را هر چند با دادن ظرفى آب، حفظ كن. برترين چيزى كه اين پيوند را نگه مىدارد، خود دارى از آزار بستگان است. صله رحم مرگ را به تاخير مىاندازد. محبوبيت به وجود مىآورد. (12)
نيكى به خويشان در مقابل بدى آنها
چنانچه بعضى از اقوام قطع رابطه كنند، باز هم جدا شدن و قطع ارتباط با آنها جايز نيست. اميرمومنان(ع) مىفرمايد: «صلوا ارحامكم و ان قطعوكم.» (13) با ارحام ارتباط داشته باشيد، هرچند آنها از شما بريده باشند.
مردى در محضر امام صادق(ع) از بستگانش شكوه كرد. حضرت فرمود: خشم خود را فرو ببر. - و به آنها نيكى كن-
عرض كرد: آنها با من چنين و چنان مىكنند. (و رعايتحالم را نمىكنند) حضرت فرمود: آيا تو هم مىخواهى مثل آنها قطع رحم كنى و به آنها احسان نكنى؟! اگر چنين كنى، خداوند متعال (در دنيا و آخرت) نظرلطفش را از شما بر مىدارد. (14)
داود رقى مىگويد: خدمت امام صادق(ع) نشسته بودم. ناگاه فرمود: اى داود، روز پنج شنبه كه اعمال شما(شيعيان) بر من عرضه شد، در ميان كارهاى تو عملى مرا خوشحال كرد و آن اين بود كه تو نسبت به پسرعمويت صله رحم انجام دادى. همانا اين پيوند تو، در برابر قطع ارتباط او، سبب نزديك شدن مرگ اوست.
داود رقى مىگويد: پسر عمويى داشتم كه معاند و خبيث بود. متوجه شدم در گرفتارى و پريشانى است. پيش از آن كه به سوى مكه حركت كنم، مقدارى پول برايش فرستادم تا زندگىاش تامين شود. چون به مدينه آمدم، امام صادق(ع) اين چنين مرا با خبر ساخت. (15)
آثار صله رحم
پيامبر گرامى اسلام(ص) و امامان معصوم عليهم السلام براى صله رحم آثار و فوايد بسيار ذكر كردهاند. بخشى از آن عبارتاست از:
1- محبوبيت نزد خداوند.
2- بهره مند شدن از پشتيبانى خداوند.
3- افزايش روزى.
4- طول عمر.
5- ورود به بهشت.
6- برطرف شدن فقر و بيچارگى.
7- آباد شدن شهرها.
8- آسان شدن حساب در قيامت و پاك شدن از گناه.
9- نجات از مرگهاى ناهنجار.
10- محبوبيت در خانواده و... .
بعضى از رواياتى كه در آنها به اين آثار اشاره شده را در اينجا مي آوريم:
1- پيامبر گرامى اسلام(ص) فرمود: هر كس براى من يك چيز را ضمانت كند من براى او چهار چيز را ضمانت خواهم كرد. صله رحم انجام دهد. خداوند او را دوست دارد؛ روزىاش را توسعه مىدهد؛عمرش را طولانى مىسازد و او را در بهشتى كه وعده داده وارد مىكند. (16)
2- پيامبراسلام(ص) فرمود: صله رحم شهرها را آباد مىسازد وعمرها را طولانى مىكند، هر چند اهلش از نيكان نباشند. (17)
3- عبدالله بن طلحه مىگويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: شخصى خدمت پيامبراكرم(ص) آمد و عرض كرد: خويشانى دارم كه من با آنها ارتباط دارم، ولى آنها مرا مىآزارند؛ قصد دارم ازآنها جدا شوم.
حضرت فرمود: هركس تو را محروم ساخت، تو او را محروم نكن؛ هركس از تو بريد و جدا شد، تو با او قطع رابطه نكن و هر كس به تو ستم كرد، عفوش كن. اگر چنين كردى، خداوند عزوجل پشتيبانت خواهد بود. (18)
امام صادق(ع) فرمود: صله رحم، خلق را نيكو، آدم را سخاوتمند و نفس را پاكيزه مىسازد. (19)
آن حضرت همچنين فرمود: صله رحم، مرگ را به تاخير مىاندازد؛ سبب دوستى درخانواده مىگردد؛ حساب قيامت را آسان مىكند و از گناهان آدمى مىكاهد. پس با خويشان خود پيوند بر قرار كنيد و به برادرانتان نيكى كنيد، هرچند با خوب سلام كردن و جواب سلام دادن باشد. (20)
پىنوشتها:
1- تفسير نور، محسن قرائتى، ج 2، ص 273.
2- خالقه از ريشه« خلق» به معناى كندن يا از ريشه بركندن است.
3- ترجمه اصول كافى، ج 4، ص 46.
4- گناهان كبيره، ج 1، ص 164 / اصول كافى، ج 2، ص 120.
5- وسايل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 11، ص 396، حديث 11.
6- وسائل الشيعه، ج 6، ص 286، صلة الرحم و قطيعتها، سيد حسن طاهرى خرم آبادى، ص 79.
7- وسائل الشيعه، ج 11، ص 546.
8- صلة الرحم و قطيعتها، سيد حسن طاهرى خرم آبادى، ص 44.
9- عرفى، يعنى فهم عمومى و عرف يعنى مردم، يا عموم مردم، يا فهم عموم مردم.
10- جمعى ازعلما و فقهاى بزرگوار چون شيخ طوسى(ره) در كتاب خلاف و مبسوط و ابن ادريس در سرائر، علامه مجلسى در بحارالانوار و... اين نظريه را اختيار كردهاند. شهيد ثانى( زين الدين الجبعى العاملى 911 - 965 ه ق) مىفرمايد: اصحاب در اين كه مراد از قرابت و ارحام چه كسانى است؟ نظرهاى مختلفى دارند. چون در شناخت آن نص و روايت خاصى وارد نشده است، ولى اكثر اصحاب معتقدند كه شناخت ارحام و اقارب بستگى به نظر عرف دارد.( صلة الرحم و قطيعتها، ص 85)
11- بحارالانوار، ج 74، ص 111.
12- صلة الرحم و قطيعتها، ص 48.
13- وسائل الشيعه، ج 11، ص 75.
14-ترجمه اصول كافى، ج 4، ص 48.
15- بحارالانوار، ج 74، ص 93.
16- همان، ص 94.
17- همان.
18- همان، ص 100.
19- همان، ص 114.
20- همان، ص 94.
.....................................................................................................
منبع: تبيان
ارزش ها در دولت نهم زنده شدند
حجت الاسلام حمید رسایی، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در نشست سیاسی «از دولت موقت تا دولت عدالت» که در مدرسه علمیه معصومیه قم برگزار شد در تحلیل دولتهای پس از انقلاب خاطر نشان کرد: دولت هایی که پس از انقلاب شکل گرفتند هر کدام به دلیل رویکردها و عملکردهای خود به عنوانی شهرت یافتند. برخی دولت ها اصلا خدمت رسان نشدند ولی برخی خدمت رسانی شان به مردم در حداقل و برخی در حداکثر خدمت به عامه مردم قرار گرفتند.
وی با بیان اینکه دولت موقت به ریاست مهندس بازرگان که از میان جریان ملی ـ مذهبی ها شکل گرفته بود، به دلیل عدم اعتقاد بر اصل ولایت فقیه نتوانست موفقیتی حاصل کند، اظهار داشت: بازرگان اصل 110 قانون اساسی را نوعی دیکتاتوری فردی می دانست و قبول نداشت برای همین در مخالفت با درج آن در قانون اساسی به اعتراض به دیدار امام در قم آمد ولی امام پاسخ قاطعانه ای به او داد. بازرگان در برابر دولت های استکباری غرب نیز بسیار نرم برخورد می کرد و از این رو از سوی امام خمینی(ره) مورد عتاب واقع شد.
وی با اشاره به شکل گیری دولت بنی صدر که به دولت خیانت شهرت یافت، تصریح کرد: دولت بنی صدر به دلیل وابستگی به قدرت های استکباری و عدم اعتقاد به حکومت ولایی نتوانست در کشور دوام بیاورد. وی به دلیل بی اعتقادی به نیروهای سپاه پاسداران بسیاری از شکست های ما در اوایل دفاع مقدس را رقم زد و خیلی زود از سوی امام خمینی(ره)، مجلس و مردم کنار گذاشته شد.
حجت الاسلام رسایی همچنین گفت: دولت مکتبی شهید رجایی پس از دولت بنی صدر قدرت اجرایی کشور را در دست گرفت و با آنکه کوتاهترین عمر را داشت، ولی امروز مدیران و دولتمردان خود را با معیارهای شهید رجایی می سنجند چرا که ایشان یک مدیریت انقلابی، مبتنی بر مبانی دینی از خود به نمایش گذاشت و عملکرد ایشان تا به امروز در تاریخ ایران اسلامی می درخشد.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود خاطر نشان کرد: بعد از دولت شهید رجایی، دولت جنگ روی کار آمد که همان رویکرد دولت مکتبی را ادامه داد ولی به دلیل مقتضیات جنگ تحمیلی اختلاف سلیقه هایی وجود داشت.
حجت الاسلام رسایی ضمن تاکید بر این که موفقیت های دولت جنگ نتیجه پایبندی مسئولان وقت، نخست وزیر و بوِیژه رییس جمهور به آرمانهای امام و انقلاب بود، گفت : رجایی نخست .زیر بنی صدر بود ولی دولت بنی صدر موفق نبود ، به دلیل عدم هماهنگی با خط انقلاب ولی دولت جنگ به دلیل مردم گرایی، ساده زیستی و پرکاری خود دفاع مقدس را به
نحو احسن مدیریت کرد.
حجت الاسلام رسایی در ادامه به روی کارآمدن دولت سازندگی پس از پایان جنگ تحمیلی و رحلت امام خمینی(ره) اشاره و تصریح کرد: دولت سازندگی نیز دولت پرکاری بود، ولی در عملکرد به تخصص بیش از تعهد بها داد و به نسخه های اقتصاد غربی تن داد و با کنارگذاشتن نوع مدیریتی که جنگ را با آن اداره کرده بودیم ، خوی اشرافی گری و رفاه طلبی را در میان مسوولان ترویج کرد ودر مبارزه با فساد جدی نبود.
وی با بیان اینکه در دولت سازندگی فاصله طبقاتی هر روز بیشتر می شد و تورم به بالاترین حد خود یعنی 50 درصد رسیده بود اظهار داشت: این شیوه مدیریت باعث ترویج فساد اقتصادی در مدیران و فساد اخلاقی و تنش های سیاسی و اجتماعی در سطح کشور شد تا جایی که اختشاشات و اعتراضات عمومی مشهد و قزوین به وقوع پیوست و انتخابات ریاست جمهوری به پایین ترین درصد مشارکت مردم یعنی حدود 50 درصد در 30 سال گذشته رسید.
وی خاطر نشان کرد: در خردادماه سال 76 مردم که از عملکرد و رویکردهای دولت سازندگی ناراضی بودند ، از آنجا که جریان چپ سیاسی معترض به آن سیاست ها و جریان راست مدافع آن بود ، با تصور اینکه ممکن است جریان چپ که بعدها به اصلاحات مشهور شد ، وضعیت را تغییر دهد، به اصلاح طلبان رای دادند. وی گفت: دولت اصلاحات برخلاف شعارهای انتخاباتی خود، اکثر مدیران اقتصادی دولت هاشمی را حفظ کرد و با فساد اقتصادی و اشرافی گری که از دولت سازندگی ریشه زده بود هیچ برخوردی نکرد و تمام توانش را در عرصه سیاسی گذاشت، به اندازه ای که به برخی افراد مانند گنجی و شیرین عبادی و عباس عبدی وقت گذاشت ، به پروژه های مهم کشور و مشکلات مردم رسیدگی نکرد.
حجت الاسلام رسایی همچنین تصریح کرد: در دوران اصلاحات جریان هایی نیز برای تضعیف دین و معنویات و آرمان های امام و انقلاب در نشریات نفوذ کردند و ابتدا نهادهای نظارتی مانند شورای نگهبان، وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و بسیج و سپاه را آماج حملات خود قرار دادند و پس از تخریب باورهای دینی و تخریب نهاد های امنیتی و نظامی بود که بوش رسما و در برابر دوربین های بین المللی ما را محور شرارت خواند و تهدید نظامی کرد، چون فکر می کرد با تخریب باورهای دینی ، تهدید نظامی جواب می دهد.
این فعال سیاسی حوزوی در ادامه افزود: دولت نهم پس از فراز و نشیب های بسیار در تاریخ انقلاب و پس از دوره ای که ارزش ها و آرمان های امام وانقلاب بویژه در دوره اصلاحات کمرنگ شد، با رأی اعتماد مردم قدرت اجرایی کشور را در دست گرفت و با اقتدا به گفتمان امام و انقلاب و تبعیت از رهبری ، خدمت رسانی را در کشور احیا کرد.
وی در ادامه افزود: رییس جمهور دولت نهم با شعار عدالت، مبارزه با فساد و عزتمندی در برابر مستکبران ، مسوولان اجرایی کشور را در مسیر آرمان های امام راحل و منویات مقام معظم رهبری قرار داد.
حجت الاسلام رسایی تأکید کرد: امروز دیگر اشرافی گری ارزش محسوب نمی شود و این فرهنگ در عمق جامعه نفوذ کرده و به یک فرهنگ ریشه دار تبدیل شده است.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه در دوران اصلاحات وضعیتی ایجاد شده بود که برخی از اصولگرانی که دولت نهم را مورد نقد غیر منصفانه و تخریب قرار می دهند و در برابر دولت نهم ایستاده اند، آن روز هیچ امیدی به تغییر وضعیت نداشتند و حتی به طلبه ای مثل من توصیه می کردند که به جای نام حقیقی اسم مستعار روی کتاب هایی که در نقد اصلاح طلبان نوشته ام ، بگذارم !
وی در بخش دیگری از سخنان خود خاطر نشان کرد: امروز فرهنگ سازده زیستی و خدمت رسانی صادقانه در میان مردم نفوذ کرده تا جایی که وقتی سمبل گفتمان اصلاحات برای نامزدی در انتخابات به میدان آمده و دو سفر استانی انجام داد، از کاندیداتوری منصرف شد ومیدان را به همفکرش سپرد.
وی ادامه داد: سمبل جریان چپ که درگذشته خلاف انجمن حجتیه حرکت می کرد، امروز متاسفانه با رودربایستی درمورد نهضت آزادی سخن می گوید.
وی اظهار داشت: متاسفانه امروز کسانی که از پیروی خط امام دم می زنند و ولایت فقیه را سدی در برابر کودتا معرفی می کنند، با افتخار از حمایت سازمان ها و احزابی سخن می گویند که در دوره اصلاحات هر 9 روز یک کودتا کردند و ولایت فقیه هم در برابرشان ایستاد.
حجت الاسلام رسایی تاکید کرد : این افراد امروز آغوش خود را در برابر سازمان هایی باز کرده اند که جامعه مدرسین حوزه علمیه آنها را نامشروع دانست.
نماینده تهران گفت : این افراد در حالی جامعه مدرسین را زیر سئوال می برند که امام به فرزندان انقلابی اش فرمود: اگر در برابر جامعه مدرسین بایستید به دامن اسلام آمریکایی خواهید افتاد.
وی افزود: اصلاح طلبان تندرو مانند سازمان مجاهدین و حزب مشارکت دنبال جدایی دین از سیاست هستند و انجمن حجتیه نیز به دنبال همین ایده است منتهی آنها بخش سیاست را وی خواهند واینها در ظاهر بخش دین را برای همین طبق اسناد وشواهد موجود انجمن حجتیه در انتخابات دهم به بازگشت همین گروه ها وافراد دل بسته است.
وی در بخش دیگری از سخنان خود گفت: اصلاح طلبان تلاش کردند تا با معرفی برخی علما و نهادها مانند آیت الله مصباح یزدی و سپاه و بسیج به عنوان متولیان دین سخت و معرفی خودشان به عنوان متولیان دین آسان ، مردم را در انتخاب دین سخت وآسان مخیر کنند که دردوره ای موفق شدند اما کم کم مردم متوجه شدند که اصلاح طلبان بی دینی را ترویج می کنند نه دین آسان .
حجت الاسلام رسایی تأکید کرد: امروز دولت با تمام وجود کارهای اساسی کشور را پیگیری می کند و هیچگاه نگاهش به مردم ابزاری و در حد دیدن یک برگه رای نیست .
وی با اشاره به سیاست خارجی دولت نهم و ایستادگی شخص رییس جمهور در برابر مستکبران غربی خاطر نشان کرد: امروز دکتر احمدی نژاد حرف ملت ایران را به گوش جهانیان رسانده و عزت و اقتدار ایران اسلامی را برای جهانیان به اثبات رسانده است. ایشان با حضور در اجلاس دوربان ژنو زشتی نژادپرستی و ظلم سردمداران غربی را به ملت های آزادی خواه جهان نشان داد.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه نباید اهانت و خارج شدن چهار نفر از سران کفر برای ما اهمیت داشته باشد گفت : مهم این است که ملت های دنیابه ما احترام بکذارند والا دولت های اسکباری که در طول تاریج هیچوقت از ما راضی نبوده اند ، آنها روزی به پیامبر ما اهانت کردند و روزی به اهل بیت پیامبر اما آنها هیچوقت به این خاطر عقب نشینی نکردند.
حجت الاسلام رسایی اظهار داشت: امروز دولت نهم با رویکرد بازگشت به ارزشهای انقلابی و اسلامی، خدمت رسانی را به سقف خود رسانده است و مردم نیز طعم شیرین عدالت و مدیریت انقلابی را چشیده اند وبرای همین در سفرهی استانی استقبال گرمی از دولت دارند.
وی در پایان تصریح کرد: هر فرد و یا حزبی که صرفا مقابل اصلاح طلبان بایستد، اصولگرا نیست بلکه یک اصولگرا باید همه خصوصیات و یژگی های لازم را داشته باشد که مهمترین آن هماهنگی مواضع با سیاست ها و رهنمودهای رهبری است
منبع : رسا نيوز
زندگی نامه دکتر محمود احمدی نژاد
پدر وی آهنگر بود و دارای هفت فرزند. محمود احمدی نژاد فرزند چهارم خانواده است و از یك سالگی به همراه خانواده در تهران اقامت دارد. وی دوران تحصیلات خود را از ابتدا تا پایان دوره متوسطه در مدارس منطقه نارمك تهران از جمله سعدی و دانشمند پشت سر گذاشت و در كنكور سراسری رتبه 130 را كسب كرد.
احمدی نژاد در سال 1354 در رشته مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت دوره تحصیلات عالی را شروع كرد و در سال 1365 در مقطع كارشناسی ارشد همان دانشگاه پذیرفته شد. وی در سال 1368 نیز به عضویت هیات علمی دانشكده عمران دانشگاه علم و صنعت درآمد و در سال 1376 موفق به دریافت مدرك تحصیلی دكترای مهندسی و برنامه ریزی حمل و نقل شد.
احمدی نژاد طی سالهای تدریس در این دانشگاه، راهنمایی دهها پایان نامه كارشناسی ارشد و دكترای تخصصی در زمینه های مختلف مهندسی عمران ، راه و حمل و نقل و مدیریت ساخت را بر عهده داشته است.
مقالات و پژوهشهای متعدد علمی حاصل كار دانشگاهی دكتر احمدی نژاد است.
وی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در كسوت دانشجو و با شركت در مجالس مذهبی و سیاسی وارد فضای سیاسی جامعه شد و با مشاركت در تهیه و توزیع اعلامیه های روشنگر، به خیل مبارزان و انقلابیون مسلمان پیوست.
او پس از پیروزی انقلاب اسلامی از پایه گذاران انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علم و صنعت ایران بود. با شروع جنگ تحمیلی، وی به منطقه عملیاتی در غرب كشور شتافت و تا سال 1365 در فعالیت های پشتیبانی در این منطقه تلاش كرد و از سال 1366 تا پایان دوران دفاع مقدس به عنوان داوطلب بسیجی در بخش مهندسی رزمی به خدمت پرداخت.
احمدی نژاد در دهه شصت، چهار سال به عنوان معاون فرماندار، فرماندار ماكو و خوی و همچنین دو سال به عنوان مشاور استاندار كردستان خدمت به مردم استانهای آذربایجان غربی و كردستان را پشت سر گذاشت.
وی دوران تحصیلات خود را از ابتدا تا پایان دوره متوسطه در مدارس منطقه نارمك تهران از جمله سعدی و دانشمند پشت سر گذاشت و در كنكور سراسری رتبه 130 را كسب كرد
وی در سال 1372 و در زمانی كه به عنوان مشاور فرهنگی وزیر فرهنگ و آموزش عالی فعالیت می كرد به عنوان اولین استاندار استان جدید التاسیس اردبیل منصوب شد. دكتر احمدی نژاد سالهای 1372 تا 1376 که مدیریت استان اردبیل را بر عهده داشت، با وجود شرایط دشوار جوی برای انجام فعالیت عمرانی، این استان بر اساس رده بندی سازمان برنامه و بودجه، در زمینه های مختلف و بویژه در فعالیتهای عمرانی به عنوان استان برتر شناخته شد.
دكتر احمدی نژاد پس از بازسازی 7500 واحد مسكونی تخریب شده در جریان زلزله اردبیل كه در مدت كوتاه هفت ماه صورت گرفته بود، مورد تقدیر قرار گرفت.
وی در مهر ماه سال 1376 به دوره خدمت در استانداری اردبیل پایان داد و از آن پس با عنوان عضو هیات علمی دانشكده عمران دانشگاه علم و صنعت سرگرم تدریس و انجام فعالیت های مختلف علمی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بوده است.
رئیس جمهور اسلامی ایران در 13 اردیبهشت ماه سال 1382 بر اساس تصمیم اعضای شورای اسلامی شهر تهران به عنوان شهردار كلانشهر تهران برگزیده شد تا دور تازه از خدمتگزاری به مردم را تجربه كند.
دكتر محمود احمدی نژاد در مرحله دوم نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری كه در روز سوم تیرماه برگزار شد، با كسب بیش از 17 میلیون رای در دور دوم به عنوان ششمین رییس جمهور ایران اسلامی برگزیده شد.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دولت جمهوری اسلامی ایران
17/8/57- کجای حکومت اسلام دیکتاتوری بوده است آقایان سخت از این می ترسند!دیکتاتوری چیست ؟حکومت اسلام حکومت قانون است. اگر شخص اول مملکت ما در حکومت اسلامی یک خلاف بکند اسلام او را عزلش کرده، یک ظلم بکند، یک سیلی به یک کسی بزند ظلماْ، اسلام او را عزلش کرده، او دیگر قابلیت از برای حکومت ندارد. این دیکتاتوری است؟ حکومت قانون است. قانون خدا، یعنی حاکم یعنی شخص اول مملکت، اگر یک کسی یک چیزی داشته باشد، شکایتی داشته باشد از او، پیش قاضی می رود و او را حاضرش می کند و او هم حاضر می شود، چنانچه شد. حضرت امیر این کار را کرد. ما هم یک همچو حکومتی می خواهیم، حکومت قانون، آن قانون مترقی اسلام.
18/7/57- ما می خواهیم یک حکومتی داشته باشیم که این حکومت قانون را ملاحظه بکند، حکومت قانونی باشد.
ما می خواهیم یک حکومتی باشد مثل حکومت اسلام که غیر از قانون هیچ چیز حکومت نکند، هیچ. قانون فقط حکومت بکند... آنهم قانون عدل، آن هم قانون صحیح، آن هم قانونی که برای رشد بشر است، برای صلاح بشر است.
18/3/60- اگر قانون در یک کشوری عمل نشود، کسانی که می خواهند قانون را بشکنند اینها دیکتاتورانی هستند که به صورت اسلامی پیش آمده اند یا به صورت آزادی و امثال این حرفها... قانون را باز کنند و تکلیف را از روی قانون، همه شان معین کنند و بعد هم ملتزم باشند که اگر قانون برخلاف رأی من هم بود، من خاضعم.
14/12/62- انتخابات جوری باشد که مردم پسند باشد؛ یعنی مردم احساس بکنند به اینکه مسئله انتخابات به آن طوری که قانون انتخابات گفته است، به آنطوری که اسلام می خواهد، دارد عمل می شود. عمل مال شما است. قانون یک ثبتی است که می شود، یک وظیفه ای معین می کند؛ لکن آنی که مهم است، در مقام عمل است. مقام عمل جوری باشد که تطبیق بکند با قانون، و مردم راضی باشند در عمل.
امید است ملت مبارز متعهد با مطالعه دقیق در سوابق اشخاص و گروهها، آراء خود را به اشخاصی دهند که به اسلام عزیز و قانون اساسی وفادار باشند و از تمایلات چپ و راست مبرا باشند و به حسن سابقه و تعهد به قوانین اسلام و خیرخواهی امت معروف و موصوف باشند .
حضرت امام خمینی قدس سره الشریف (صحیفه امام ـ جلد 12 ـ صفحه 178)
نگویید که دیگران رای می دهند. من هم باید رای بدهم، تو هم باید رای بدهی، آن روستایی هم کنار مزرعه خودش کار می کند باید رای بدهد. تکلیف است، این یک تکلیف الهی است.
حضرت امام خمینی قدس سره الشریف (صحیفه امام ـ جلد 15 ـ صفحه 15)
یکپارچه در این امری که حفظ حیثیت جمهوری اسلامی و ملت شریف بسته به آن است به سوی صندوقهای رای چون موجی خروشان و دریایی مواج، با صفوفی فشرده رفته رای خود را به شخصی که متعهد به اسلام و خدمتگزار به ملت و کشور و حامی مستضعفان و دارای بصیرت در امر دین و دنیا و منزه از گرایش به شرق و غرب و مکتبهای انحرافی و دارای دید سیاسی است،بدهید .
حضرت امام خمینی قدس سره الشریف (صحیفه امام ـ جلد 15 ـ صفحه 250)
پاسخ آيتالله مكارم شيرازي به فرازهايي از سخنان عبدالكريم سروش
|
در پي انتشار سخناني از عبدالكريم سروش پيرامون مباحث قرآني، مركز پژوهشگاه قرآني اميرالمؤمنين (ع) قم در پرسشي از محضر آيتالله مكارم شيرازي، نظر وي را پيرامون اين مسئله جويا شده است. به گزارش مركز خبر حوزه علميه قم،متن سوال اين مركز و پاسخ آيتالله مكارم شيرازي به اين شرح است:سوال: چه ميفرماييد درباره كسي كه خود را مسلمان و معتقد به قرآن ميداند ولي جسورانه معتقدات عمومي مسلمين را درباره قرآن مورد حمله قرار داده و ميگويد: قرآن مجيد مستقيما از سوي خدا نيست بلكه خداوند حضرت محمد (ص) را با آن روح متعالي آفريده و قرآن تراوش روح اوست «خداوند همچون باغباني است كه درخت ميوهاي ميكارد و آن درخت ميوه ميدهد، قرآن ميوه شجره وجود پيامبر است». و در جاي ديگر ميگويد: «محمدي بودن قرآن سخني است كاملا معقول و مبرهن!» و اضافه مي كند: چه فرقي ميكند كه بگوئيم وحي خدا از تلاطم و جوششي در شخصيت پيامبر رخ ميدهد و «خودبرتر» پيامبر با «خودفروتر» او سخن ميگويد البته همه اينها باذنالله صورت ميگيرد. و در جاي ديگر ميگويد: آن وحي از خدايي است كه در ميان آدميان نشسته! و از آدمي است پر از خدا شده و لايههايي براي وجود پيامبر قائل ميشود و ميگويد كه لايهاي در گوش لايه ديگر راز ميگويد. سپس جسارت را به اينجا رسانده كه ميگويد: خدا بحر وجود خود را در كوزه كوچك شخصيتي به نام محمد بن عبدالله (ص) ميريزد و لذا همه چيز يكسره محمدي ميشود محمد عرب است لذا قرآن هم عربي ميشود و در حجاز و در ميان قايل چادرنشين زندگي ميكند لذا بهشت هم گاه چهره عربي و چادرنشيني پيدا ميكند. و نيز ميگويد: قرآن هم به تبع احوال پيامبر پستي و بلندي ميگيرد. آنگاه كه پيامبر حال بهتري دارد فصاحت اوج ميگيرد و آنگاه كه در حال ديگري است فرو مينشيند و در همه جا از اشعار «عارفي صوفي مشرب يعني مولوي براي وجيه سخنان خود كمك ميگيرد. سرانجام جسارت را به حد اعلي رسانده و ميگويد: اما قصه ورود خطا در قرآن و علم پيامبر، عرض از خط مطالبي است كه از ديدگاه بشري خطا محسوب ميشوند يعني ناسازگار است با يافتههاي علمي بشر. سپس به زعم خويش به سه مورد از اين خطاها اشاره ميكند، مسئله هفت آسمان در قرآن، و شهاب ثاقب (رجوم الشياطين) و جنون بر اثر تماس شياطين و نتيجه ميگيرد كه علم و دانش پيامبر، در غير دانش ديني، هم طراز دانش مردمان روزگار وي بوده است. (خطاهاي او از اينجا ناشي شده است. جواب: به يقين اين گونه سخنان هيچ گونه سازگاري با متون اسلامي به خصوص قرآن مجيد ندارد و دانسته يا ندانسته جسارت عظيمي به قرآن مجيد و پيامبر عظيمالشان اسلام (ص) است و قداست قرآن را زير سوال ميبرد. در اينجا توجه شما عزيزان را به چند نكته ضروري ميدانم. 1- سرچشمه اين تفكر انحرافي كه تازگي هم ندارد دو چيز است: الف) فرو رفتن در افكار صوفيانه افراطي و تاثر پذيري از مساله حلول و اتحاد صوفيان آن گونه كه در عبارات بالا و تعبيرات فوق نيز نمايان است كه وجود پيامبر (ص) را پر از خدا ميپندارند و مانند آن. ب) ناتواني در برابر تفسير بعضي از آيات قرآن مجيد مانند آيات مربوط به هفت آسمان و رجوم الشياطين و امثال آن و پنداشتن ناسازگاري آن با علوم روز و اين به آن ميماند كه انساني كه بر اثر نقص اطلاعاتش گوشه ديوار قصر باشكوهي را ناموزون ميبيند،برخيزد و بخواهد آن قصر را از بيخ و بن ويران كند. 2- مفهوم اين سخن كه قرآن مجيد مستقيما از سوي خدا نيست تكذيب پيامبر (ص) است. زيرا: الف) در 10 آيه از قرآن مجيد ميخوانيم. اگر قرآن جوشيده از درون روح پيامبر (ص) است چگونه آن را با اين صراحت به خداوند متعال نسبت ميدهد. آيا اين تكذيب پيامبر (ص) نيست؟ آيا همين كه خداوند آفرينده اوست مجوز تعبير ميشود؟ اگر اين گونه است پس چه مانعي دارد كه بگوئيم تمام اشعار حافظ و سعدي از سوي خداست زيرا خداوند آفريننده آنهاست. اضافه بر اين آيا خدا قادر نيست كه مستقيما وحي خود را به پيامبرش نازل كند و حتما بايد از اين راه وارد شود؟ ب) در دهها آيه از قرآن مجيد آمده است ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم. يا قرآن را براي اين نازل كرديم كه مردم را از ظلمات به سوي نور هدايت كني (ابراهيم آيه 1) يا با صراحت دستور ميدهد آنچه را بر تو نازل كرديم ابلاغ كن كه اگر نكني رسالت خدا را انجام ندادهاي (مائده آيه 67) آيا اين آيات هرگز با جوشيدن قرآن از درون پيامبر سازگار است. آيا پيامبر خودش به خودش ماموريت ميدهد و خودش را تهديد ميكند؟ ج) در بيش از 300 آيه قرآن مجيد خطاب به پيامبر (ص) آمده است: قل (بگو) آيا پيامبر (ص) خودش به خودش ميگويد بگو؟ و ماموريت ميدهد؟ يا همه اينها كلام خدا و ماموريت الهي است. مختصر تاملي در آيات قرآن جاي ترديد نميگذارد كه قرآن ميفرمايد كه همه اين آيات مستقيما از سوي خداوند بر پيامبر (ص) نازل شده، نه از فكر او جوشيده و نه پيامبر (ص) به منزله يك بلندگوست. بلكه روح عظيم او قادر به تحمل دريافت وحي از سوي خداوند بزرگ بوده است. د) بارها ميشد كه نزول وحي تاخير ميافتاد و پيامبر (ص) در فشار دشمنان قرار ميگرفت و در انتظار نزول وحي مينشست، از جمله در داستان تغيير قبله از بيت المقدس به سوي كعبه كه قرآن ميفرمايد: ما ديديم پيوسته به سوي آسمان مينگري (و در انتظار وحي الهي هستي، اكنون به تو اعلام ميكنيم) ما تو را به سوي قبلهاي باز ميگردانيم كه از آن خشنود شوي (بقره آيه 144) آيا پيامبر (ص) خودش در انتظار خويش مينشست يا لايهاي از وجود او منتظر لايه ديگري بود اين به طنز شبيهتر است تا به يك واقعيت. هـ) در آيه مباهله خداوند به پيامبر (ص) دستور ميدهد كه اگر مخالفان در برابر دلائل علمي تو سر تسليم فرود نياوردند آنها را دعوت به مباهله كند (آل عمران آيه 61) آيا پيامبر (ص) به خودش دستور مباهله ميدهد و از اين صريحتر اين كه گروهي به پيامبر (ص) پيشنهاد كردند كه قرآن را تغيير دهد و نكوهش از بتهاي آنها نكند آيه نازل شد و فرمود: من هرگز نميتوانم از پيش خود قرآن را تغيير دهم من تنها از وحي كه بر من ميشود پيروي ميكنم. (يونس، آيه 15). خلاصه اينكه يا بايد پيام روشن اين آيات را پذيرفت و يا بايد با مشركان مكه همصدا شد و گفت: او فقط افتراء به خداوند ميبندد. (مومنون آيه 38). 3- اين تعبير زشت كه فصاحت قرآن برحسب حلاات پيامبر (ص) تغيير ميكند هرگاه روح پيامبر (ص) در اوج باشد قرآن فصيحتر ميشود و اگر نباشد فصاحت كمتر خواهد شد مانند اشعار شعرا. آيا اين سخن قداست و الهي بودن قرآن را به كلي زير سوال نميبرد و در سرحد اشعار شاعران تنزل نميدهد كه گاه ذوق آنها گل ميكرد و بهترين اشعار را ميسرودند و گاه كه چنين نبود اشعار عادي. 4- از آن زشتتر اينكه گفته شود آيات قرآن، حتي در مسائلي مربوط به معاد و نعمتهاي بهشتي، رنگ و صبغه عربي داشته است كه مفهومش اين است: واقعيتي ندارد بلكه معلول برداشت پيامبر (ص) از طرز زندگي قبيله و عشيره او است. با اينگونه سخنان چه اعتباري براي قرآن باقي ميماند و چرا بدون آگاهي از قرآن هرچه بر قلم آنها جاري شد مينويسند و به نتايج آن نمي انديشند؟ 5- از همه زشتتر و تنفرآميزتر نسبت خطا دادن به قرآن مجيد و پيامبر (ص) در مسائل مربوط به دانشهاي غير ديني است كه گفته شود چون علم پيامبر (ص) در مسائل طبيعي و ... فراتر از علم زمان خودش نبود بنابراين آياتي كه در آن سخن از اين علوم به ميان آمده ممكن است آلوده به انواع خطا باشد كه با پيشرفت علوم خلاف آن اثبات شده است. اگر العياذ بالله احتمال خطا حتي در يك آيه از آيات قرآن راه يابد ديگر چه كسي ميتواند به عنوان وحي آسماني بر ساير آيات آن تكيه كند. چرا كسي كه دم از اسلام ميزند و خود را مسلمان و پايبند به احكام اسلام ميشمرد اين گونه بي محابا به قرآن نسبت ناروا ميدهد و به آثار شوم گفتههاي خود فكر نميكند؟ بزرگان علماي شيعه تاكيد ميكنندكه معصوم بودن پيامبر (ص) و امامان (ع) از خطا از آغاز عمرشان حتي قبل از نبوت و امامت شروع ميشود تا هرگز پايه اعتماد مردم بر اثر ديدن خطا از آنها متزلزل نشود (ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا). بلكه به عكس، ما در آيات فراوان مطالبي ميبينيم كه كاملا فراتر از علوم زمان آن حضرت بوده است. اولا قرآن ميگويد: هيچ امر باطلي نه امروز و نه بعد از آن دامان قرآن را نميگيرد زيرا از سوي خداوند حكيم و حميد نازل شده است. (فصلت آيه 42). ثانياً: اين نكته شايان دقت است كه به هنگام نزول قرآن هيئت بطلميوس بر تمام محافل علمي دنياي آن روز حاكم بود و مطابق آن ماه و خورشيد را در دل افلاك كه مانند طبقات پياز روي هم قرار داشتند ميخكوب ميدانستند و ميگفتند افلاك پوست پيازي حركت ميكند نه ماه و خورشيد، در حالي كه قرآن مجيد در آن روز طبق آيه 40 سوره يس، خورشيد و ماه را در فضا شناور شمرده و ميفرمايد: اين حقيقتي است كه بعد از هزار سال براي دانشمندان هيئت كشف شد و آن روز كسي از آن خبر نداشت. و نيز بر طبق هيئت بطلميوس زمين مركز عالمو ثابت و بيحركت بود در حالي كه قرآن براي آن حركت سريع و بيسر و صدا همچون حركت ابرهاي آسمان قائل است و ميگويد: كساني كه گمان ميبرند آيه مربوط به دگرگونيهاي آستانه قيامت است سخت در اشتباهند زيرا سخن در آيه از انفاق و نظم اين جهان است، نه به هم خوردن جهان (نمل آيه 88). حركت زمين مطلبي است كه بعد از هزار سال از نزول قرآن ثابت شد، با اين حال چگونه به خود اجازه ميدهند كه اگر به فرض بعضي از آيات قرآن را ناسازگار با دانش روز ديدند (كه حتما چنين نيست و در تفسير آن را ثابت كردهايم)جسورانه سخن از خطاي قرآن و خطاي پيامبر (ص) به ميان آورند همان قرآني كه به گفته پيامبر (ص) درياي بيكراني است كه شگفتيهايش احصا نميشود و مطالب بديعش كهنه نميگردد. به گفته امير مؤمنان در نهجالبلاغه بهار دلها و چشمههاي جوشان علم در آن است. زهي بيانصافي. چرا در زماني كه دشمنان اسلام در غرب، قرآن و پيامبر (ص) را هدف تيرهاي هتك و افتراء و توهين قراردادهاند در داخل نيز سخناني گفته شود كه قداست آن بزرگوار و قرآن را زير سوال ميبرد. به هر حال لازم است از گفتههاي خود توبه نموده و عذر تقصير به پيشگاه خداوند و قرآن بياورد و براي جبران بكوشد، خداوند همه را به راه راست هدايت فرمايد. |
| تروريسم وهابي ؛ غولی كه از شيشه رها شد | 20/1/1388 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خاطراتی از همراهی آیتالله بهجت با نهضت امام خمینی (ره)
|
«آیتالله مسعودی خمینی» از جمله شاگردان «مرحوم حضرت آیتالله بهجت» است که از سالهای جوانی محضر این عالم ربانی و عارف روشن ضمیر را در ک کرده است. آیتالله مسعودی خمینی در سال 1381 هنگامی که خاطرات خود را از امام و نهضت اسلامی به رشته تحریر در میآورد، در مورد آشنایی خود با حضرت آیتالله بهجت و نیز رابطه ایشان با حضرت امام خمینی هم توضیحاتی داده است که این بخش را به نقل از کتاب خاطرات ایشان تقدیم مخاطبان ارجمند صفحات سبز میکنیم . |
|
آشنايي با آيتالله بهجت
بنده در همان زماني كه در حلقه درس امام حاضر ميشدم، در درس آقاي بهجت هم شركت ميكردم. يك روز در همان اوايل كه به اتفاق آیت الله مصباح یزدی در صحن حضرت معصومه(س) حركت ميكرديم، مشاهده كردم كه آقايي لب ايواني نشسته است و خيلي موقّر و متين به نظر ميآيد. ريشهايش سفيد و به قول معروف، تر و تميز بود و خلاصه جلب توجه نمود. بنده به آقاي مصباح گفتم: «ايشان كيست؟ تا به حال او را ديدهاي؟» گفت: «ايشان آقاي بهجت است كه از نجف به ايران آمده و مدتي است كه در اينجا مشغول درس و بحث است». پرسيدم: «شما قبلاً ايشان را ديده بوديد؟» گفت: «بله. من در درس ايشان حاضر ميشوم. اگر تو هم مايل هستي، بد نيست كه بيايي». معلوم شد كه آقاي مصباح سه، چهار سال در درس ايشان حاضر ميشده است. بنده هم ابراز تمايل كردم كه در درس آقاي بهجت حضور پيدا كنم.
ايشان در مدرسه فيضيه در ايوان يكي از حجرهها مينشستند و درس ميگفتند. تعداد شاگردانشان هفت تا هشت نفر بود. بعد از چند روز كه در درس ايشان حاضر شدم، به آقاي مصباح گفتم: «اينجا براي تدريس آقاي بهجت چندان مناسب نيست، بهتر است تدريس خود را به جاي ديگري منتقل كنند». آقاي مصباح گفت: «ميشود به ايشان پيشنهاد كرد، ببينيم نظر خودشان چيست».
مسأله را با آقاي بهجت در ميان نهاديم و گفتيم: «آقا! شما كه اينجا تشريف ميآوريد، در فصل زمستان و تابستان، هوا سرد و گرم است. بهتر است درس را به جاي مناسبتري ببريد». ايشان فرمودند: «مانعي ندارد. اگر شما جاي بخصوصي را در نظر داريد، بگوييد، به آنجا ميرويم». ما هم منزل كوچكي را كه در نزديكي منزل ايشان واقع بود، در نظر گرفتيم.
اين منزل حالت خرابه داشت و هنوز بازسازي نشده بود و شايد هفت تا ده متر بيشتر جا نداشت. مدتي درس به آنجا منتقل شد؛ اما نمناك بودن منزل و خرابه بودن آن، جمع را آزار ميداد. ايشان منزل خودشان را پيشنهاد دادند و بعد از آن شاگردان در منزل ايشان جمع ميشدند. منتها از روزي كه ما خدمت ايشان ميرسيديم، به لحاظ اينكه ضبط و وسايل پيشرفته امروزي نبود، درس ايشان ثبت و ضبط نميشد. ما هم در فكر اين نبوديم كه اين مباحث را به قيد كتابت درآوريم.
به ياد دارم كه كتاب طهارت و صلوة و بخشي از مكاسب را خدمت ايشان بوديم كه مجموعاً ده سال به طول انجاميد. آقاي مصباح ظاهراً پانزده سال در درس آقاي بهجت شركت كردند.
اين نكته را هم بد نيست بگويم كه يك بار آقاي بهجت در خلال درس، وقتي بحث به موضوع "ملازمات عرفيه" رسيد، اقسام عقلي و عرفي آن را كه در كتاب حاشيه در اين باره صحبت شده است، مطرح كردند. بعد در مقام مثال فرمودند: «ملازمات عرفيه مانند: دو رفيق» من عرض كردم مانند آقاي سبحاني و آقاي مكارم! و نيز مثل بنده و آقای مصباح. وجه اين تمثيل هم اين بود كه بنده و آقاي مصباح هر جا كه ميرفتيم، به اتفاق هم ميرفتيم و در اكثر ساعات شبانه روز با هم بوديم.
آقاي بهجت هميشه حدود هفت الي هشت دقيقه در ابتداي درس به ذكر مسائل اخلاقي ميپرداخت و با بيان خودشان انسان را در عالمي ديگر ميبرد. از نظر من ايشان از افراد كم نظير و از اوتاد زمان ماست كه از نظر مقامات معنوي راههايي را طي كردهاند و هيچ گاه جلسههاي ايشان خالي از پند و موعظه نبود و ايشان تاكنون هم كه مشاهده ميشود دائم الذكر هستند.
همراهي آيتالله بهجت با انقلاب اسلامی
به خاطر دارم كه قبل از انقلاب، ايشان در برخي مناسبتها به شاه و حكومت او تعريضاتي ميزد. منتها حرفهاي ايشان رنگ و بوي سياسي نداشت؛ بلكه دارای صبغه اخلاقي بود.
آيت الله بهجت در بيان مسائل در لفّافه، تجربه زيادي داشته و دارند. قبل از انقلاب پيش از درسشان در قالب بيان تاريخ معاصر ايران و بيان جور و ستمي كه شاهان و خلفا به مردم روا ميداشتند، حرفهايش را ميزد.
در سالهای قبل، در جمعي صحبت آقاي بهجت بود. يكي از افراد نظرش اين بود كه آقاي بهجت همگام با انقلاب حركت نميكند و كنديهايي دارد. من گفتم: «نه! آقاي بهجت كسي است كه حتي قبل از انقلاب، به شاه و دار و دستهاش تعريض ميزد و مكرراً ميگفت كه شاه قدرتي ندارد و زود ميشود او را از بين برد».
در همان سنوات چند بار به منزل حضرت امام رفتيم و چندبار هم حضرت امام به منزل ايشان آمدند و در خلال چند دقيقهاي كه امام در آنجا بودند، اشاراتي داشتند. دربارهي اشارات امام توضيحاً عرض كنم كه ايشان گاهي از اوقات با اشاره صحبت ميكردند. البته تنها برخي افراد به معني اين شارهها پي ميبردند. به عنوان مثال گاهی اوقات که به منزل آقای بهجت میرفتیم دقايقي که مینشستيم، حضرت امام نگاه خاصي به ما كردند كه معنايش اين بود كه برخيز و برو! و من هم میرفتم.
به هر تقدير اشارههاي امام براي خودش دنيايي داشت. گاهي اوقات ايشان به ايماء و اشاره ميفهماندند كه مثلاً لامپها را روشن كنيد، خاموش كنيد، فلاني را احترام كنيد و يا بيتفاوت باشيد. درك و فهم اين اشارات خيلي جالب بود و لازم بود افراد به خودشان زحمت دهند تا اين موارد را بياموزند. پيش ميآمد كه در يك جلسه، فردي حرف نامربوطي ميزد كه منطبق با اصول اسلامي نبود. ايشان اخم هايشان را درهم ميكشيدند و به اين وسيله موضعگيري مينمودند. امام از اين ريزهكاريها در وجودشان زياد داشتند.
آقاي بهجت تصريح نميكرد كه بايد آستينها را بالا زد و به جنگ شاه رفت؛ اما با شاهستيزي موافق بود. بر همين اساس بنده اين مطلب را كه آقاي بهجت، موافق انقلاب نبودند، تكذيب ميكنم. ايشان هم با مبارزه با شاه موافق بودند و هم راهنماييها و ارشاداتشان در اين خصوص برقرار بود.
زماني كه حضرت امام از پاريس به تهران آمدند و در جماران مستقر شدند، يك بار آقاي بهجت به بنده فرمودند: «نامه كوچكي دارم، شما زحمت بكشيد و به حضرت امام برسانيد». من نامه را گرفته و خدمت امام بردم. امام نامه را قرائت كردند و بسيار خوشحال شدند. بنده البته در جريان مفاد نامه قرار نگرفتم؛ مگر در مورد يك جمله كه آن هم به واسطه اينكه امام چيزي درباره آن گفتند و ما مي دانستيم كه حول و حوش مسأله نفت دور ميزند! ظاهراً آقاي بهجت نوشته بود كه شما نفت را چه كنيد! البته حدس بعضيها اين بود كه آقاي بهجت نوشه است كه شما خمس و سهمين نفت را به فقرا بدهيد، ولي اينگونه نيست.
در همان روزهاي اوج مبارزه، يكي از آقايان به آقاي بهجت گفته بود: «احتمال نميدهيد كه آقاي خميني خيلي دارد تند ميرود»؟ و ايشان در پاسخ فرمودند: «احتمال نميدهيد كه ايشان كند ميرود؟! و اگر تندتر باشد، رژيم زودتر ساقط ميشود»؟
به نظر من آقاي بهجت با مجموع حركت انقلاب همصدا بود و شائبه مخالفت ايشان با امام و انقلاب وجود نداشت. اين انتظار كه آقاي بهجت به سود انقلاب به طور مستوفي سخن بگويد، بيمعناست؛ چرا كه اساساً ايشان كمحرف هستند و بيشتر اوقاتشان صرف اذكار و اوراد ميشود.
آيتالله بهجت و امام خمینی(ره)
بعد از جريان انقلاب و بازگشت حضرت امام به وطن كه ما در خدمتشان بوديم، يك روز امام گفتند: «فلاني! فردا صبح ميخواهيم به منزل آقاي بهجت برويم». صبح كه شد، حدود ساعت 8 يا 5/8، امام برخاستند و به اتفاق به منزل آقاي بهجت واقع در كوچه مسجد ارك و گذرخان رفتيم. ظاهراً حضرت امام اطلاع داشتند كه من و آقاي مصباح با آقاي بهجت، رابطه درسي داريم. به هر حال بعد از اينكه خدمت آقاي بهجت رسيديم، حضرت امام با نگاهشان به بنده فهماندند كه اتاق را ترك كنم. من هم اين كار را كردم. حدود ده تا بيست دقيقه، امام و آقاي بهجت با هم خلوت كرده بودند و بعد از آن بود كه برخاستند تا خارج شويم.
دو، سه بار هم آقاي بهجت به من گفتند: «به آقا بگوييد: فردا دو تا گوسفند قرباني كند». بنده هم مطلب را به اطلاع امام ميرساندم و امام هم فوراً دستور ميدادند كه اين كار انجام شود. بنده هم به آقاي فرجي قصّاب زنگ ميزدم و ميگفتم دو تا گوسفند بياوريد و اينجا بكشيد! بعد از ذبح هم گوشت قرباني را به فقرا و همسايگان ميداديم.
حتي يك بار آقاي بهجت به بنده فرمودند: «به آقا بگوييد: فردا سه گوسفند قرباني كنند»! بنده هم بدون اينكه علت اين اعداد و ارقام را بدانم، مسأله را به گوش امام ميرساندم و امام هم مقيد بودند كه دقيقاً خواسته آقاي بهجت را اجرا كنند.
شيوه تدريس آقاي بهجت
ايشان برخلاف ساير آقايان اين گونه نيست كه در درس خارجشان، به نقل و نقد نظرات امثال «مرحوم نائيني»، «آقا ضياء عراقي»، «مرحوم آخوند»، «مرحوم فشاركي» و مانند آنها بپردازند. ايشان شيوه ديگري دارند و آن اين است كه بحث را شروع ميكنند و ديدگاه خود را مطرح ميكنند و براي آن استدلال ميكنند. در اين حال خود شاگرد بايد بررسي كند كه دلايل استاد، رد نظريه كدام يك از علماست. ايشان هرگز نام گوينده مطلب را نميآورد و فقط به نقل و نقد اقوال ميپردزند. اما امام اشاره ميكردند كه مثلاً ميرزاي نائيني را در اين خصوص اين نظر را دارد و اين ايرادات هم به كلام او وارد است. آقاي بهجت دقتهاي خوبي در درس دارند و فتاوي ايشان هم گاه نادر است. براي مثال وقتي بحث مجسمه سازي را مطرح ميكردند، فرمودند:"ساختن مجسمه در اين زمان، هيچ منع شرعي ندارد. براي اينكه ادلّه حرمت، اختصاص به زماني داشته است كه از مجسمه به عنوان بتپرستي استفاده ميشد. البته در زمان حاضر هم اگر به انگيزه عبادت ساخته شود، حرام خواهد بود."
با توجه به اين ديدگاه و استدلال، آقاي بهجت مي بايد رأي به حليت ساختن مسجمه داده باشند و اين فتوا با نظر مشهور در اين باره متفاوت است. حتي حضرت امام، بر اين باور است كه ساختن مجسمه حرام است؛ ولي نگهداري آن اشكالي ندارد. در خصوص "كفار كتابي" هم آقاي بهجت، همه ادلّه موجود را رد كردند و فتواي ويژه خود را صادر نمودند كه باز هم خلاف رأي مشهور بود. اين نوع فتاوي نشان ميدهد كه ايشان، داراي استقلال رأي است و تنها به مفاد ادله و برداشت خود از آنها نگاه ميكند و تحت تأثير نظر مشهور قرار نميگيرد؛ لكن در نظام فتوا و رساله عمليه جانب احتياط را ميگيرند.
شمهاي از حالات عرفاني آيتالله بهجت
بتدريج در مورد آقاي بهجت به نتايج شگفت انگيزي رسيديم. يك روز آقاي مصباح بعد از اينكه درس آقاي بهجت تمام شد و به اتفاق خارج ميشديم، به من گفت: «فلاني! امروز آقاي بهجت در خلال صحبتهايش در درس چيزهايي گفت كه براي من تعجبآور بود». گفتم: «چطور؟» گفت: «من قبل از اينكه درس آقاي بهجت تشكيل شود، در راه كه ميآمديم، در فكر بودم كه اگر بتوانم فلان كار را انجام دهم، خيلي خوب ميشود. وقتي درس تشكيل شد، من در كمال تعجب، ديدم كه آقاي بهجت دقيقاً به همان كاري كه من در ذهن داشتم، البته در قالب مثال و بدون اينكه خطابشان به فرد خاصي باشد، اشاره كردند و گفتند: اين كار، شايد كار خوبي باشد، ولي بايستي با اين مقدمات بدان وارد شد و اين نكات اخلاقي را در مورد آن رعايت كرد».
بارها مشاهده كرديم، آنچه بنده و آقاي مصباح در خلوت با هم درباره موضوعي صحبت ميكرديم، وقتي سر درس حاضر ميشديم، آقاي بهجت به گونهاي صحبت ميكرد كه ما يقين ميكرديم از حرفهاي خصوصي ما خبر دارد. براي نمونه، به آقاي مصباح ميگفتم كه شما خوب است خانه مسكونيات را بفروشي و در جاي بهتري براي خودت مسكن تهيه كني. وقتي به درس آقاي بهجت حاضر ميشديم، ايشان در خلال بحث اخلاقيشان ميگفتند: «چه فرق ميكند كه در اين خانه باشي يا در خانه ديگر؟! خانه دل را بايد معمور كرد». يا مثلاً مي گفتند: «چه لزومي دارد كه انسان خودش را به تعب بيندازد و زير بار قرض برود، اگر خدا رساند چه بهتر وگرنه نبايد انسان به استقبال رنج و فشار برود». و شمهاي از حالات اساتيدشان را بيان ميكردند كه اين آقايان بياندازه به دنيا و خانهشان بياعتنا بودند. وقتي ايشان اين صحبت را مطرح ميكرد، آقاي مصباح به من ميگفت: «فلاني! جوابت را گرفتي؟ معلوم شد كه فعلاً بايد از فكر تعويض مسكن بیرون بیاییم»!
به هر تقدير آقاي بهجت با آن بيان خاص خودشان كه انگار دارند از عالم بالا حرف ميزنند، چنان به مثالهاي منطبق با حال و احوال ما اشاره ميكردند كه در ذهنمان خلجان ميكرد كه ايشان علم غيب دارد. ما به تدريج يقين كرديم كه ايشان، به حقايق و دقايقي دست يافته است، ولي در مورد ايشان هم روح كتمان و پنهان كاري در حد اعلايش وجود دارد و همين امر باعث ميشود كه بدون اينكه جلب توجه بكند، در عالم خودش غرق باشد.
................. * با استفاده از کتاب "خاطرات آیت الله مسعودی خمینی" ؛ تنظیم جواد امامی ؛ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی (با تلخیص) ................. |


